200 บรรทัดแรก
بگو ببینم، مادرت چطوره؟
بهتر شده؟
نه، فکر نکنم
ولی معلوم نیست، چون اون همیشه حال خودش رو خوب نشون میده
بدقلقه، میشناسیش که
اینیکی رو بیشتر دوست دارم
من هم اینیکی رو بیشتر دوست دارم
خیلی بهت میاد
من خیلی مطمئن نیستم
تو هم خوشگل شدی، لنو
جدی میگی؟ - آره، قشنگ شدی-
آلفو، توصیۀ بد به من نکن
تو باشی، همچین لباسی رو میپوشی؟
لی، فقط تو میتونی همچین لباسی بپوشی
فقط من؟
فقط تو
باید خاطرجمع بشم
متوجهای؟
کاملاً متوجهام
بیا
نشونم بده توی اون لباس چهشکلی میشم
«توی اون لباس چهشکلی میشم؟»
منظورِ لیلا از این جمله چی بود؟
احساس کردم از چیزی بینصیب موندم که متوجهش نمیشدم
یا اینکه بهنفع خودم بود که متوجه نشم
،نوعی تبانیِ عجیب
تقریباً یگانگیِ خواستهها بین لیلا و آلفونسو
،تمایلِ آلفونسو به شباهتداشتن به اون ،که مدتها پیش متوجهش شده بودم
ناگهان آشکار شد
از خودت خوشت میاد؟
چه چیزی بینشون در جریان بود؟
میخوام بهعنوان هدیه بدمش به تو
ممنون
اگه میکله من رو اینجوری ببینه، دیوونه میشه
« اِلنا فرّانته بر اساس رمانی از »
« دوســت نــابــغــۀ مــن »
« داســتــان کــودک گــمشــده »
« بخش بیستوْهشتم: زلزله »
میکله عقلش رو از دست داده، لنو
آلفونسو هم کار خودش رو انجام میده
چیکار؟
هنوز هم وانمود میکنیم که نمیدونیم، لنو؟
با من بیا به «باسیک»، دفتر رو نشونت میدم
بعدش میتونی بری خونۀ مادرت
باید برم، لی
میری به دیدن اون؟
نه، به دخترها قول دادم که زود برمیگردم
میترسی با من حرف بزنی
ازکِیتاحالا؟ - همینطوره دیگه -
من بهشخصه، همهچیزم رو به تو میگم
:اما تو انگار یه هویت دوگانه داری
یه هویت برای من، یه هویت هم برای توی خونه
الآن چرا داری این رو میگی؟ اصلاً یعنی چی؟
یعنی همونی که گفتم
خودت میدونی از چی حرف میزنم
بعضی اسمها هست که دیگه به زبونشون نمیاری
«میگی: «باید برم خونه»، «فردا سرـم شلوغه
چیه؟ ناراحتت کردم؟
این اذیتت میکنه؟
چرا نمیخوای بدونی من چی فکر میکنم؟
!جیلیولا
!جیلیو
شما دو تا کجا دارید میرید؟
فقط اومدیم قدم بزنیم
حالت خوبه؟
عالیام، مشخص نیست؟
میکله حیوونه
باور کنید
میدونید وقتی تهدید کردم که خودم رو میکُشم، چی گفت؟
چرا واقعاً خودت رو نمیکُشی؟»
خودت رو از روی بالکن پرت «کن پایین و همینالآن بمیر
به حرفهاش گوش نکن
،بعد وقتی خواست از دلم دربیاره
یه دسته اسکناس صدهزارلیرهای گذاشت لای سینهبندم
و بعد فرو کردش توم
تموم شد وْ رفت
تو کار خوبی کردی، لی
پولت رو از حلقومش کشیدی بیرون و «گفتی: «شما رو بهخیر و ما رو بهسلامت
و اگه کرده بودی توی پاچهش که دیگه چه بهتر
!اون کثافت باید به نکبتی بیوفته
آروم باش، جیلیو
اگه بهش محل نذاری، دیوونه میشه
اگه ببینه بدونِ اون اوضاعت خوبه، سرش رو میکوبه به دیوار
!باریکلّا، کاری کن با نکبتی بمیره
لنو، چند ماهته؟
شش ماه
شش ماه؟
زمان مثل برقوْباد میگذره، نه؟
بعضی از زنها بچهشون رو ،تا ابد داخل نگه میدارن
چون نمیخوان به دنیا بیارنشون
تو هم یکی از اون زنهائی
اون هم شش ماهشه
خوبه، چون میکله وقتی شکمت رو ببینه، عذاب میکشه
،تا میتونی طولش بده
انقدر عذابش میدیم که بیوفته بمیره
من دیگه باید برم، کُلی کار دارم
ولی بیاید بیشتر همدیگه رو ببینیم، مثل بچگیها
مگه شکم من چهشه؟
هیچی
و خودم؟
هیچی، نگران نباش
نمیدونم چه اتفاقی داره میوفته
این موجود توی شکمم خیلی گندهست
اغراق نکن دیگه، هنوز اونقدر بزرگ نیست
...ولی من رو میکِشه و هُل میده
لی - میره روی مُخم، بهم احساس ضعیفبودن میده -
میتونی لباست رو بپوشی
از همون اولش بهت گفتم، همهچیز مرتبه
مطمئناید همهچی روبهراهه؟
کاملاً
پس من چهمه؟
این هیچ ربطی به بارداریت نداره
پس به چی ربط داره؟
به سرت
سرـم؟
دوستتون نینو خیلی تعریفِ هوشت رو کرد
دربارۀ شما دو تا بهم گفت
با احترام زیاد، مهرورزی زیاد
لی، اینطوری نباش
چرا بهم نگفتی اون دوستِ نینوئه؟
باید یه متخصص زنان دیگه پیدا کنم
نه، اون کارش خوبه
بهعلاوه، با هم میایم
معشوقِ تو بههیچوجه دوستِ من نیست
به من باشه که میگم دوستِ تو هم نیست
منظورت از اون حرف چیه؟
فراموشش کن، لنو
لیلا قبلاً در گذشته به من نشون داده بود که چیزهایی از اون میدونست که من نمیدونستم
حالا داشت بهطور غیرمستقیم میگفت که حقایق دیگهای بود که اون میدونست و من نمیدونستم
سلام
دخترها کجان؟
فلورانس»ان»
اوه، درسته
نمیدونستی؟
چرا، حق با توئه. بهکل فراموش کرده بودم
چیزی میخوری برات آماده کنم؟
نه، نه، ممنون. یه چیزی خوردم
اگه بخوای، یه چیزی میخورم که تنها نباشی
غذای من تموم شد
،نیازی نبود دربارۀ ما
بهخصوص لیلا، به زنِ همکارت بگی
متوجه نمیشم، از چی حرف میزنی؟
متخصص زنان، ظاهراً خیلی چیزها دربارۀ ما میدونه
کی بهش گفت؟
،فکر میکنی من میرم به رُسلّا ،که کلاً دو بار توی عمرم دیدمش
چیزهای خودمونی میگم؟
اگه رُسلّا مرد بود، چیزهای خودمونی بهش نمیگفتی
اما با زنها، فقط خودمونی حرف میزنی
بذار ببینم درست فهمیدم؛ الآن حسودیت شده؟
اونوقت اگه حسودیم شده باشه؟
دیگه حتی نمیتونه حسودیم بشه؟
...نه، این رو نمیگم؛ ولی انگار
من چیتام؟ میتونی بهم توضیح بدی؟
من توی این شهر چیکار میکنم؟ چرا هر شب منتظرتام؟
چرا با این وضع میسازم؟ میتونی بهم توضیح بدی؟
اینها چه ربطی به متخصص زنان داره؟
...بهم توضیح بده، چرا
غیرممکنه این موضوع رو برات باز کرد
،من به متخصص زنان حسودیم نمیشه
ولی تو، برای اینکه دوستداشتنی به نظر برسی، تن به خوشوْبشکردن میدی
من خستهام، میرم بخوابم
سوءظنم به اینکه کنایۀ لیلا
به چیز واقعیای اشاره داشت یا نه در ذهنم موند
،روی این حساب باز کردم که باهاش صحبت کنم، و کمکم :به سؤالی برسم که بیشترین اهمیت رو برام داشت
چی از نینو میدونست که من نمیدونستم؟
.صبح بهخیر، من دنبال لیلا چرولّو میگردم میدونید سرش شلوغه یا نه؟
من هم منتظرشام
لنو
من رو بهجا نیاوردی؟
رینو؟
!وای، چقدر گذشته
«پس واقعیت داره که برگشتی به «ناپل
آره، آره، مدتی میشه
و حالت چطوره؟ - وقتِ سرخاروندن هم ندارم -
اینجا کسبوْکار رایانهها خیلی گرفته
لنو، پول قلمبهای توـشه
و عملاً همهچی دست منه. میدونستی که، نه؟
نه، نمیدونستم
البته که یه حرف خوب هم دربارۀ من از دهن اون خواهر سلیطهم درنمیاد
ببین چقدر معطلم میکنه
ما از گوشتوْخون همایم، ولی اون اصلاً ملاحظۀ من رو نمیکنه
فقط اگه میدونستی چه آدمی شده
یکشنبه من رو میکشونه اینجا و معطلم میکنه
!خیال کرده همهکارۀ کُل «ناپل»ـه
،اما کاری میکنم تقاصش رو پس بده !همیشه مثل مشنگها با من تا کرده
رینو، چی شده؟
زنیکه باعث میشه خون بالا بیارم
وایسا! کجا داری میری؟
تو اینجا چیکار میکنی؟
من؟ آنتو، تو اینجا چیکار میکنی؟
من اومدهام با لیلا صحبت کنم
وایسا
تو اینجا چیکار میکنی؟
...هیچی، من
باید یه چیزی از لیلا میپرسیدم
الآن تو هم واسه اون کار میکنی؟
لنو، واقعاً برات مهمه ما توی محله چیکار میکنیم؟
داری تواضع به خرج میدی؟
میدونستی کتابت رو به آلمانی خوندم؟
:به آلمانی! و بعد به همه گفتم
No comments yet. Be the first to leave one.