121 บรรทัดแรก
هوم
ها ؟
! لوگان
حالت خوبه ؟
آره , اما همه رو دزديدن
. اونها دستگير شدن
. ما برشون ميگردونيم
. يکي از اونها تو را ميشناخت
اون گفت تو ديگه هرگز مردان ايکس را نميبيني
, مگر اينکه باهاش بجنگي . فردا
اون کي بوده ؟
. سامورائي نقره اي
تيــم ترجــمــه .:: قــقــنـوس ::. .تـقـديـم مـي کـنــد
....::::هادي عليزاده و مهدي عليزاده::::.... تـيـم تـرجـمـه قـقـنـوس
چه خبره , لوگان ؟
اين آدمها کي هستند ؟ از جون تو چي ميخوان ؟
! لوگان
. سوار شو , بايد بريم
کجا بريم ؟
. بگو موضوع چيه
. يک زن
جدي ميگي ؟
. مال سالها قبله
ميشه حتي گفت در يک زندگي ديگه بوده
. اسمش ماريکو بود
. اون واسم معناي زيادي داشت
اما پدرش ميخواست که با مردي به نام هارادا ازدواج کنه
اون يک اشراف زاده ژاپني بود
و يکي از اعضاي ياکوزاي جنايتکار
, من يک خارجي بودم يک بيگانه
اون ازم خواست بخاطر ماريکو باهاش مبارزه کنم
. و منهم قبول کردم
. هارادا يک جهش يافته بود
اون ميتونست شمشيرش را براي بريدن هرچيزي مشتعل کنه
من , حتي به شمشير هم نياز نداشتم
اما اين چالش با قوانين سامورائي گره خورده بود
. هيچ قدرتي اجازه داده نميشد
! تسليم شو
. احمق نشو , هارادا
. نه , لوگان سان تموم شد
. خواهش ميکنم , حالا اينجا را ترک کن
! ماريکو
. من همه اينکارها را بخاطر تو کردم
, و حالا بخاطر من
. اينجا را ترک کن
ترک کنم ؟ براي چندوقت ؟
. هميشه
. اما تو برنده شدي
... اون چطور تونست - . مهم نيست -
ذهن آدمها تغيير ميکنه
تو واقعا ميخواهي دزدکي وارد سفارت ژاپن بشي ؟
. آره
... از کجا مطمئني اون حتي
.چون اون يک ترسوئه
. و اين جائيه که اون قائيم شده
. اون فکر ميکنه اينجا در امانه
. اون اشتباه ميکنه
. من متوجه نميشم
, اون چرا اينهمه دردسر درست کرده , اونکه دختره رو بدست آورد
ديگه چي ميخواهد ؟
, چيزي که هميشه ميخواست
. يک مبارزه تا مرگ
. ما نزديک آشپزخونه ايم
. سه آشپز
يک سيني چاي به اينجا آورده شده
مردان ايکس چطور ؟ بوئي حس نميکني ؟
. اونها اينجا نيستند
. اما من اون بوي چائي را تشخيص ميدم
در مورد چي حرف ميزني ؟
. همينجا منتظر باش
. ماريکو
. مشکلي نيست
.منم
. لوگان سان
. تو نبايد اينجا باشي
. من چاره اي نداشتم
. تو قول دادي سعي نکني منو ببيني
اين مال قبل از اين بود که شوهرت دوستان منو بدزده
. ماريکو , با من حرف بزن
اون چرا اينکارو کرده ؟
, شوهرم
. اون داره براي رهبري قبيله ياکوزا رقابت ميکنه
... اما اونها
. شرايط افتخار خيلي سختي دارند ...
اونوقت با من چيکار داره ؟
. اون بايد تمام شکستهاي گذشته اش را پاک کنه
... اون هرگز شکست نخورده
. به جز از من ...
... و اگه اون از پس رقابت برنياد
. بهش ميگن بزنه به چاک ...
. پس حالا اون اومده سراغ تو
, ياکوزا مشکل اونه . نه من
. من فقط ميخوام دوستهام برگردن
. ماريکو , خواهش ميکنم . بهم بگو اونها کجان
, اگه بهت بگم قول ميدي بري ؟
قول ميدي با شوهرم نجنگي ؟
. بله
. من دليل ديگه اي ندارم که بخواهم باهاش بجنگم
. توي يک انبار نزديک اسکله
. يک نشانه ساکوراي جلوي اونه
ميشناسيش ؟
لوگان سان ؟
پس طرف اون بود , ها ؟
چي , داشتي گوش ميکردي ؟
. آه , آره ميشد نکنم ؟
! تو
! تو به من خيانت کردي
. اين مبارزه احمقانه است
. يک نفرتون ميميره
و تو ميترسيدي که اون لوگان باشه , درسته ؟
. نه
. ميترسم تو باشي
. همه برن داخل انبار
! حالا
! سه تاشون رو گير آوردم
. روگ , برو بيرون
. منظورم اينه , روگ اين افراد براي آدمکشي آموزش ديدند
. خوبه
. دارمش
. من بوشيدو را ياد گرفتم
براي برنده شدن تقلب ميکني , ها ؟
No comments yet. Be the first to leave one.