183 บรรทัดแรก
دنیای انیمه تقدیم میکند
Forums.Animworld.Net
ترجمه و زیرنویس:
Temari
مخفیانه نوری در گوشه دلم حمل می کنم
به لطف این نور
"کوکوریو- رختخواب و صبحانه برای ارواح"
لابه لای یک مه چند لایه این و آنسو می روم
از یک خواب زودگذر بیدار می شوم
رد یک قطره اشک روی گونه مه
سایه هایی که به دنیا رنگ تیره می زنن
در پرده شب، سوسوی رقص نور, خاطرات خوش روزی در گذشته دور
منو به عالم خفا بخوان
شکوفه های گیلاس که حین فروافتادن به اهتزاز درمیایند
وقتی بهت می نگرم حس می کنم دلم به رنگ صورتی درمیاد
و نور مهتاب به قلبم روشنی می بخشد
یک آرزوی چشمک زن
مثل هزاران ستاره می درخشه
مثل طلوع آفتاب در سپیده دم قلبم
به لطف حضور آن نور
هی،هی. همیشه تو تنجین-یا مهموناتون رو توی سالن انتظار اینقدر منتظر می ذارین؟
اوریو-یا...
خیلی متاسفم.
همش تقصیر خودمونه که بدون اینکه جا رزرو کنیم پا شدیم و اومدیم.
از دست مسئول پیشخوان کار زیادی برنمیاد.
به هر حال، آکاتسوکی تو مدیر پیشخوانی؟ درد من اینه.
تو بودی که با رفتنت باعث شدی اینجا مشغول کار شم.
لطفا یه لحظه صبر کنین.
اوه؟
خیلی وقت بود ندیده بودمت گینجی!
تو به اوریو-یا خیانت کردی.
می دونم گینجی-سان و اون همدیگه رو می شناسن یا نه...
آره. گینجی-سان قبلا تو اوریو-یا کار می کرده.
اوه، واقعا؟
خیلی متاسفیم ولی امروز ظرفیت مسافرخونه مون تکمیله.
از اونجا که خیلی وقت بود ندیده بودمت می خواستم تو تنجین-یا بمونم.
هاتوری، هیچ کاری از دستشون برنمیاد.
حتما تو یه همچین روزایی سر مسئولای رزرو خیلی شلوغه.
ولی...
خیلی متاسفم.
ولی یکمی سردت نیست؟
می خواین اتاقم رو در اختیارتون بذارم؟
من می تونم تو گل ماه بخوابم.
از غذاها هم مثل چشه آبگرم با تمام وجود لذت می برم.
آئویی-سان، آخه این جوری که...
شانس اوردیما، نوبو-سمپای! به اون دختر مهربون سلام برسون!
گینجی خوشحالم می بینم روبراهی.
گمونم اربابت فعلا بیرون از اینجاست. درسته، جایی رفته؟
آره.
اوم... سرایدار حموم...
سرایدار حموم چی؟
خب... فکرش رو نکن.
هاتوری بیا اول یه سر به چشمه آب گرم بزنیم.
انگار چند تا مهمون ناخونده داریم.
راست می گی.
هاتوری-سان یه تنگوئه، که تو اوریو-یا مدیر پیشخوانه
و توکی هیکو-سان هم رئیس سرایدار حمومه.
عجب...
حالا بیاین برگردیم سر کارمون!
بله قربان.
از اونجا که من تو گل ماه کار می کنم...
هر کاری از دستم بربیاد برای گل ماه می کنم.
چیزی شده؟
یه نامه براتون اومده! یه نامه براتون اومده!
جریان چیه؟
این همون سیستم مکاتبه ای که ارباب بهم داده بود...
یعنی به این زودی به عالم پیدا رسیده؟
"شنیدم اونجا چه خبره"
می گن اتاقت رو در اختیار مهمونایی که از اوریو-یا اومدن گذاشتی.
شاید بهترین کاری که می تونستم بکنم همین بوده.
"می گن اتاقت رو در اختیار مهمونایی که از اوریو-یا اومدن گذاشتی." "می خواستم تو گل ماه آشپزی کنم."
می خواستم تو گل ماه آشپزی کنم.
"می خواستم تو گل ماه آشپزی کنم." "اگه اینجا به چیزی احتیاج داشتی، می تونی خبرم کنی
اگه از اینجا چیزی لازم داشتی، کافیه خبرش رو بهم بدی.
اگه چیزی خواستم بگم، ها؟
باشه، روش فکر می کنم.
چرا، شیزونا؟!
هوم؟
تمام این مدت، من داشتم...
لطفا تمومش کن!
ببخشید، جناب؟!
مزاحم نشو، دختر آدمیزاد. من اومدم شیزونا رو با خودم ببرم.
چی؟ ولی...
متاسفم!
شیزونا-چان!
آئویی-سان!
صبر کن، شیزونا! من فقط می خواستم...!
توکی هیکو-ساما یه شیزانوئیه، یه جور آیاکاشی که خفن ترین شلعه های آتش آیاکاشی ها رو در اختیار داره.
اون یوکای بزرگیه، تازه معلمم هم هست که سرپرستیم رو قبول کرد و ازم مراقبت کرده.
معلمته؟ سرایداری حمام رو یادت داده؟
آره. بهم گفت که برگردم به اوریو-یا... پیش خودش.
خب حالا می خوای برگردی به اوریو-یا؟
نه...! می خوام همچنان تو تنجین-یا کار کنم.
من به ارباب مدیونم که قبولم کرده
تازه خودمم اینجا شاگرد دارم، پس...
آه، کازونه-چان رو می گی، درسته؟
می دونم اون معلمت بوده ولی یعنی اینقدر یهوئی ازت خواسته برگردی؟
خیلی طبیعی که به خاطر همین موضوع ازش متنفر بشی.
امکان نداره ازش متنفر بشم!
درسته که یه مرتبه محبت معلمم گل کرده
ولی خیلی با ملاحظه، جدی و مقاومه.
هوم؟
خیلی راحت دچار سوتفاهم میشه و احساساتش خدشه دار میشه.
در واقع اون یکمی غم زده اس و ممکنه وبال گردنم بشه.
ولی من همیشه... آه...
چی؟
هیچم اینطور نیست!
چطوری نیست؟
من یه نوره-اونا هستم که هیچ ویژگی خاصی ندارم و تو یه منطقه کوهستانی
در سرزمین های جنوبی به دنیا اومدم.
ولی توکی هیکو-ساما پیدام کرد
و سخت تربیتم کرد ولی خوب بارم آورد.
برخوردم با توکی هیکو-ساما سرنوشتم رو عوض کرد.
اون می خواست با تنجین-یا که بهترین چشمه های آبگرم عالم خفا رو داشت رقابت کنه
اوریو-یا کلی پول خرج کرد تا منابع جدیدی از چشمه های آبگرم رو پیدا کنه
از اونجا که دلم می خواست به معلمم کمک کنم، لابه لای صخره ها دنبال چشمه آبگرم می گشتم.
و بالاخره یه روز یه چشمه آبگرم کوچیک پیدا کردم.
ولی محلش یه جایی بود که نمی شد درش حفاری کرد.
شیزونا!
معلمم سپر بلام شد و آخرش یه زخم بزرگ روی صورتش افتاد که هیچ وقت از بین نمی ره.
اون شعله نشون می ده که قدرتش داره از اون زخم نشت می کنه.
از اونجا که خسارت زیادی به اوریو-یا زده بودم، دیگه نمی شد اونجا کار کنم.
معلمم تا آخرین لحظه سعی کرد ازم محافظت کنه
ولی من نمی تونستم خودم رو ببخشم.
بعدش ارباب قبول کرد بیام اینجا.
خیلی وقت بود که یه غذای گرم و تازه نخورده بودم.
اوه، داشت یادم می رفت. ممنونم که گذاشتی از این استفاده کنم. کش موی خیلی قشنگیه.
این اولین چیزی که معلمم واسم خرید.
معلم!
وقتی مشغول تمرین بودم، با این کش موهام رو می بست.
می دونم چقدر توکی هیکو-سان رو ستایش می کنی، ولی بازم می خوام بدونم چرا...؟
شاید به خاطر این باشه که هنوز به اندازه کافی اعتماد به نفس ندارم.
تصمیم گرفتم... که سخت در تنجین-یا کار کنم تا خودم رو قانع کنم.
ارباب بهم گفته که خیلی از افرادی که از تنجین-یا بازدید می کنن
به خاطر این میان که از حمومات خوششون میاد.
تو به نتایج خوبی رسیدی و همه کارت رو قبول دارن.
یکمی بهت حسودیم میشه.
بفرما.
این چیه دیگه؟
بهش می گن یخ دربهشت.
بادنجان سرخ؟
بادنجان سرخ؟ پس تو عالم خفا به گجه فرنگی می گین بادنجان سرخ، نه؟
خیلی خوشمزه اس!
معلمم واسه پرورش سبزیجات به خصوص بادنجان سرخ
خیلی زحمت می کشید.
من علاقه ای به سبزیجات نداشتم ولی همین طور که براش غذا درست می کردم
کم کم ازشون خوشم اومد.
که اینطور...
آه، اینجائی، شیزونا-چان!
چیزی شده؟
کارکنان ارشد قراره یه جلسه اضطراری داشته باشن. شرط می بندم مربوط میشه به اونایی که از اوریو-یا اومدن.
آه... باشه الان میام!
خیلی ازت ممنونم! به یه دلایلی حالا یکم بهتر شدم.
خوشحالم اینو می شنوم.
زود باش! زود باش!
باشه!
به هر حال قلب یه دختر پیچیده اس.
اوف!
شرط می بندم توکی هیکو-سان دچار سوتفاهم شده
و فکر می کنه شیزونا-چان می خواد ردش کنه.
شیزونا...
یکمی لاغر شده.
حتما به خاطراون زخمه.
ولی هنوز نمی تونم برگردم.
حالت خوبه؟ انگار زیاد سرحال نیستی.
طوریم نیست. ببخشید باعث نگرانیت شدم.
واسه کمک به شیزونا-چان و توکی هیکو-سان چیکار می تونم بکنم؟
-یه نامه براتون اومده. یه نامه براتون اومده. --ترسیدم
"تصمیمت رو گرفتی که از اینجا چی می خوای؟"
تصمیمت رو گرفتی که از اینجا چی می خوای؟
ارباب...
دلم می خواد ازم یه تقاضایی بکنی و بهم یه ماموریت بدی.
"دلم می خواد بهم یه ماموریت بدی." "شنیدم تو عالم پیدا یکی از وظایف شوهر اینه که بره ماموریت."
شنیدم تو عالم پیدا یکی از وظایف شوهر اینه که بره ماموریت.
من یکم شکلات می خوام.
"یکم شکلات می خوام."
"یکم شکلات می خوام." "چه مارکیش رو دوست داری؟"
چه مارکیش رو دوست داری؟
از اون بسته بزرگایی که قبلا تو تبلیغا نشون می داد.
یکم مخمر خشک ، بیکینگ پودر و آرد هم می خوام.
بسپارش به خودم. واسه خوردن نونت لحظه شماری می کنم.
نمی دونم الان ارباب تا چه حد قبولم داره.
به عنوان یکی از کارکنان تنجین-یا چه انتظاری ازم داره...؟
No comments yet. Be the first to leave one.