200 บรรทัดแรก
شماره تلفن متخصص اطفال تو دفترچه تلفنه
بیسکوئیتها روی کمد هست
من دو تا شیر تو یخچال گذاشتم و ۵ تا هم توی فریزر ند
تو باید به خودت افتخار کنی. یه جورایی میکنم. ببخشید. افتخار میکنم.
مطمئنی که شماها مشکلی براتون پیش نمیاد؟
عزیزم میخوای باور کن میخوای باور نکن من بلدم چیکار کنم
خوش بگذرون برو به همون... باغ آشپزی
این یه نمایش غذاست. حالا هر چی.
برو امروز رو که مال خودتی خوش بگذرون
خدافظ دختر کوچولو. با بابایی خوب باش اووم؟
خدافظ خدافظ.
من عذاب وجدان دارم که تموم روز اون رو میذارم پیش تو.
عزیزم، طوری نیست. ما مشکلی نداریم.
چیه؟
تو هیچوقت فکرشم نمیکردی که زن و بچه دار بشی میکردی؟
من هیچوقت هم فکر نمیکردم مسئول خاکسپاری بشم
دوست دارم. ما هم دوست داریم برو
خب میخوای امروز چیکار کنیم؟
میتونیم یه سری چیزو داغون کنیم و بندازیم دور.
شاید بعدش خسته بشیم.
نظرت چیه؟ ها؟
آرتور، تو این موزیک رو نوشتی؟
تو جداً خودت اینو نوشتی؟ نه دقیقاً.
تو از همه چیز سر در میاری.
نه خیلی. این فقط یه پیش درآمد از دبیسی
ولی من یکم توسعه ش دادم یه صدای طبل زیرین براش گذاشتم.
فقط برای قشنگی.
چیز زیادی نیست.
آرتور این فوق العاده ست!
واقعاً چیزی نیست. همه میتونند این کار رو بکنن.
نه، واقعاً هست. تو مرد خیلی با استعدادی هستی
دکمهی تکرارش کدوم؟
من عاشق اون صدا م. دل آدم رو میبره.
راستش روث، من باید برم. خیلی زود؟
فکر کردم بهتر باشه امروز صبح بدوم. نمیدونستم میدوی، آرتور.
خب راستش من قبلاً هیچوقت نمی دویدم
ولی فکر کردم که بهتر باشه یه امتحانی بکنم.
بنظرم اخیراً یکم به وزنم اضافه شده.
ولی تو خوبی. مرسی.
اینروزها آدما به وزنشون نگاه خاصی دارن.
من همیشه تو رو دورو بر خونه میبینم و تو همینطوری که هستی خوبی
مرسی. خب من...
کجا میخواستی بدوی؟ ببخشید؟
کجا میخوای بدوی؟ اه پارک جنگلی آرام.
پارک جنگلی آرام؟ همون قسمت آسفالتی؟
آره اونجا یه پیاده رو برای دویدن داره.
اه خب پس این خیلی برات خوب
خوب پس خوش بگذره
و از بابت موزیکی که برام گذاشتی متشکرم آرتور
خیلی ریتمیک بود.
خیلیخب به امید دیدار
لعنت.
گوش بده لیس من یه خبر بد دارم بابای برندا مرده.
چی؟ پدر برندا مرده
او نه. آره.
از نظر تو اشکالی نداره اگه من برم...
میتونی یکم بیشتر صدا در بیاری؟ فکر کنم هنوز بتونم صدا خودم رو بشنوم
چقدر خنده دار. چی؟
از نظر تو اشکالی نداره که به مراسم ش برم؟
البته که نداره
وقتی که پدرم مرد اون پیش من بود. یه جور حس میکنم که باید بهش یه سر بزنم.
پس برو تو حتماً باید بری.
مطمئنی؟ آره
باشه. مایا رو، میذاری پیش مامانت؟
یه کاریش میکنم.
فقط بهش بگو پنیر بهش نده اون قبلاً یبوست گرفته بود
بگو آروم بهش بیسکوئیت بده نمیخوام جا دندوناش درد بگیره
دوست دارم. منم دوست دارم.
خوش گذشته؟ نه هنوز.
خدافظ خدافظ.
بابای برندا مرده؟ آره
چه الکی. آره.
مراسم ش چند ساعت دیگه تو مالبیو ست.
مامان کجاست؟ نمیدونم.
تازه رفت بیرون. گفت که یه کلاه جدید باغبونی میخواد.
اون یکم عجیب شده.
چطوری میفهمی که مامان عجیب شده؟ نکته خوبی
میشه امروز بخاطر من مواظب مایا باشی؟
بیست تا بهت میدم
نمیتونم. آخه چرا؟
من و راسل داریم میریم به فروشگاه هنر
کلیر. نیت.
میدونی این که ماتریکس نیست که بقیه هم که بچه ندارن آدم اند
مراقب بچه م باش مراقب بچه م باش خدای من
لعنت.
لعنت.
چی شده؟ هیچی.
فکر کردم بتونم مایا رو بذارم پیش پرستار بچهی تاد و دینا ولی به گمونم که نمیشه
تو باید به ونسا یه زنگ بزنی. ونسا ؟
آره اون امروز با بچه ها تو خونه
اون مشکلی با این نداره؟ معلوم که نداره اون عاشق بچه هاست.
من یه دوساعتی وقت میخوام خودم میبرمش و بعدم میرم دنبالش.
مشکلی نیست. خیلیخب مرسی.
باید بهش پول بدی.
خب، حتماً. عالی.
کیث، بهم بگو که قرار نیست که اونو بپوشی.
مگه چش؟ تموم اون قسمتهای ورزیدهی بدنت رو میپوشونه.
قسمتهای ورزیدهی من؟ آره.
اینو بکن و برو یه چیز بهتری بپوش
مثلاً اون تی شرت نقره ای
قرار غذا بخوریم یا مد لباس؟
من میخوام همه به دوست پسر خوشگل من حسودی شون بشه فهمیدی؟
دو تا چیز دارم که تو این دنیا برام ارزشمنده و تو یکی شون هستی.
اون یکی دیگه چیه؟ خیلیخب فقط یکی
خودتم میدونستی که این سوئیشرت خوب نیست که بپوشی.
به گمونم بعضی موقع ها خیلی خودسر میشی
اه، واقعا؟ آره.
ما میتونیم غذا رو کنسلش کنیم و همینجا بمونیم.
و من میتونم تموم بعد از ظهر رو خودسر باشم.
تو مسئلهی بسیار قوی رو، عنوان کردی.
ولی من واقعاً به اون مشروب میموسا نیاز دارم. پس متأسفم.
به ضرر خودت.
از این بالا میریم.
سلام. سلام.
چقدر خوب که یکم بچه رو میذاری پیشم.
مطمئنی اشکالی نداره؟ عالى. تموم روزم رو پر میکنه
این بو چیه؟ شیر برنج
داشتم سعی میکردم که شیر برنج درست کنم ولی شیر ش یکم عجیب میزد.
بیا داخل. ممنون.
اینجا کاملاً بهم ریخته ست. وقتی زنگ زدی شروع کردم به تمیز کردن.
خیلی سخت که دو تا بچه داشته باشی
آره میتونم بفهمم. فکر نکنم بتونی.
میدونم به نظر میرسه که داشتن دو تا بچه دو برابر سخت...
ولی انگار باید ۳ برابر یا ٤ برابر کار کنی۔
نمیدونم ریاضیش چطوری حساب میشه ولی به یه طریقی همشون رو هم جمع میشه.
البته. آره.
تو خوش شانسی که فقط یه دونه داری.
لیزا مادر خوبی. شرط میبندم همه کارها رو درست انجام میده.
اون... خوب آره.
آره من بعضی موقع ها خیلی خسته میشم و تا پا گریه میرم.
مهم نیست که چه اتفاقایی سر بارنی میفته؟
وقتی که اون فقط بارنی باشه پس کارها آسون تر میشه.
بذار من این وسایل رو بذارم به جائی بعدش میام بچه رو ازت میگیرم باشه؟
پسر، من راحت میتونم قفل اینجا رو بشکونم و واردش بشم.
هر موقع میام اینجا حس میکنم انگار من آگوستوس گلوپ تو اتاق شکلاتیم. اشاره به یه (رمان)
میدونی که دارم راجع به کی حرف میزنم؟ آره.
وقتی بچه بودم اون شخصیت اومپا لومپا همیشه منو میترسوند.
مادرم همیشه مجبورمون میکرد ببینیمش و همیشه ما گریه میکردیم.
انگار اصلا براش مهم نبود.
پدر و مادرها عجیب غریبند. دقیقاً خود کلمه.
من یه حس خیلی بدی برای چارلی داشتم.
اون خیلی بیچاره بود. یه کابوس لعنتی بود.
واو.
این آبی طبیعی.
فکر کن این یه قسمت طبیعی از زمین که این رنگ آبی رو داده
همونطوری که الیویر گفت. آره.
این یه عنصره، بهش روغن اضافه میکنی و نقاشی میکشی
مثل آدمای تو غار عاشقشم.
باید بخریش آره راست میگی.
من که به نقاش واقعی نیستم. نمیخوام پول خرج کنم... چی ۵۰ تا؟
این که فقط یه بسته رنگ کوچولو ئه.
اگه بخوام نقاشی بکشم به رنگ ۵ دلاری آشغال میخرم.
باید بخریش راه نداره.
بگیرش. نه
من برات برش میدارم نه بهش نیاز ندارم بیخیال بابا.
بگیرش. نه
خیلیخب باشه. ببخشید.
چرا برگشتی؟
که بهت یه چیزی رو بگم که واقعاً هم نمیدونم. ونسا چش شده؟
هیچی مطمئنی؟
اه، آره.
از وقتی مامانش مرده یکم حال و حوصله نداره ولی غیر از این نمیدونم چطور مگه؟
نمیدونم ریکو. من رفتم اونجا... نمیدونم چطوری بگم.
ولی اون انرژی ش کاملاً رفته و اصلاً راه نداشت که من مایا رو بذارم اونجا
تو احساس امنیت نمیکنی که مایا رو بذاری خونهی من؟
منظورم این نیست. پس چی میگی؟
سلام آقایون ببین کی تصمیم گرفته برگرده سر کار.
کسی رو میخوای امروز مواظب مایا باشه؟
چون من عاشق بچه هام.
اونا یه بوی خوبی میدند.
نه، آرتور. مشکلی ندارم.
من اونو با خودم میبرم ولی ممنون که میگی اصلاً از روی تعارف نگفتم.
من همیشه از پسر عموم مواظبت میکردم و اونا مورمن فرقه مذهبی مسیحی بودن
مورمن؟ آره.
خیلیخب من میرم دستام رو بشورم و بیام سر کار.
ریکو، من متأسفم... لازم نیست عذرخواهی کنی، نیت.
من فقط میخواستم یه کاری برات کرده باشم.
خب مرسی.
نه. من ممنونتم.
پس بذارید که این از طرف من گفته بشه که
اون با روشنی هزاران چیز زندگی کرد.
قلبش با بارقه های درخشان همیشه روشن بوده
و عشق و معنا از میان او گریخته است
تا سرور و مسرت رو از تاریکی به تاریکی ببره و این مسرت برای اون کافی بوده
و یک مرد مرده.
من فقط یه سری عکس آوردم.
اولیش من و بابا تو حیاط خلوت...
که پهلوی گودال من برای چین ایستاده.
پنج سالم بود داشتم یه گودال میکندم تا به چین برسم.
اون اصلاً بهم نگفت که اینجوری نمیتونم به چین برسم
اونم شروع کرد با من به کندن تا جائیکه دیگه خسته شدم.
چه روز خوبی بود.
دومیش عکس همهی خانواده ست...
با پدر در کنفرانس روانشناسان در سال ١٩٨٤
اونا بهش جایزه دادند و اونم پاشد رفت بالا و کلی جک گفت...
که در مورد جیمی کارتر میگفت که به درمان عقده حقارت نیاز داره
من معنیش رو نمیفهمیدم.
اونشب بهش افتخار میکردم
افتخار میکردم که پدر من
آخری...
No comments yet. Be the first to leave one.