149 บรรทัดแรก
موساشی!
موساشی
موساشی
چه غلطا...؟
با اوضاع فعلیـت نمیتونی گنما رو شکست بدی
ما قبیلهی اُنی، آخرش توسط گنما نابود شدیم. فقط در یک صورت...
شانس شکست دادن گنما رو داری، اینکه ما قدرتمون رو بهت قرض بدیم.
گنما رو بکش و روحشون رو توی ساعدبندی که دستتـه حبس کن
دیجی موویز در شبکههای اجتماعی DigiMoviez@
موساشی! موساشی!
الان با من حرف نزن!
چیزی نمونده برسیم، نه؟
آره. از جنگل که رد بشیم دیگه زیاد دور نیست
رفتن به شمال خوششانسیـه. خوشیُمنـه، درسته؟
چی گفتی؟
هیچی بابا
خب، بالاخره داریم نزدیک میشیم. بهنظرت ممکنه یمون این طرفا باشه؟
تا وارد دهکده نشیم اصلاً نمیشه فهمید
خب، اگه باشه باید چیکار کنیم؟ دخلش رو بیاریم؟
گمونم تا باهاش روبهرو نشیم نمیشه فهمید
حالا جدا از اون...
موساشی
موساشی!
میشه یهکم عجله کنی؟
موساشی، بیا بریم!
گفتم با من حرف نزن!
«اُنیمیوشا»
«کوهستان شیطانی»
ترجمه از: امـیـر سـتـارزاده AM1Я H1tmaN
اینجا خالیـه
هیچکس اینجا نیست. نه یمون و نه روستاییها.
میدونستن داریم میایم، مگه نه؟
ممکنه از روی احتیاط قایم شده باشن؟
نه
بوی اجاق غذا و منقل حس نمیکنم. ظاهراً این روستا...
خیلی وقته که خالی از سکنهست.
حس بویایی هیکارو از اکثر آدما قویتره
با این حال...
تا وقتی اطراف رو بررسی نکردیم نمیتونیم شروع کنیم. دنبالم بیاید!
اون قطعاً یه آدم دیگه شده. از اون زمانی که روی پُل بود.
درست میگفتیم. اینجا متروکهست.
امکان داره کار یمون باشه؟
ممکنه
نگاه کنید، آثار درگیری هست
روستاییها بدون یه دلیل درست و حسابی با یه سامورایی...
درگیر نمیشن.
چی میتونه باشه؟
نمیدونم. ولی...
حتماً پای مرگ و زندگی وسط بوده که همچین مقاومتی نشون دادن
به دو گروه تقسیم میشیم. من و کایزن، شما همگی.
چرخ بزنید و برگردید اینجا. ضمناً از همدیگه جدا نشید.
از وقتی استادمون نیست ادای رئیسبازی در میاره
برام مهم نیست. توی جمعمون، مهارت و تجربهی اون...
از همه بیشتره.
ها؟
هیکارو؟
بوی... مرگ حس میکنم
ممکنه همهشون توی قلعه یه جا جمع شده باشن؟
قلعه توی کوهستانـه. شنیدم با عجله ساختنش.
بعلاوه، چرا باید همهی روستاییها رو با خودشون ببرن؟ زنها، بچهها، افراد سالخورده؟
موقع نبرد اونا بار اضافی هستن
این اطراف مزارع برنج و سبزیجات خیلی کمی هست
حتماً منابع رو از یه جای دیگه پیدا میکردن
حدس میزنم احتمالاً یه معدن آهن یا مس این نزدیکیها هست
که چی؟ چه ربطی به این داره که هیچکس اینجا نیست؟
عجول نباش
اگه خوب نگاه کنی، یواش یواش متوجه میشی.
باید کل وضعیت رو درک کنی
پس
این مأموریت رو برام توضیح بده. نظرت چیه؟
چرا ماتسوکی ما رو باهاش فرستاد؟
میدونیم که اون قبلاً با یمون همکاری میکرده
بهنظرت در نهایت قرار بود بهمون بگه که ازش تبعیت کنیم و...
به اربابمون خیانت کنیم؟
ممکنه. الان اصلاً نمیشه فهمید
اگه این کار رو میکرد، چه جوابی بهش میدادی؟ راستشو بگو
قبول میکردی و بهش ملحق میشدی؟
هیکارو، تو چی؟
نمیشه با اطمینان گفت. اون موقع ماتسوکی روانی میشد.
یا شاید یه روح شیطانی مثل گنسای افسارش رو به دست میگرفت
هرچند
مشخص شد هیچ کدوم اینا نبوده
ماتسوکی تصمیم گرفت پشتِ یمون در بیاد
و این یعنی حتماً دلایل خوبی داشته که ما رو همراه اون فرستاده
چجور دلایلی؟
من از کجا بدونم آخه؟
این خیلی بده! اصلاً نمیتونم قبول کنم...
که ماتسوکی دست به کار بدی بزنه.
من هم همینطور. بیاید قصد و نیّت واقعی ییمون رو بفهمیم.
اونوقت قصد و نیّت ماتسوکی رو هم میفهمیم
باروت؟
واسه متلاشی کردن سطوح سنگی. با عقل جور در میاد.
باید یه معدن این اطراف باشه
معدن واسه تجدید قوا و سنگر گرفتن عالیه
تو قبلاً اینجا بودی. چیزی از یه معدن به گوشِت نخورده؟
کوههای اینجا به شدت وسیع هستن.
اصلاً نمیشه توی چند روز همهجاش رو بررسی کرد.
پس میگی یمون توی یه معدن قایم شده و همهی روستاییها...
تحت کنترلش هستن. این خیلی چیزها رو توضیح میده.
گمونم بهتره بریم سمت اون معدن
مگه نشنیدی؟ نمیدونیم کجاست. احمق!
گذشته از اینا، توقع داشتم اینجا ازمون استقبال کنه
اون زیاد میزبان خوبی نیست، نه؟
بامزه نبود، موساشی
اگه حتی یه روستایی اینجا بود، میتونستیم بگیریمش و مجبورش کنیم بهمون بگه.
اون بچه رو بگیرید!
یه دختره!
لطفاً از ما فرار نکن!
بیا بیرون!
نترس!
همهی خونهها رو بگردید!
پیداش نکردید؟
نکنه روحی چیزی بوده باشه؟
روح وسط روز روشن؟ الحق که احمقی.
پیداش کردی؟
به جاش یه چیز وحشتناک پیدا کردم
باید بری اونجا راهب
ساهی یهکم بهش روغن بده
بمال زیر دماغت. بو رو حس نمیکنی.
نیازی نیست
تویی که اونجایی، بیا اینجا باهام دعا کن
«دیجــــی موویـــــز»
اینا والدینت هستن؟
اوهوم
پدربزرگ و مادربزرگم
که اینطور
زیاد داغ نیست که؟
کسی از دستت نمیگیره. آرومتر بخور.
اسمش سایوئـه. بهم گفت فقط اون توی روستا باقی مونده.
بقیه کجان؟
نمیگه
«تنها کسی که باقی مونده»...
یعنی ترجیح میدی از اینجا نری و اینجا کنار جسد خانوادهات بمونی و...
قورباغه شکار کنی بخوری، نه؟
بهنظرت برخوردت زیادی تند نیست؟
چرا از ما فرار کردی؟
آهای!
حتماً اون سامورایی باهاش بدرفتاری کرده
ولی اون گودال... چرا همچین گودالی کف زمین بود؟
برای فرار از مالیاتـه. توی خونهی هر روستایی یکی از اونا پیدا میکنی.
معمولاً واسه قایم کردن برنج و محصولات از دست حاکمهاست.
حتماً وقتی داشتیم جستجو میکردیم ندیدمش
روستاییها مالیات نمیدادن؟ خدایی؟
بیخیال، خیال کردی همه با خوشحالی
مالیاتشون رو پرداخت میکنن؟
روستاییها چقدر پَست هستن
همهی انسانها همینن
آهای بچه
پدربزرگ و مادربزرگت چطور مُردن؟
No comments yet. Be the first to leave one.