200 บรรทัดแรก
...آنچه گذشت
مرگش تقصير من بود
من قايق ستاره شمالي رو به خطر انداختم من
بهمون حمله کردن
ميخواستن تک تکمون رو تو اون قايق
بکشن
بايد حواست به زاندر باشه
روبراه نيست
...اگه بفهمه رين يکي از اوناست
سلام. متاسفم
ـ چي؟ ـ اونا پدرت رو کشتن
،تموم اين مدت داشتي بهم دروغ ميگفتي؟
افسانههاي هايدا، يادت رفته؟
در مورد تغيير شکلدهندههايي که ميتونن
به روح حيوانات تغيير پيدا کنن
افسانهي آواز حوري دريايي رو شنيدي، درسته؟
وارد سرت ميشه
بازم برام آواز ميخوني؟
به چي پارس ميکني؟
خبر نداشتم اينجا ساحل برهنهگراهاس
:ترجمه و تنظيم marYam
صبحوونه ميخوري؟
.رين اسمش همينه، درسته؟
آره اون چي؟
به نظرت دختره ميدونه اون کجاست؟
هموني که بابام رو کشت؟
نه، فکر نکنم بدونه
اما ميدونه کجا ميتونيم پيداش کنيم
،مثلا اون بيرون .هر جايي که هست
،زاندر، ميدونم چه احساسي داري
اما فکر خوبي نيست دنبالش بيفتي
خودت ديدي چه کاري از دستشون بر مياد
اين سختي رو هم پشت سر ميذاري
کوسه
کوسهها براي خوردن شکار ميکنن، درسته؟
آخه اين جونورا بهمون حمله کردن
با يه جور حس انتقامجويانه اومدن سر وقتمون
رين اينطوري نيست عوض شده
،اگه اون ميتونه عوض بشه بقيهشون هم ميتونن
،خب، اگه اينقدر خوبه پس چطور کمکمون نميکنه؟
کمکت کنه چيکار کني؟ قاتل پدرت رو بکشي؟
کجا داري ميري؟
بايد برم يه چيزي از خونه مامانم بگيرم، خب؟
نگران نباش، مدي
خدايي ميگم، همه چي حله
سلام، بن
هي
مدي کو؟
...اون
ديشب پيش زاندر موند
خواست خاطر جمع بشه که حالش خوبه
حالش خوبه؟
نميدونم
خيلي سختي کشيده
واسش ناراحتم
آره. منم همينطور
حال بن خوبه؟
آره
بن خوبه
مراسم يادبود شان چطور بود؟
سخت، اما خوب
فکر کنم همه هنوز شوکه هستن
زاندر چي؟
واسه همين اومدم اينجا
نگرانشم
زاندر؟
زاندر؟
ـ هي ـ اينجا چيکار ميکني؟
من... هيچي ...فقط داشتم
دنبال کُت بابا ميگشتم اما
ميشه يه لطفي بهم بکني و اينو به هلن پس بدي؟
کاسه و بشقاب مردم اينجا مونده
مامان، الان وقت خوبي نيست
واسه منم وقت خوبي نيست، زاندر
خيله خب، باشه ميبرم
ببخشيد
ببخشيد
چرا برگشتي؟
ـ رين ـ اونا کي هستن؟
ميدونم رو قايق چه اتفاقي افتاد
تو هم بودي؟
تو اونو کشتي؟
شان، اون دوستم بود
اومديم رين رو برگردونيم خونه
،خيال ميکردم فقط براي بقا آدم ميکشيد
،اما حالا، خشونت، دسيسه انتقام
بيشتر از چيزي که ميدونستم خوي انساني داريد
ما خانوادهش هستيم
بايد برگرده
اگه نخواد با شماها بياد چي؟
ظاهرا به دوستاي آدميزادش خيلي وابسته شده
رين کجاست؟
نميدونم کجاست
هلن بايد کمکم کنه
بن
خواهرم برگشته؟
.آره با دو نفر ديگه اومده
ازم ميخوان برگردم تو آب
خودت چي ميخواي؟
ميخوام خودم انتخاب کنم
،کِي برم به خشکي
کِي برم تو آب
باشه خب همينو بهشون ميگيم
شايد خواستهي من مهم نيست
البته که هست
بد ميشه
گوش نميدن
به مردم آسيب ميزنن
مگه اينکه باهاشون برگردم
ميتونيم باهاشون حرف بزنيم
اگه ميخواي بموني، رين تصميم با خودته
ـ تصميم اونا نيست ـ اگه برم بهتره
،اون دو نفر که با خواهرم اومدن
ميشناسمشون
قوي هستن
شکارچين
بازم ميان
فقط خطر بيشتري داره
لازم نيست اينطور بشه
ميتونيم تغييرش بديم
نميشه همينطوري برگردي
اينجا بهت نياز دارم
ميدونم خواهرم کجا ميره
تا دنبالم بگرده
ميريم اونجا
قبل از اينکه به آدماي بيشتري صدمه بزنن
پس تو خونه ميبينمت
آره، خوبه
به شماها رسيدگي کردن؟
،تو ساحل بوديم
سه تا برهنهگرا بهمون حمله کردن و لباسامون رو دزديدن
برهنهگرا؟
بدجور متخاصم بودن
يکيشون زنم رو انداخت رو زمين
ـ گفتيد سه نفر بودن؟ ـ اوهوم
انگار خارجي بودن
انگليسي زياد بلد نبودن
شايد اروپايي باشن اونجا برهنهگرايي طرفدار داره
من باهاتون ميام
ميام
آره
صبر کن گفت ميخواد برگرده
اين يعني همهتون بر ميگرديد، درسته؟
خواهش ميکنم، نه
رين، بگو چه خبر شده؟
نيومدن منو برگردونن
اومدن منو بکُشن
!نه
ما خانوادهايم
من از شمام
خانواده
بله
ما مثل هميم
،اگه اونو بکشيد
منم بايد بکشيد
!رين، بشين
!برو، برو، برو !بيا بريم
ـ خوبي؟ ـ آره
خواهرم خوبه؟
هلن يادم داد
بهم گفتن
ازت ميخوان برگردي تو آب
فقط همين
نه اينکه تو رو بکُشن
بله
ميدونم
چرا نميتونن بذارن برگردي؟
چرا بايد تو رو بکُشن؟
وقت زيادي با انسانها صرف کردم
چه اهميتي داره؟
خيلي وقت پيش
يکي از ماها وقت زيادي رو با
يه انسان گذروند
باهاش رو خشکي زندگي کرد
با همديگه، بچهدار شدن
ـ بچه؟ ـ بله
اما بچه عادي نبود
ظاهر عادي نداشت
مَرده اونو از زنه گرفت و برد تو جنگل
بچهشون رو کُشت
پس زنه برگشت به آب
اما اين مَرده رو عصباني کرد
به سرش زد
،با خودش کلي آدم آورد
و ماها رو کُشتن
خيليامون رو کشتن
آب با خونمون
قرمز شد
هلن اين داستان رو برام تعريف کرده
هر چند حرفي از بچه نزد
داستان؟
نه، داستان نيست
واقعيه
ازم پرسيدي چرا منو نميخوام
من زيادي به آدما نزديک شدم دليلش همينه
ميتونيم يادشون بديم که بودن تو در اينجا
به مشکلاتشون تو اقيانوس کمک ميکنه
اعتماد ندارن
از اين ميترسن که اتفاقي که افتاد
دوباره تکرار بشه
No comments yet. Be the first to leave one.