200 บรรทัดแรก
جلسه احضار روح
این «گسترش ضمیر ناخودآگاه» یه چیزی
مثل «ناخودآگاه جمعی» یونگه؟
نه، این یه مقدار فیزیکیتره...
این فقط یه فرضیهس
بله
مطمئناً جالبه.
واقعاً جالبه...
ولی فکر میکنم هنوز زیادی بر اساس فرضیهس.
مگه تمام روانشناسی بر اساس فرضیه نیست؟
خب، آره...
نمیشه درون آدمها رو دید.
خب، البته. مثلاً این...
پدیدهی آوای الکتریک چیه؟
از اکتشافات آزمایش سال ۱۹۵۶ فون سیلی.
کی؟
فون سیلی، مدیوم آلمانی.
و این یکی؟
«جفت. شبحی که از نظر فیزیکی شبیه به انسان است.»
یه تجسم خارج از بدن.
از نشانههای مرگه؟
مردم از همه جای دنیا گزارش دادن که قبل از مرگ جفت خودشون رو دیدن.
معمولاً از اصطلاح «همزاد» استفاده میشه.
و «ماشین ارتباط ارواح ادیسون»؟
اشتباه گرفتن خیالپردازی با فرضیه؟
نه، مشکلی نیست، ولی
تا حد زیادی از روانشناسی منحرف شده...
ولی شما خودتون باور دارید این پدیدهها حقیقت دارن.
خب، بله، ولی...
میدونم که کار تو منحصر به فرده.
برای همین واقعاً ناراحتکنندهس.
بله.
دنیا علوم بیفایده رو نادیده میگیره.
روانشناسی همیشه از این موضوع رنج برده.
واسه همینه که به دست آوردن باور عمومی همیشه سخت بوده.
حتی تا امروز.
بله.
همیشه طول میکشه تا جامعه بعضی از واقعیتها رو بپذیره.
بله.
ببخشید، من زیادهروی کردم.
نه، احتمالاً حق با توئه.
ولی من نمیتونم اینو به این شکل برای بررسی ارائه بدم.
لطفاً منو درک کن.
بله.
ببخشید
اشکالی نداره
بیخودی شما رو کشیدم اینجا
آزمایش امروز انجام نمیشه.
استاد آدم بدی نیست ولی
از دیدن شما میترسه.
میفهمم.
خیلی متاسفم.
مشکلی نیست.
میتونم اینو
بهتون برگردونم؟
چطور بود؟
خب...
چی فهمیدین؟
صاحب این ساعت دیگه زنده نیست.
درسته. این مال مادربزرگم بود که فوت کرده.
یه موضوع دیگه...
یه چیزی درست نبود.
منظورتون چیه؟
نحوهی فوت کردنش.
خودکشی کرده بود.
ببخشید که اینو بهتون دادم.
نه، اشکالی نداره. خداحافظ پس.
خانم ساتو...
بله؟
مثلاً میتونید همینالان
اینجا احضارش کنید؟
مادربزرگم رو.
منظورم با جلسه احضار روحه. تخصص شما همین نیست؟
اینجا بود.
تا همین چند لحظه پیش...
اینجا؟
مطمئن نیستم مادربزرگتون بود یا نه...
همینجا حسش کردید؟
بله.
چرا اینقدر مبهم هستن؟
همممم
به دفعه ظاهر میشن ولی وقتی صداشون میکنی غیب میشن.
نمیدونم چه هدفی دارن.
بله.
صدای هواپیما داری؟
آقای ساتو، صدای هواپیما داری؟
حتماً.
یه چیزی که صداش تیزتر باشه؟
مثلاً جت جنگنده؟
این بهتر نیست؟
هلیکوپتر؟
چیزی که حس ناخوشایندی ایجاد کنه، اسرارآمیز باشه.
هلیکوپتر؟
یه چیزی که قلقل کنه، مثل حباب.
قلقل؟
مثل مواد مذاب.
برو چند تا نوشیدنی بخر.
هر چی باشه خوبه؟
آره.
وقت استراحته.
صدای هواپیما؟
نه، تو قلقل میخوای، درسته؟
فقط چند دقیقه بهم وقت بده.
حس میکنم داره از جایی به من نگاه میکنه.
نه اینکه کار بدی کرده باشم...
ولی همیشه
داره من رو تماشا میکنه.
اینها امواج رادیویی هستن؟
نه، اینطوری نیست.
چون بههرحال شما یک سال با هم زندگی کردین، درسته؟
بله.
پس ازش خاطره داری، نه؟
بله.
این خاطرهها کجا هستن؟
اینجا.
درست همینجا؟
اگه شوهرت جایی هم باشه همونجاس.
حالا میفهمم...
همهی خاطرهها شیرین نیستن، درسته؟
نه...
برای همه همینطوره.
بههرحال باهاش زندگی میکردی.
بله، اما...
با این شرایط میتونم دوباره ازدواج کنم؟
چرا؟
اون...
کدوم؟
مرد جدیدت؟ یا اون که درونته؟
اون که اینجاس...
دیگه زنده نیست، ولی...
درسته.
نمیدونم اگه دوباره ازدواج کنم چه حسی پیدا میکنه.
میخوای بدونی؟
بله.
مطمئنی؟
بله.
اگه بدونم خیالم راحت میشه.
درک میکنم.
ببخشید. پیتزا توی یخچاله.
آهان.
گرمش کنم؟
نه، نه.
ببخشید.
شینجی؟
شینجی؟
شینجی!
ببخشید، هنوز نه.
معذرت میخوام.
یکم بیشتر صبر کنید. داره نزدیکتر میشه.
بله.
دختری که اومده بود اینو آورد، بهش گفتم لازم نبود زحمت بکشه.
خودش پخته؟
ظاهراً.
آهان.
برنامهای که روش کار میکردم فردا پخش میشه.
همون مستنده.
چه ساعتی؟
هشت شب. از شبکهی ماهوارهای.
آهان.
تو نگاه میکنی؟ من نمیتونم.
حتماً.
از کار صداگذاریم راضی بودم.
براش خیلی وقت گذاشتی.
آره...
احتمالاً دیدنش توی تلویزیون ما بیفایدهس.
یه تلویزیون جدید بخریم.
چی؟
یکی از اونها که وضوح بالایی داره.
آره.
از اون ساروند نمیدونم چی.
آره.
دلم نمیخواد تمام اون صداها رو توی خونه بشنوم.
آره.
من...
ببخشید.
چیه؟
چیز مهمی نیست.
چی شده؟
سرت شلوغه، نه؟
نه، اصلاً. چیه؟
داشتم فکر میکردم، باید دوباره برم سر کار.
چی؟
رستوران پیشخدمت نیمهوقت نیاز داره.
واقعاً...
برام خوبه...
خب آره...
ولی حالت خوبه؟
آره، وقتشه که یکم تغییر ایجاد کنم.
اگه اینطوری فکر میکنی، من هم کاملاً موافقم.
واقعاً؟
آره.
پس همین کار رو میکنم.
بیا یکم از اون کیک بخوریم.
چی؟
کیکی که دختره آورده.
آهان، باشه.
من قهوه درست میکنم.
ببین.
پدر و مادرت پولدارن؟
میدونی
No comments yet. Be the first to leave one.