200 บรรทัดแรก
"از اون موقع به بعد، میدونستم که هیچ چیزی تغییر نمیکنه
که همه چیز همونطور که هست، باقی میمونه
چرخ گردون میچرخه،
دور تا دور، در یک دایره
درحالی که سرنوشتی به سرنوشت بعدی، گره خورده
یه ریسمان، به قرمزی خون،
که تمام فعلهای ما رو به هم پیوند میده"
این نمایشنامه موردعلاقه مادرت بود
اگه زنده بود، مطمئنا دوست داشت که امشب همراه ما بیاد،
و در جوار همچین مرد جوان شهیری باشه
چرا ما میمیریم؟
مردهها هیچوقت به راستی نمیمیرن
شاید اونا اینجا الان اینجا حضور نداشته باشن
ولی هر چیزی که یه زمانی زنده بوده،
تا ابد زنده میمونه
در زمان بیپایان
آهای تو، توی جاده چی کار میکنی؟
پرسیدم چی کار میکنی!
کی اونجاست؟
تو کی هستی؟
او، آنکه چشمانی برای دیدن دارد...
و گوشهایی برای شنیدن...
ممکن است که خودش را قانع کند که هیچ انسان فانیای نمیتواند راز نگهدار باشد،
چرا که اگر لبهایش سکوت اختیار کنند،
میتواند با سر انگشتانش صحبت کند
خیانت از تک تک منافذش جاریست
من...
من... نمیفهمم
چرا خوب هم میفهمی
داری میری به شهر که پیشنویس یه تلگراف رو بنویسی
چون میخوای به جهانیان درباره ما بگی
مگه نه؟
تو یکی از اونایی
یه مسافر زمان
تموم این سالها...
میگفتن پدرم دیوونهست
ولی الان اونا اینجان
مسافرهای آینده
جهانیان باید بدونن...
که اونا وجود دارن
چیزی که ما میدونیم...
یه قطرهست
چیزی که ما نمیدونیم...
یه اقیانوسه
مترجم: علیرضا ابراهیمی
اشتباهی که در افکار همهمون رخ میده...
اینه که همهمون...
معتقدیم که خودمون، یه موجودیت مستقلیم
هر کسی...
در کنار مابقی موجودیتهای بیشمار دیگه
در حالی که در واقعیت، ما فقط جزئی...
از یک کُل لایتناهی هستیم
اینجا کجاست؟
یه کپی از دنیای من؟
یادته چی بهم گفتی؟
زیر پل
چراغ
جنگل
تو
من
یه اشکال فنی در ماتریکس
من چرا اینجام؟
من و تو
آدم و حوا
این چیزیه که ما هستیم
یه اشکال فنی در ماتریکس
میخوای بدونی چرا اینجایی؟
که اونا رو نجات بدی
دنیات رو
و دنیای منو
دیشب حول و حوش ساعت 10،
کیلیان اوبندورف،
بارتوش تیدمان، و فرانزیسکا دوپلر،
همراه با مگنوس و مارتا نیلسن،
جسد پسری رو پیدا کردن که هنوز هویتش شناسایی نشده...
این جسد رو در ملک دوپلر، بغل جادهی جنگلی، پیدا کردن
لباسهاش...
و واکمنی که همراهش بود، متعلق به به دهه 1980 ـه
ما همچنین...
یه کارت شناسایی همراه جسد پیدا کردیم
وولر، میتونی ادامه بدی؟
میشه یه ثانیه باهات حرف بزنم؟
مجبور نیستی اینکارو کنی
وولر میتونه جلسه توجیهی رو برعهده بگیره. منم میرم پزشکی قانونی
برو خونه
من 33 سال از عمرم رو داشتم دنبال برادرم میگشتم
این چیزایی که پیدا شده، متعلق به اونه
این چیزا، متعلق به مدس ـه
یکی...
همهشونو نگه داشته
و بعد گذاشتتش روی جسد پسره توی سنگر
33 سال بعد
فکر میکنی همون قاتل قبلی باشه؟
فکر میکنی همهی اینا به هم ربط داشته باشن؟
مدس، اریک، پسره توی سنگر؟
میدونی چرا پلیس شدم؟
وقتی برادرم غیبش زد...
اونا هر اشتباهی که بتونی فکرشو بکنی، کردن
کاراگاه پرونده یه ابله مست و پاتیل بود
و من؟
من قسم خوردم که روال کار رو متفاوت پیش میبرم
که همه چیز رو به طرز صحیح انجام میدم
قضیه مال 33 سال پیشه
و حالا باید چی کار کنم؟
ازدواجم به فنا رفته
و حالا دارم به زنی که باهاش به همسرم خیانت کردم، خیانت میکنم
دیگه نمیتونم
کجا بودی؟
چی بهت گفت؟
ما چند هفتهس اینجا گیریم
دستگاه لعنتی خالی شده
تو حتی روحتم خبر نداره که این کسشرا چطوری کار میکنن
تنها کاری که کردی، دروغگفتن بوده
تو میدونستی چه اتفاقی میافته، ولی بهمون هیچی نگفتی!
نمیفهمی صرفا داره ازت سوء استفاده میکنه؟
اون، مارتا نیست
اون مرده
هیچکس از دنیای مردهها برنمیگرده
اون هرکسی که هست...
ممکنه تنها شانس ما برای بیرون رفتن از اینجا باشه
چرا بهمون حقیقت رو نمیگی؟
بهشون بگو...
کی واقعا مارتا رو کشت
بارتوش! وایسا!
بهشون بگو!
بهشون بگو واقعا آدم کیه!
تموم مدت داشتم بهتون میگفتم دیگه!
جوناس مقصر همه چیزه
خودشه
اون آدم ـه!
اون آدم ـه!
در تمام این جریانات، هیچوقت تو این نموندی...
که چرا نمیتونی ولش کنی؟
تو که میدونی باهم بودن شما دوتا، نشدنیه
بازم با اینحال...
نمیتونی ولش کنی
یه پیوند نامرئی...
که شما رو تا ابد پیوند میده
آدم سعی کرد این پیوند رو قطع کنه
ولی غیرممکنه
تو اینو به من دادی
من و تو
سیاه و سفید
نور و سایه
ما تا ابد با همدیگه پیوند داریم...
در این دژا وویی که...
تا ابد هی خودشو تکرار میکنه
این مسخرهبازیا چیه؟
تو چی میخوای؟
چرا بهم نمیگی من واقعا چرا اینجام؟
تو دیدی که در آینده چی کار میکنی
که آدم چی کار میکنه
اگه میخوای مارتای عزیزت رو نجات بدی،
باید نیمهی نور رو انتخاب کنی
و مجبوری من رو تبدیل به چیزی که الان هستم، بکنی
مجبورم؟
دیگه نمیخوام مجبور به انجام کاری باشم
دیگه حالم بهم میخوره از این که همش مجبورم یه سری کارا رو بکنم!
پس از خودت بپرس...
که چی میخوای
میخوای زنده بمونه؟
مارتای عزیزت؟
بابا؟
میشه بیام تو؟
مگنوس هم اینجاست؟
فکر کنم هنوز خوابه
باید بهم حقیقت رو بگی
واقعا چه اتفاقی توی سنگر افتاد؟
چی دیدی؟
من حقیقت رو گفتم
ما رفتیم داخل و سنگر خالی بود
هیچکس اونجا نبود
بعدش یه نوری دیدیم
و بعدش...
این جسده افتاد پایین
چیزی ازش برداشته بودی؟
چی؟
اون بچههه کیلیان چیزی بهت داد؟
بیخیال، بگو چی برداشتی؟
این مسخرهبازیا چیه؟
الان داری نقش پدرای نگران و دلواپس رو بازی میکنی؟
تو که معمولا پشیزی برای ما اهمیت قائل نیستی!
داستان همونطوریه که برات تعریف کردیم
یه صدایی اومد...
یا از توی غارها یا از توی زمین میاومد... نمیدونم
رفتیم توی سنگر. اولش چیزی اونجا نبود، بعدش...
دیدیم این پسره اونجا خوابیده جسدش
تموم شد؟
مامان هر لحظه ممکنه برگرده. بهتره بری
ولی لطف کردی که اومدی بهمون سر زدی تا ببینی در چه حالیم
- هانا - سلام
اولریش اینجاست؟ از صبح تاحالا هزار بار باهاش تماس گرفتم
فکر کردم رفته خونه
متفاوت به نظر میای
مدل موت رو عوض کردی؟
نه
No comments yet. Be the first to leave one.