193 บรรทัดแรก
=حاکمان دنیا=
=قسمت سی و پنجم=
الان
تو تنها کسی هستی که میتونه وارث من باشه
درگذشته
من میخواستم همه چیزو دردستان خودم باشه
ولی درآخر
همه چیز از بین دستام سرخورد
من تصمیم گرفتم
تاج و تختم رو به تو بسپرم
ولی بهم بگو
برنامه داری بعدش چکار کنی؟
میخواین چکار کنم؟
قدرت خاندان سلطنتی رو به کاهشه
همه ایالت ها چشم به تاج و تخت دارن
از کار وزیر وانگ
تو میتونی متوجه بشی که جیجو
چقدر جاه طلب و حیله گره
دراین حالت
حالا همه چیز
به تو
بستگی داره میخوای یونگجو چکار کنه
به محض اینکه مقام رو بدست آوردی
چه درمورد حرمسرات باشه و چه سیاست
تو باید از راه درست انجامش بد
دیگه خودتو درگیر دنیایِ هنرهایِ رزمی نکن
مردم وگرنه جور دیگه ای حرف میزنن
درسته
من توصیه های شما رو فراموش نمیکنم پدر
درمورد ازدواجت
یه نفرو پیدا کن که به سود یونگجو باشه
یا میتونی هرکسی رو که بخوای انتخاب کنی
الان تو وارث منی
مطمئنم که تو مهر یونگجو
رو درقلبت داری
درسته؟
معلومه
خوبه
الان برو
میبینمتون پدر
ارباب
علیاحضرت
سوزونده شدن
شرایط روحی پرنس جو
هیچ پیشرفتی نکرده
یه حاکم اغلب تنهاست
این روش زندگیه
مطمئنم ملکه یی گه
وقتی ببینه تو وارث
مقام اربابی یونگجو شدی خوشحال میشه و بهت افتخار میکنه
من میخوام از تو تشکر کنم
من تو رو وقتی تازه کارمو
دردنیایِ هنرهایِ رزمی شروع کردم دیدم
و به لطف تو
تونستم مهربانی رو دردنیا ببینم
و به لطف همراهی تو
من میدونم معنی احساسات واقعی چیه
همه اش به لطف توئه
که من به دنیا یه شانس دیگه دادم
به عنوان پرنس یونگچو،فنگ لان شی ثابت کرد
که با فضیلت و قوی
با اخلاق و قابل احترام
وفادار و وطن پرست
زیرک و همراه با روحیه جاه طلبیه
بنابراین
فنگ لان شی عنوان وارث یونگجو رو دریافت میکنه
عالیجناب جلو بیاین
ارباب الان وقت مراسم انتقال مهره
از الان به بعد
تو وارث منی
تو وظیفه توسعه
یونگجو رو برعهده داری
و از شهر یونگجو و مردمش محافظت میکنی
دنیا رویِ تو حساب میکنه
پس تو نباید اجدادت رو ناامید کنی
توصیه های شما همیشه در ذهنم میمونه پدر
ادایِ احترام عالیجناب
مادر
من برای ملاقات شما اینجام
اون کسانی که به شما آسیب زدن
الان به سزایِ عملشون رسیدن
الان دیگه میتونید دربهشت
درآرامش باشید
مادر
من میخوام یه نفرو بهتون معرفی کنم
امیدوارم اون کل زندگیم کنارم بمونه
اسم اون بای فنگ شبه
ملکه یی گه
از الان به بعد
من تمام تلاشم رو برای محافظت و
مراقب از فنگ لان شی انجام میدم
لازم نیست نگران باشید
حالا که همه چیز در یونگجو به نتیجه رسیده
من باید
فکر قدم بعدیم باشم
قدم بعدی؟
معلومه دیگه ازدواج با تو
من آوردمت تا مادرم رو ببینی
و بهش همه چیزو گفتم
این صداقت منو ثابت میکنه
چرا؟
تو اینو نمیخوای؟
نه
پس این جواب بله ست
تو داری حرف تو دهن من میذاری
بای فنگ شی
من جدی ام
همین الان تصمیم بگیر
به محض اینکه تصمیمتو گرفتی دیگه نمیتونی پشیمون بشی
اره
...سلام
راحت باش
چه اتفاقی در چینگجو افتاده؟
شی یوئه بهم گفته
اگر وضعیت اضطراری نباشه
اون تو رو پیش من نمیفرسته
علیاحضرت
چینگجو الان داره با حمله یوجو مواجه میشه
عالیجناب دارن ارتش رو رهبری میکنن و تا الان چیزی اونقدر جدی نبوده
ولی ارباب شدیدا بیمارن
عالیجناب میخواستن شما رو برگردونم
بیمار؟
یه موضوع جدیه یا...؟
چرا هیچوقت این اطلاعات خصوصی بدست من نرسیده تا الان؟
ارباب مدتی هست که مریضن
عالیجناب نمیخواستن شما رو نگران کنن
...پس
که این طور
من سریع برمیگردم
بله
من یکم خوراکی آوردم
امتحانشون کن
تو حتما اخیرا خیلی سخت
کار میکنی
چی وو گفت
تو امید مردم یونگجو هستی
من هیچوقت اینجوری بهش فکر نکرده بودم
ولی الان
میتونم اینو باور کنم
وقتی باید جوابگویِ ملت و مردمت باشی
مسائل خصوصیت هم به نظر خیلی بی اهمیت میاد
تو دیگه روباه سیاه نیستی
تو یک وارثی که باید مسئول
کل یونگجو باشی
حالا که ماه امشب خیلی درخشان و زیباست
من برات دعایِ خیر میکنم
به امید اینکه همه آرزوهات محقق بشه
و ایالتت در صلح باشه
و تو بتونی به محافظتت از مردم یونگجو ادامه بدی
تو
امروز فرق کردی
نه تنها برای من غذا درس کردی
بلکه حتی داری اینجوری برام سخنرانی میکنی
من برات خوشحالم
میدونی وقتی این موقعیت داشت بهم داده میشد
چی تو ذهنم بود؟
چی؟
به این فکر میکردم
که چقدر عالی میشد اگر
تو کنارم بودی
دنیا یا تو
چرا من نمیتونم دوتاشو داشته باشم؟
میشه من
بعدا برات توضیح بدم؟
روباه سیاه
من باید مدتی یونگجو رو ترک کنم
من باهات به چینگجو میام
تو میدونستی؟
فکر میکردم هویت من به اندازه کافی مخفی بود
ولی مالِ تو از اونم جلو زد
صادقانه بگم من غافلگیر شدم
همونطور که گفتم
ما باهم با همه چیز مقابله میکنیم
مهم نیست چی باشه
الان که من میدونم
چینگجو در چه مخمصه ای گیر کرده
نمیتونم بذارم تو تنهایی باهاش روبه رو بشی
همونطور که تو در انجام کارهایِ یونگجو به من کمک کردی
من چطور میتونم بذارم تو بدون هیچ کمکی
با مشکلات چینگجو دست و پنجه نرم کنی؟
...ولی
همونطور که گفتم ما همه چیزو باهم پشت سرمیذاریم
مهم نیست چی باشه
من الان روباه سیاه توئم
نه ارباب یونگجو فنگ لان شی
چطور میتونی منو از این قضیه کنار بذاری؟
بیا همین الان بریم
حتما
شی یون
تو بالاخره برگشتی
چرا زودتر بهم نگفتی شی یوئه؟
پدر نمیخواست تو نگران بشی
برای همینم نذاشت بهت چیزی بگم
No comments yet. Be the first to leave one.