200 บรรทัดแรก
کمکم کن
!کمکم کنید
لطفا مادربزرگم رو نجات بدین
هی هو یون- چیه؟-
بهت گفتن تنهایی برای خودت ول نگرد
شما کی هستین آقا؟
چی؟من؟
بیا اینجا.بریم
گفتم با غریبه ها حرف نزن
ایش
ببخشید
هی
میدونی پرستار سو کجاست؟
اون خیلی سرش شلوغه
ما واقعا شروع شلوغی داشتیم
سرپرستار تعطیلاته
...راستی شنیدم پرستار سو
از روزهای استراحتش برای رفتن به موکرو استفاده کرده
میدونم این با نیت خوبی بوده
ولی اون باید بین زندگیه کاریو- و شخصیش تعادل ایجاد کنه صبر کن-
اون عجب چیزیه- صبر کن،پرستار سو-
سلام
اوه اومد
اگر درد ادامه پیدا کرد،لطفا بهم بگید
هی
بذار ببینم.آمپول درد نداره نه؟
سو یون جو
من یه لحظه میرم پشت برمیگردم
هی باید باهات حرف بزنم- باشه چی شده؟-
اتاق داخل طبقه چهارم- درسته تو دیروز شروع کردی-
من الان سرم خیلی شلوغه.ممنون که ازش مراقبت کردی
نه چیزیه- راستی من باید برم-
...نه اون اتاق تو طبقه چهارم
ای بابا.چرا اون امروز انقدر سرش شلوغه؟
لعنت بهش.من باید بهش بگم- کجا داری میری؟-
فکر میکنی داری کجا میری؟- برو اونور-
بیا بریم مادربزرگ رو ببینیم
ببخشید
مادربزرگشون تو اتاق 102 بستری شد وقتی شما رفتین موکرو
که اینطور
...ولی قضیه این که،بهم گفتن
مادر بزرگشون اونا رو بزرگ کرده چون پدرومادرشون مُردن
پس وقتی مادربزرگشون بمیره
اونا احتمالا به یتیم خونه فرستاده میشن درسته؟
چرا؟اونا هیچ فامیل دیگه ای ندارن؟
مطمئن نیستم
ولی جدیدا مردم حتی بچه هم نمیخوان
کی قبول میکنه بچه یکی دیگه رو بزرگ کنه؟اونا دوتا بچه هستن
چی؟- عوضی،تو داری بدجوری حرف میزنی-
تو جلویِ همین بزرگترا همه اینا رو پشت سر گذاشتی
فکر میکنی این درسته؟
خب حدس میزنم زمان همه چیزو مشخص میکنه
خدای من
میتونم ببینم که تو خیلی خوب طراحی میکنی
وقتی خودت رو آموزش بدی و بتونی اجازه بدی دستت
و قلبت تو رو هدایت کنن،طراحیت خیلی هم بهتر میشه
وای این خیلی خوبه
من خودم آموزش ندیدم
کلاس هنری رفتم
پولشم خودم دادم
اوه سلام
هی گیو ره- بله؟-
وقتی کارت تموم شد
میشه بریم قهوه بخوریم؟
کمکم کن
این چه قیافه ایه؟
چیزی نیست.یکم دیگه میبینمت
باشه میبینمت
چکار کردی؟
از خرمالو خشکایی که آقای کانگ داشت،برداشتی خوردی؟
چرا خرمالویِ خشک؟
تو میتونستی بگی ماکارون یا کرفل
انقدر با خانمای اینجا نگرد.برو بیرون
و با دوستای خودت بازی کن
میدونی که من دوستی ندارم
انقدر خودت رو منزوی نکن
تو حتی دوست پسرم داری
برو سرقرار با دوست پسرت
مگه تو جن میز نیستی؟چته؟
داری شبیه پیرمردا حرف میزنی- من پیرمردم-
...ای بابا
بیدار شو
...برای آخرین بار،من باید بررسی کنم و ببینم
که واقعا جدی بودی یا نه
من شاید مجبور بشم بقیه عمرم تو زندان بپوسم
واقعا جدی بودم
...پس تو واقعا میخوای من
تو و گیو ره رو بکشم؟
اره
تا الان من تونستم از کارهایی که در گذشته کردم فرار کنم
ولی این فرق میکنه.دیگه همه چیز تمومه
...این حقیقت که هنوز تموم نشده
بیشتر به نظر برات غیرواقعیه
..تو واقعا نمیخوای
بری پیش یه روانپزشک؟
روانپزشک؟
نه نمیخوام
اگر میخواستم برم پیش روانپزشک و دارو و درمان کنم
مجبورم بیشتر زندگی کنم
ممنون
در گذشته و حتی الان
در چشم گیو ره تو فقط یه عوضی بودی
ولی در چشم من،تو بعضی وقتا مثل یه برادر بزرگتری
...امیدوارم
تو تا صدسالگی زندگی کنی
...میدونی
اون اتاق آخر سالن تو طبقه چهارمه
درسته.اتاق 403
....در اون اتاق
کلی وسایل پزشکی هست
من اخیرا مجبور بودم اون اتاقو تمیز کنم
همینجوری بی دلیل درموردش کنجکاو شدم
تو دیگه لازم نیست نگران اون اتاق باشی
خیلی خب
به هرحال،میخواستی درمورد یه چیز مهم باهام حرف بزنی؟
تو حتی این خرمالو خشکا رو هم بیرون آوردی
فردا نمیری؟
بیا
این چیه؟
اسم این روستا در هلند،هوگوکه
...هلند؟هوگوک
"روستای زوال عقل؟"
درسته
در اون روستا،صدوهفتاد نفر پرسنل از بیمارها کل روز مراقبت میکنن
بجای لباس فرم هم،لباس معمولی میپوشن
و صد وچهل نفر داوطلب هم بهشون کمک میکنن
تعداد پرسنل دوبرابر بیمارهاست
و اونا کل روز در اون روستا باهمن
پرسنل کمکی نقش مثلا مغازه دار و آرایشگر و
راننده اتوبوس و اینا رو بازی میکنن
هیچ برچسب قیمتی رویِ وسایل برای فروش مغازه ها نیست
اینجوری بیمارها میتونن بدون پول چیزایی مثل نون رو بخرن
اونا میتونن نقاشی بکشن
در کلوب برقصن،و از انواع سرگرمی ها لذت ببرن
اینجوری احساس نمیکنن در بیمارستان بسترین
بیمارها از همه چیز اونجا راضین
این شرایط روند بیماریه زوال عقلشون رو کندتر میکنه
خب به نظر جای خوبی میاد
ولی خب چرا اینو گفتی؟
قضیه درمورد خانم چویه
میخوام اونو بفرستم اونجا
این آرزویِ آقای هوانگه
زوال عقل اون داره هرروز بدتر میشه
از چی حرف میزنی؟
خانم چوی زوال عقل داره؟- اره-
نمیتونی متوجه بشی مگه خیلی وقت باشه که بشناسیش
خاطرات اون کم کم پاک میشه
خدای من.باورم نمیشه
خیلی دیوانه کننده ست
وقتی نبودم
فهمیدم کره ایا رو هم در اون روستا قبول میکنن
....همچنین فهمیدم قیمت زندگی در اونجا
و قیمت بلیط تا اونجا چقدره
البته که درجه یک
اوه تو بالاخره رفتی سراغ اون شمش های طلایی که کش رفتی؟
باید این کارو میکردم
اینجوری نیست که بتونم وقتی بمیرم اونا رو با خودم ببرم
باشه
خب به هیچی فکر نکن
همه نگرانی هاتو فراموش کن
فقط رو درمانت تمرکز کن باشه؟
مثبت اندیش باش
هی به خودت بگو که تو میتونی درمان بشی
باشه.شنیدم چی گفتی.من خوبم عوضی
میخوام فردا صبح در سکوت برم
اگر منو ندیدی،بدون که رفتم
الکی شلوغش نکن.فقط به بزرگترا خبر بده
گفتم که من میبرمت اونجا
میخوام تنها برم.اینجوری احساس آرامش بیشتری میکنم عوضی
ای بابا چقدر لجبازی
باشه.هرکاری میخوای بکن
یه چیز دیگه- باز چیه؟-
وقتی رفتم
یون جو رو فقط سه بار ببر سرقرار
گفتم الکی انرژیتو صرف چیزای احمقانه نکن
چرا نگران قرار گذاشتن مایی؟
تو چته؟
خدای من.پس میبریش سرقرار درسته؟
آقای کانگ
ای بابا
لعنتی.واقعا؟
خدای من.چرا امروز اینجا انقدر سوت و کوره؟
چون آقای کانگ اینجا نیست؟
مشکل این چیه؟- چرا نمیاد بیرون؟-
...گیر کرده؟این
هی داری چکار میکنی؟
نمیاد بیرون
نمیاد بیرون؟برو کنار
بذار ببینم،کدوم یکی؟این یکی؟
اره- خیلی خب وایستا و تماشا کن-
الان چی شد؟اومد بیرون نه؟
بیا- ممنون-
تو ازم تشکر کردی.خیلی خب یبار دیگه
کدوم یکی؟این یکی؟
بیا قهوه
این خیلی باحاله
نه؟من خیلی باحالم
نمیخواد.من نمیتونم قهوه بخورم
واقعا؟باشه
بیا اینجا- چرا دوباره نوشیدن رو شروع نمیکنی؟-
No comments yet. Be the first to leave one.