42 บรรทัดแรก
اليس
يادم مياد، وقتي که مي خواستم بخوابم، صداي باد مي اومد
صداي کشيده شدنِ شاخه هاي درختان روي سقف مثلِ زمزمه کردن مردم
يه صبح زمستوني به اينجا وارد شدم
شايد هم بهار بود
ديگه يادم نمياد
دوز و کلک هاي ذهنه
دوهفته قبلش بابا مرده بود
زمين يخ زده بود وقتي قبرش رو مي کندند
مامان يه يادداشتي تو چمدونم گذاشته بود
يه چيزايي درباره اينکه باعث سربلنديش بشم
و مرد خوبي باشم
زمستوناي زيادي بود که
اومدم اينجا براي اينکه يه خونه مي خواستم
جايي که بتونم آرامش رو پيدا کنم
جايي که بتونم مثل هرکس ديگه اي باشم
جايي که بتونم کسي باشم که خودم مي خوام
اينجا هميشه اينطوري خالي نبود
همه اونا مجبور بودن بيان اينجا
مردم اينجا با چمدون هاشون صف مي کشيدند
و بچه هاشون چمدونا رو نگه مي داشتند، بخاطر زندگيِ عزيز
پير و جوان و خانواده هايي بودند
اما بيشتر اونا... کاملاً تنها بودند
منتظر بودند تا نوبتشون بشه که به نگهباني انتهاي سالن برسند
نگهبان گذرنامه رو مهر ميزد و ميگفت برو اونجا وايسا
...و
خوش اومدي
منم يکي از اونا بودم
وقتي به اينجا رسيدم
به اتاق بزرگي رفتم
دکترا سريع چندتا سوال پرسيدند
يه دکتر اومد پيشم و بهم گفت
بايد برگردي
گفتم: کجا برگردم؟
گفت: برگرد به همونجايي که ازش اومدي
گفتم: ميخوام برم نيويورک، براي يه زندگي جديد اومدم
اون گفت: نه
نميتوني بري
بايد برگردي
به خونه
باهاش بحث ميکردم اما اون گوش نميداد
گفت: پنج دقيقه و رفت
No comments yet. Be the first to leave one.