200 บรรทัดแรก
زيرنويس از مهدي shine021
«عملیات آپارتمان»
آقای پارک، متاسفم، اما دیگر نمیتوانم اینجا کار کنم.
نمیتوانی همینطوری استعفا بدهی.
شما هم ناگهانی اخراجم کردید.
پولتان را که گرفتهاید. باید به کارتان برسید.
دو هفته دیگر نقش همسرتان را بازی کردن چه فایدهای دارد؟
شما که به آن جایگاهی که اینقدر برایش میجنگیدید، رسیدید.
خانواده ما هنوز به شما نیاز دارد، خانم کانگ.
آقای پارک، آن خانوادهای که از آن حرف میزنید در هر صورت قلابی است!
چی؟
'قلابی'؟
وای خدای من. شما...
پس شماها...
یک خانواده قلابی بودید؟
فهمیدم.
خدای من. حالا گرفتم چی شد.
همیشه فکر میکردم عجیب است.
آنها به پدرشان میگفتند دستهایش را قطع میکنند،
و شما به آن پسر میگفتید صدایتان کند هاری.
داشتم فکر میکردم شما چه خانوادهی داغونی هستید.
پس برای همین بود.
همه چیز قلابی بود.
قلابی؟
اشتباه شنیدید.
گفتم 'کمتر'.
به او گفتم باید در مصرف نمک مراعات کنیم.
درسته عزیزم.
خورشت کیمچی خیلی شور شده بود.
-شور بود. -آره، شور بود.
شور بود.
دیگر درباره خورشت حرف نزنید.
من با گوشهای خودم واضح شنیدم.
'آن خانوادهای که از آن حرف میزنید در هر صورت قلابی است!'
اشتباه شنیدید!
این حرفها بیمعنی است.
-چرا باید یک خانواده قلابی درست کنیم؟ -دقیقاً.
چرا باید چنین کاری کنید؟
اما باید بدانید که این موضوع جدی است.
شما تمام ساکنین این مجتمع را فریب دادهاید،
میفهمید؟
خانم جانگ، اینطور نیست که...
اما...
چرا اینقدر به خودتان زحمت دادید
تا رئیس شوید؟
چه نقشهای در سر دارید؟
دنبال چه هستید؟
-نه، صبر کنید. ولش کنید. -خانم جانگ...
رئیس پارک... منظورم این است که، آقای پارک.
شما...
باید فوراً از سمتتان کنارهگیری کنید.
نمیتونم همینطوری ازش بگذرم.
میخوام این رو توی انجمن مجتمعمون منتشر کنم.
-برید کنار. -در حال تعمیره.
لعنتی. این آسانسور احمق همیشه خرابه.
شما کلاهبردارها.
خانم جانگ...
وضعیت اضطراریه!
خانم جانگ تازه فهمیده که ما یه خانواده قلابی هستیم.
چی؟
همین الان گفت که میخواد این رو آنلاین منتشر کنه.
باید جلوش رو بگیریم.
چه خبره؟
چرا اینترنت کار نمیکنه؟
این آپارتمان چشه؟
و چرا آسانسور
طبقه بیست و نهم گیر کرده؟
دیگه نمیتونم تحمل کنم.
ای بابا.
چی شد؟
متاسفم خانم.
باز نمیشه. ای بابا.
چه خبره؟
لعنتی!
این آپارتمان احمقانه!
دیگه از اینجا خسته شدم!
باید بوی خوبی بده، چون فرانسویه.
اولین باره که از لوسیون دست استفاده میکنم.
لازم نبود برام هدیه بگیری.
این هدیه خداحافظیه، آقای چوی.
هر وقت این رو میگی میترسم.
چندین بار بهت گفتم.
و رئیس سئو هم
ازم خواست که فقط تا پایان دورهاش ادامه بدم.
پس وقتی شنیدی رئیس عوض شده برگشتی؟
بله.
رئیس سئو
به خاطر باختن در انتخابات، توی شرایط سختیه.
هیچکدوممون فکر نمیکردیم اون جایگاه رو از دست بده.
وقتی موقعیتش پیش بیاد
باهاش صحبت میکنم
پس لطفاً تا اون موقع بمون.
بدون تو، مجتمع آپارتمانی ما به دردسر بزرگی میافته.
ها-جونگ.
اون قضیه قبلی یه سوءتفاهم بود.
موکل شرکتمون ازم خواست که مراقب پسرش باشم.
چرا یه وکیل باید برای همچین کاری بره خونه موکلش؟
و اون بهت گفت 'مامان'.
چارهای نداشتم. من فقط یه تازهکارم.
باید هر چی میگن رو انجام بدم.
و اون من رو بیشتر از مادرش دوست داره.
گاهی فقط بهم میگه 'مامان'.
تو کلی درس خوندی که وکیل بشی.
ناراحت میشم وقتی میبینم داری اینطوری دنبال کارهای پیشپاافتاده میدوی.
خب، بهشون گفتم که دیگه نمیتونم این کار رو انجام بدم.
اما چرا انقدر زود برگشتی؟ قرار بود سفرت طولانیتر باشه.
یه مشکلی تو کار پیش اومد.
باید بهم میگفتی تا بتونم آماده بشم.
آماده برای چی؟
منظورم اینه که میاومدم دنبالت فرودگاه.
بده به من. حتماً سنگینه.
فرانسه چطور بود؟
خوب بود، ولی دلم برای غذای تند تنگ شده بود.
این خیلی ضایعست که بخوای پز بدی خارج بودی.
یادت هست که، نه؟
اولین دیدار، کتابخونه اولین بوسه، زیر نور چراغ خیابون
دیدار سرنوشتساز تو مهمونیِ بعد از جلسه کتابخونی
چک کردیم، خانم جانگ دیشب بعد از کلی کلنجار رفتن با در، رفت خونه.
بهزودی برای ورزش صبحگاهی میاد بیرون.
باشه، فهمیدم.
چون وضعیت اضطراریه، اجازه میدم هر چقدر لازمه بهم نزدیک بشی.
داره میاد.
عزیزم، عجله کن.
مواظب باش آسیب نبینی، عزیزم.
تو میتونی ازم محافظت کنی.
من که همیشه ازت محافظت میکنم، مگه نه؟
-بریم؟ -آره.
ای بابا.
مشخصه که داری فیلم بازی میکنی.
خیلی تابلوئه.
زن و شوهرهای واقعی که اینطوری دستتودست هم نمیدوند.
خدای من.
ما قبلاً توی یه باشگاه کتابخونی بودیم.
توی کتابخونه، همون نگاه اول عاشقش شدم.
اولین بوسهمون زیر نور چراغ خیابون بود.
اولین بوسهمون...
نمیخوام بدونم. اصلاً هم کنجکاو نیستم.
نمیخوام بشنوم!
-خانم جانگ! -خانم جانگ!
یه هفته.
نمیتونی فقط یه هفته صبر کنی؟
یه هفته؟
توی اون یه هفته میخوای چیکار کنی؟
نمیتونی بهم فرصت بدی تا دوباره اعتمادت رو جلب کنم؟
اینجا رو یادت نمیاد؟
کات!
اصلاً حس نداشت.
چرا لحنت انقدر سرده؟
باید صادقانهتر بازی کنی. دوباره!
صداقت.
اینجا رو یادت میاد؟
من و تو اینجا کنار هم ایستادیم
و برای یک هدف مشترک، آنقدر فریاد زدیم که صدایمان گرفت.
آن خاطره باشکوه از به ثمر نشستن تلاشهایمان
هنوز در اعماق قلبم حک شده است.
خیلی خب، باشه.
اون برای منم خاطره خوشی بود.
به لطف اون، قیمت خونههامون بالا رفت.
بابتش واقعاً تحسینت میکنم.
اما حتماً دلیلی داری
که یه خانواده جعلی درست کردی
تا رئیس بشی...
...رئیس هیئت مدیره ساختمان!
بهت میگم، ما خانواده جعلی نیستیم.
من واقعاً...
عاشق همسرم هستم.
آره، حتماً.
باید قلباً باورش داشته باشی
وقتی میگی عاشق همسرتی. دوباره!
بسیار خب.
من واقعاً عاشق همسرم هستم.
عاشقشم!
عاشقشم!
عاشقشم! با حرکات بدن هم بگو!
-عاشقشم! -عاشقشم!
حرکات بدن! عاشقشم!
عاشقشم!
من عاشق همسرم هستم.
به خاطر عشق باهاش ازدواج کردم، حتی یه بچه هم داریم.
نمیخواستم اینو بهت بگم،
ولی برادرای من همگی مادرهای متفاوتی دارن.
وای. هر سه تاشون؟
پدرم در جوانی زندگی نسبتاً پرحاشیهای داشت.
درسته. منم فکر میکردم عجیبه.
اصلاً شبیه هم نبودید.
تازه...
پدرم شروع کرد به قمار کردن، برای همین...
ای وای.
ما به خاطر اون خیلی آسیب دیدیم،
ولی داریم با هم زندگی میکنیم تا رابطهمون رو ترمیم کنیم.
درسته. متوجه شدم.
-ای وای. -خوبه.
خیلی خب، فرض میکنیم این حرفت درسته.
با این حال...
از تمام اطلاعاتی که تا الان جمع کردم،
شماها خیلی مشکوکید.
حس خوبی بهتون ندارم.
برای همین ازت میخوام که بعد از یک هفته قضاوت کنی.
اون موقع برای تصمیمگیری دیر نیست.
نمیخواستم این موضوع رو پیش بکشم،
No comments yet. Be the first to leave one.