200 บรรทัดแรก
آنچه در « چپـلویـت » گذشت
شوهرم گم شده، چکارش کردی؟
بهتون قول میدم خانوم، من نه میدونم شوهرتون کیه
نه میدونم کجاست.
متأسفانه باید بگم توی «پریچرز کرنرز» دوستان کمی پیدا خواهی کرد.
در واقع وقتی پسر عموت خودش رو دار زد
از خوشحالی رژه رفتن.
دختر استیفن مارسلا همه چیزش بود.
از پلههای زیرزمین افتاد. کمرش شکست و خرد شد.
بیاین این «بون»ـهای جدید رو
قبل از اینکه شرّشون دامنگیرمون بشه بفرستیم پی کارشون.
آتیشش بزن.
نه!
صدفهام کجان؟
تین! اونا صدفهای مامان بودن.
اگه داری سر به سر لوآ میذاری کارت اصلا...
من نبردمشون!
یهکم خستهم.
تب داری؟
بهخاطر بیماری نیست.
نه آتآشغالی دیدم، نه سوراخی.
فقط چندتا مردار خشکشده.
خب آقای فلچر، بهتون قول میدم که موش داریم.
ناخدا اینجا خونهٔ غمانگیزیه.
هیچ «بون»ـی تا حالا اینجا یه روز خوش ندیده.
یهچیزی داخله که ازمون مخفی میکنی.
منو میترسونه.
- چی شده؟ - ادوارد!
سوزان مالری از دنیا رفت.
کار یه بون بود.
استیفن بون بچهم رو کشت!
این زن مشخصا کمک لازم داره.
- نبش قبر کن! - ثابتش کن.
اگه باور دارید درسته
پس دیگه فاتحهٔ این شهر خوندهست.
مــترجم: وحــید فرحناکی ≡ @Night_Walker77 ≡
کانال اطلاعرسانی زیرنویسها: ≡ @Night_sub ≡
پسرعمو چارلز عزیز
وقتی این نامه به دستت برسه
من در آرامگاه ابدیم قرار گرفتهم.
پدرانمون سر یک نزاع مالی
بهعنوان دشمنان خونیِ هم از دنیا رفتن.
من همچین سرنوشتی رو برای خودمون نمیخوام پسرعموی عزیز.
معتقدم پدرم سر پدرت کلاه گذاشته.
به جبران گناه پدرم
چارلز بون، من تمام داراییام را به تو
تنها مورث و آخرین فامیل من
وقف میکنم
اموالی که به شرح ذیل است: یک کارگاه چوببری پررونق
و تمامی اراضیِ همراهش
و در آخر، یک خانهٔ مجللِ اجدادی
که بهش «چپلویت» میگیم.
پدر؟
بله؟
اینجا جامون امنه؟
چرا میپرسی؟
اون دختری که مرد.
مادرش گفت توسط پسرعموت استیفن کشته شده.
صبح بهخیر آقای بون.
صبح بهخیر.
اجازه هست؟
البته.
تین، لطفا دیگه برو تو اتاقت.
- خانم مالری امروز حالش چطوره؟ - تو شوکه هنوز.
دیشب دکتر «گلیفورد» رفت پیشش.
شوهر این زن هنوز پیدا نشده.
الان دیگه سه روزه.
سر کار نیومده.
واسه همین اینجایید؟
که دنبال ادوارد مالری بگردید؟
اومدم که به شما و خونوادهتون پیشنهاد بدم
که حتی چند روزی هم شده اطراف «پریچرز کرنرز» آفتابی نشید.
خب من کار و کاسبی دارم.
مردم فکر میکنن استخدام میکنیم.
تاثیر بدی روشون داره قربان.
شاید، ولی نیازی هم نیست که
بقیه رو خشمگین کنید.
اسمم خشمگینشون میکنه!
رنگ پوست بچههام خشمگینشون میکنه!
راه زیادی پیش روم نمیبینم.
میتونید برگردید همونجایی که بودین.
بهتره بهتون یادآوری کنم که شما الان توی خونهم هستین.
مطمئنم از قصدم برای ساخت کشتی خبر دارید.
هوم.
دو سال دیگه، حتی بدگوهام ازم تشکر میکنن.
طرف درست ماجرا بایست پاسبان.
ممکنه حتی واسه خودتم کار باشه.
روز خوبی داشته باشی جناب.
پاسبانتون فکر میکنه باید خونوادهم رو ور دارم و از اینجا برم.
حداقل چند روزی داخل شهر نرم.
شاید یکی دو روز دوری از مدرسه عاقلانه باشه.
ما که هیچ ربطی به مرگِ اون دختربچه نداشتیم.
میدونم، ولی فقط...
فقط به این فکر کنید که اینجوری شاید
از اینکه بچهها بهخاطرش یهسری حرفای بد نشنون جلوگیری کردید.
بابا بچهها میتونن از پس حرفای بد بیان.
هر طور مایلید.
و بهگمونم دیشب
دیگه بابت اتهام رز مالری خیالتون راحت شد؟
شاید هم روز سختی واسه بچهها باشه.
میشه بیزحمت تا مدرسه همراهیشون کنی؟
البته.
بزرگ شدن اینجا چجوری بود؟
خب، با اینی که الان هست فرق داشت.
وقتی جوونتر بودم، آزادنه میدویدیم.
همهش توی جنگل بازی میکردم.
ترسی که اینروزا باهاش سر میکنیم باهامون نبود.
مردم اونجوری که با ما بدرفتاری میکنن با تو هم میکردن؟
آره و نه.
ناخوشایند بودن.
وقتی همسنـت بودم هیچ دوستی نداشتم.
- چرا؟ - یهکم با بقیه فرق داشتم.
بچهها مسخرهم میکردن.
مامانباباشون فکر میکردن زبونِ درازی دارم.
- حرفهایی واسه گفتن داشتی. - حرفهایی که کسی نمیخواست بشنوه.
نباید فکر کنی باهات خصومت شخصی دارن.
مردم همیشه به چیزایی که نمیفهمن حملهور میشن.
ناخدا بون.
اجازه هست؟
سوالات رو بپرس کاپیتان.
نهایت سعیـم رو میکنم که جوابشون بدم.
گفتی استیفن خودشو دار زده.
بله.
و کی اینو گفته؟
خودم جسد رو پیدا کردم.
هم اون و هم دخترش مارسلا رو.
اول بچه رو انتهای...
اون پلههای شوم پیدا کردم.
اون...
سرد و داغون شده بود.
قیچی گلوش رو پاره کرده بود.
استیفن رو بعدش پیدا کردم.
- مراسم خاکسپاریشون هم رفتی؟ - مراسمی در کار نبود.
ولی خب در معرض عموم قرارش دادن.
فیلیپ جسد رو توی اطاق نشیمن
بهمدت دو روز در معرض نمایش قرار داد
اونایی که کنجکاو بودن اومدن
ولی واسه ادای احترام نبود.
خوشحال بودن که میدیدن استیفن مرده.
چرا مراسمی نگرفتن؟
روز سوم وقتی رسیدم، جسد دیگه اونجا نبود.
فیلیپ پسر و نوهش رو
توی قبرستان خونوادگی دفن کرده بود.
بعدش دیگه یه آدم درب و داغون شده بود
که بهندرت از اتاقش بیرون میومد.
یک هفته بعد...
فیلیپ خودش رو به دریا سپرد.
جسدش هیچوقت پیدا نشد.
فقط تو شاهد مرگ هر دوشون بودی.
کس دیگهای ندیده بود.
درسته.
خانوم کلاریس..
مطمئنم یه چیزی رو مخفی میکنی.
مطمئنم استیفن زندهست.
دیشب، میدونی چکار کردم؟
استیفن رو نبش قبر کردم.
میدونی چی پیدا کردم؟
هیچی.
حالا واسه این چه توضیحی داری؟
حالا
منو بهبهانهٔ ارث و میراث کشوندن اینجا.
که آخرش چی بشه؟
نمیدونم.
پس بگو چی میدونی!
- استیفن بون کجاست؟ - میدونستم هم نمیشد بگم.
بهنظر من که میشد بگی.
التماست میکنم، بذار در آرامش زندگیم رو بکنم.
وقتی پسرعموم دیدم، بهش میگی.
بهش میگی که دنبالشم.
و پیداش میکنم.
- جورج؟ - مری!
مری؟
مری.
داری چکار میکنی؟
داشتم صبحونه درست میکردم.
حتما یادم رفته.
میرم دکتر گیلفورد رو بیارم.
آره بهتره بری.
همون بیماریه، مگه نه؟
جورج، بهت قول میدم
هر کاری که از دستم بر بیاد واسه کمک به مری انجام میدم.
پشت سرش میذاریم.
میذاریم.
مری سرسخته.
مطمئن شو استراحت کنه.
به رژیم غذاییـش جگر اضافه کن.
امشب میام ازش خون بگیرم
که مزاجش متعادل بشه.
مارتین.
میشه یه لحظه باهات صحبت کنم؟
البته.
خیلی زود از دستشون دادیم.
اتهامات رز مالری...
توی شهر پیچیده.
که استیفن بون زندهست؟
که از مرگ قیام کرده؟
فکر کنم میشه کاملا مطمئن شد که حقیقت نداره.
اگه پروردگار تونست «ایلعازر» رو دوباره زنده کنه
مطمئنا شیطان هم میتونه استیفن بون رو زنده کنه.
No comments yet. Be the first to leave one.