200 บรรทัดแรก
لازم نبود منو برسونی
اگه میخواستی برگردی باید همونجا میموندی
میتونستم منتظرت بمونم
خوشمزه ست
آخرین گیلاس همیشه مزه ی بهتری میده
میخواستم بدونم این چیه
حالا میدونم
خوبم
پس من اینو میگیرم
:: در مسیر فرودگاه ::
الان دیگه بستیم
متاسفم
دوازده دلار میشه
خدافظ
امروزو فراموش نکن
باید چیزی رو حس کرده باشی
اونو فراموش نکن
وانمود میکنی از احساس خودت خبر نداری ؟
پس خیلی بده
در هر حال توی این زمینه تخصصی ندارم
...من
فراموش نمیکنم
ماشین رو بردار
ماشین من اونجاست
نباید با هم میومدیم
برو داخل
کجایی ؟
دارم میرم خونه
میتونیم الان همو ببینیم ؟
الان دارم از رودخونه ی هان رد میشم
...قبلا
...نمیخوام
چیزی که از ذهنم گذشته رو فراموش کنم
چی از ذهنت گذشته ؟
"این ترسناک و ناراحت کننده ست "
...حدس میزنم بعد از پروازم توی یه شهر غریب
یه قدم زدن 30 دقیقه ی کوتاه داشتم . تمام
خدافظ
کمی بخور
الان درستش کردی ؟
خوبه
اگه معشوقه داشته باشی دیگه نمیتونم دوستت باشم
میدونم زمان تغییر میکنه
اما هنوزم مخالف معشوقه داشتن هستم
وقتی گفتی با خدمتکارت ، هی اون قرار میزاری
واقعا فکر میکردم میتونی بهتر از اونو پیدا کنی
خیلی وقته دوستتم
اما تو یه مرد خوبی
تو ژرف نگر و مستبد هستی
اما هیچ وقت دخترای خودخواه رو دوست نداشتی
هممون قبلا دخترای خودخواه رو میشناختیم
در بینشون
هی اون قطعا یکی از بهتریناش بود
ایون وو
بله . با هی اون بود
فکر میکردم لیاقت عشقتو داره
فکر میکردم لیاقت عشق بی پایانتو داره
ارزششو داشت
اگه توجهت به اون زن جلب شده
به خاطر اینه که آبجوش رو بخشید
...توی یه لحظه ی کوتاه یکیشون بخشید
و دیگری بدون تردید برداشتش
این مثل یه غریزه بود
خیلی خوب گرفتی
هنوز نمیدونی چه حسی داری درسته ؟
میدونم . چرا ندونم ؟
پس میدونی
تمامه پس
میدونم
اما مطمئن نیستم چه اتفاقی قراره بیفته
چرا اینقدر دیر کردی ؟واقعا نگران بودم
... یونیفرمم و کمی وسایل
از خونه آوردم
متوجه شدم . رفتی خونه وسایلتو بیاری
فکر کنم خوابه
باور نمیکنم بدون من رفته باشی بیرون
خوبه . دیگه بیخیالش میشم
دیگه در مورد ماری حرف نمیزنم
خدای من
یه بغل بهم بده
به خودم گفتم میادش
فکر کردم دیگه نمیای
"میادش ؟"
درسته . تقریبا یه بار دیگه گمت کرده بودم
تو کی هستی ؟
این درس ماست
برو . نیا داخل
قبل از اینکه تموم بشه میام دنبالت
میادش
میادش
مامان میاد
هیو یون , چرا اینجا نشستی ؟
میدونستم میای
برای همین جایی موندم که تو بتونی منو ببینی
اینجوری میتونستی پیدام کنی
میتونستی توی دردسر بیفتی
اون قدرت مخفیته
توی مدرسه یا هر جایی
اگه مسائل مشکل شدن این کلمات جادوییت رو به کار ببر
"این اتفاق میفته "
"میتونم انجامش بدم"
"اون میادش"
....در این صورت
.... این اتفاق میفته ، این اتفاق میفته
چی میشه ؟
درست کردن تیم فوتبال - اونا یکی دارن ؟-
....یکی وجود خواهد ، یکی وجود خواهد داشت
... یه تیم فوتبال به وجود میاد
نه
چی ؟
هیچ چی
صبح بخیر
میتونی راحت باشی مادر
یه نگاه به این بنداز
میدونستم سرت شلوغه
برای همین اینو نوشتم
در طول این مدت بیرونم
پس مطمئن شو که برادرت حتما میاد
میدونم فقط برای 6 ماهه
اما باید پول موندنتو پرداخت کنی
میخوام ماهانه دریافتش کنم
اونو ببین
هر کسی صبحانه ی خودشو میخوره ؟
بله .من برای صبحونه فقط میوه میخورم
مراقب خودم هستم
پس نگران من نباش
همونطور که میتونی ببینی
فقط وقتی که هیو یون نیستش سعی میکنم برم بیرون
هنوزم نتونستم سر دو تا قرارام برم
آخر هفته کلاس دارم
اما میتونم یکیشو بیخیال شم
درست بعد از برنامه روزانه اوپرا میخوابم
پس مطمئن شو که حتما ساکت باشی
چی یاد میگیری ؟
بیا چیزای خصوصی رو به صورت راز نگه داریم
شش ماه . این فقط برای 6 ماهه
...حداکثر سعیمو میکنم
فقط برای 6 ماه
باشه
وایسا ، چی شد ؟
وسایل ایون وو چی شد ؟
برای وسایلش چه اتفاقی افتاد ؟
چرا هیچی نیست ؟
شکر میخوام
باید خسته باشی
این اولین شبت با مادر شوهرته
با شبِ عادی فرق داره
امروزو فراموش نکن
باید چیزی حس کرده باشی
اونو فراموش نکن
همسرم اینجاست
دو وو
این ترسناک و ناراحت کننده ست
... خیلی چیزا هست که توی
هر لحظه از زندگیم پیش اومده
هممون توی هرج و مرج زندگی میکنیم
این کتاب راهنمای جین سوکه
حتی اسم آکادمی هم نداره
فقط میخواست توی هر آکادمی ای که شده ثبت نام کنه
یه عالمه کار داره
...شکار اطلاعات
...و تنظیم امتحانات برای بچه ها
خیلی کار زیادیه
مثل کار یه منشی میمونه
... باید یه مسیر رو انتخاب کنی . منشی بودن
یا یه مادر شاغلی که بچه هاش تحصیل نمیکنن
تو که تنها مادر شاغل این شهر نیستی
میدونم خیلیا به تحصیل اهمیتی نمیدن
باید راهمو انتخاب کنم ؟
من پرواز به لنگرگاه رو انتخاب میکنم
عاشق سالامونهای آلاسکا هستم
منو یاد روزهای قدیم میندازه
دبی . یادته ؟
البته . فقط ما دوتا بودیم
اصرار داشتی بری اونجا
قبلاواقعا میترسیدم
اصلا ترسو نبودی
البته که بودم
من بودم راضیت کردم
وانمود کردم نبودم
باید دیونه شده باشیم
ما تنها خدمه ای بودیم که برای دیدن رفتیم
طوفان شن رو یادته ؟
برای قدم زدن توی یه شهر غریب رفته بودم
دیگه تمومه
یادمه
دوست داشتم باهات باشم
چرا رفتی ؟
بعد از سومین بچه م دیگه جرات کار کردن نداشتم
هردو مادرام مراقب بچه هام بودن
فقط برگشتم سرجای خودم
همه چیز تغییر کرده بود
چانگ هون بهم کمک کرد
مردم میگن دوست داشتم اونجوری زندگی کنم
روز به روز آروم آروم میمردم
میدونی چی جالبه ؟
یه روز ,بعد از پرواز داشتم برمیگشتم خونه
دیدم یه خانمی داره توی بالکن لباس میشوره
خیلی آروم به نظر میرسید
تا اون موقع نمیدوستم هوا اینقدرخوبه
No comments yet. Be the first to leave one.