200 บรรทัดแรก
خانم جفرسون.
بنده اوون لتینگر از شهرستان جمهوری خواه پایک هستم.
خوش اومدید قربان.
البته بنده خانم همینگز هستم.
میرم چایی درست کنم.
همسرم، مری همینگز، قبلا اسمش اری مک کوی بوده.
ما دیگه از فامیلی جفرسون استفاده نمیکنیم. همهـمون همینگوی هستیم.
امیدوارم که راحت تونسته باشید خونهـمون رو پیدا کنید.
آخه ما نسبتا از بقیه مردم جداییم.
خب، ما روزنامه نگارها همیشه مسیرمون رو پیدا میکنیم
به شرطی که آخر این جاده یه داستان خوب باشه.
خواهش میکنم بشینید.
مچکرم.
کل ماجرا از این قراره قربان.
وقتی پدرم فوت کرد تو موقعیتی بود که بهش میگن ورشکستگی.
و پدرتون...
رئیس جمهور توماس جفرسون بود.
بله قربان. درست میفرمایید.
اون سومین رئیس جمهور ایالات متحده بود.
ماشالا چقدر سریع مینویسید. - ما به این روش میگیم خلاصه نویسی. -
نگاه.
مری خوندن و نوشتن بلد نیست.
به من هم بچههای سفید پوست در خفا سواد یاد دادن.
آقای لتینجر
تا حالا کسی بهتون گفته که خلاف قوانین بود که
تو دوران برده داری به سیاه پوستها خوندن و نوشتن یاد بدن؟
در مورد برده دارها هم میگفتن که
اونا هر بار که میفهمیدن یه برده میخواد خوندن و نوشتن یاد بگیره یکی از انگشتهاشو قطع میکردن.
اونا میترسیدن که سواد داشتن سیاه پوستها
باعث رشد ایدههایی تو سرشون بشه.
مری، این کلید من رو بگیره و اون وسایلم رو بیار.
چهار نفر از ما در مونتیسلو زندگی می کردیم.
فرزندان توماس جفرسون و سالی همینگز.
سه پسر: بورلی ، استون، خودم و مدیسون ،
و همچنین یه خواهر، هریت.
آیا آقای جفرسون به غیر از مادر شما از برده دیگهای هم فرزند داشت؟
نه، فقط با مادرمون بود. تنها بچههای سیاه پوستش ما بودیم.
آقای جفرسون تا حالا بهتون علاقه یا
محبت پدرانه نشون داده بود؟
ما امتیازاتی به مانند بچهها و نوههای سفید پوستش نداشتیم
ولی رفتارش باهامون خوب بود.
از کار تو مزارع و بیگاری در امون بودیم.
خواهرم هریت تو کارخونه کوچیکی که تو مزرعه آقای جفرسون بود، بافندگی ، ریسندگی
و کارهایی از این دست انجام میداد.
و من هم نجار شدم.
من و برادرم استون بیشتر خون آفریقاییها تو رگامون بود.
ولی اون یکی برادرم بورلی اگه کسی رنگش رو نمیدید، فکر میکرد سفید پوسته.
اونقدر دنباله روی پدرم بود که یه روز یه آقای فرانسوی تعریف کرد
وقتی داشته با آقای جفرسون شام میخورده چشمش به بورلی میفته
و از این که میدیده داشته عینا شبیه پدرش سوپ میخورده مات و مبهوت شده بوده.
اینا توسط پدرم به مادرم داده شد.
و وقتی فوت کرد دادشون به من.
پس اینا تنها میراث...
اجازه هست؟ - خواهش میکنم. -
تنها و یگانه میراثهای... توماس جفرسون هستش؟
نه قربان.
میراث ما آزادی بود اونم خیلی قبلتر از برچیده شدن برده داری.
تو بیست و یک سالگی این اجازه رو داشتیم که شال و کلاه کنیم و بریم.
دیگه برده نبودیم.
تو وصیت نامه پدرمون
اون این قول رسمی رو به مادرمون داده بود: "همهی فرزندان ما آزاد خواهند شد.
"آنها رو آزاد خواهم کرد."
و همینطور هم شد.
آزاد بودن حس محشری داشت قربان. داشتیم یه آهنگی هم میخوندیم
سرانجام آزاد شدیم سرانجام آزاد شدیم
خدای متعال ممنونم سرانجام آزادم
تنها حاکم انسانها تویی
خدای متعال ممنونم سرانجام آزادم
یادش به خیر عجب روزهای فوق العادهای بود.
خدای متعال ممنونم سرانجام آزادم
روزها گذشت و من دعا کردم
توماس جفرسون.
فرستادهی برگزیده آمریکا.
به نمایندگی از ایالات متحدهی آمریکا
من افتخار این را دارم که به اعلیحضرت ادای احترام کنم...
و همچنین به همه اعضای خانواده سلطنتی.
به دستور صریح
کنگره ایالات متحده آمریکا
من این امتیاز را دارم که به اعلیحضرت اطمینان دهم...
همهی اعضای کنگره با اشتیاق منتظرند
که روابط دوستانه و غنی بین رعایای اعلیحضرت...
و شهروندانشان برقرار شود.
یک ملت بزرگ دیگر در آمریکا اعلیحضرتا در حال برخواستن هستند.
آیا جایی برای اقامت پیدا کردید؟
از توجه مهربانانه شما متشکرم اعلیحضرتا.
من به سفارش آقای گریل د شایلوت در هتل د لانژک میمونم.
بسیار مهمه که یک اقامتگاه شایسته در پاریس داشته باشید.
دوباره این اعداد رو برام چک کن. بعدا با چرتکه به طور دقیق بررسیشون میکنیم.
خوبه، خوبه.
میخوام اینجا قد چشم یه گاو باز بشه.
بهتره به کوبیده شدن سرتون به در و دیوار عادت کنید.
ارباب بدون این که یه چیزی رو خراب نکنه
و یه چیز دیگه به جاش بسازه اصلا نمیتونه زندگی کنه.
یه قدم.
بیا نگاه کن.
یه دختر جدید اومده.
تیپ عجق وجقی داره، ولی خودش خوشگله. حتما از یه کشور دیگه اومده.
روز به خیر آقای جفرسون خانم...
لطفا دنبالم بیاید. شما رو پیش راهبۀ اعظم میبرم.
پدرت قبل رفتنش دوباره میتونه تو رو ببینه.
یه دختر جوون و قد بلند.
قدش به شما رفته، آقا.
بله، و قطعا یه میراث بسیار ارزشمند برای یه دختره.
واقعا خوشحالم که انگلیسی حرف زدن شما خیلی بهتر از فرانسوی حرف زدن منه، خانم ابِش.
چون اون چه که میخوام به شما بگم
بیانش به هیچ زبونی آسون نیست.
شاید بتونم ذهنتون رو بخونم و بگم چی در ذهنتون دارید، آقا.
ما 55 دختر داریم
که در این صومعه درس میخونن.
پونزده نفرشون کاتولیک نیستن
و مثل دختر شما از فرقه های مختلف پروتستان هستن.
اونا کاملا مختار هستن که دین خودشون رو انتخاب کنن
و ما کوچیکترین فشاری بهشون نمیاریم تا اونا رو یکی از خودمون کنیم.
بهتون تضمین میدم.
اونا هنگام خروج از اینجا همون پروتستانهای خوبی میمونن که موقع ورود به اینجا بودن.
شما باید نگرانیهای تا حدی اغراق آمیزه بنده رو ببخشید.
برای یه آمریکایی
آزادی در انتخاب دین، یک اصل اساسی هستش.
اگه اشتباه نکنم آقا
شما همزمان نقش پدر و مادر رو برای دخترتون ایفا میکنید.
همسرم سه سال پیش درگذشت.
گوش کن پتسی
این به معنی جدایی نیست.
جیمز، بعد از ظهر شنبه میاد تا تو رو بیاره خونه...
و هر شنبه این رویه تکرار میشه.
کاشکی حداقل پولی و لوسی هم باهام بودن.
یه روز خواهرات هم میان اینجا پیش ما
و خونواده کوچیکمون دوباره گرد هم جمع میشه.
بهت قول میدم.
خودت میدونی فقط برای اومدن چنین روزی زندگی میکنم.
و منم فقط شنبهها زندگی میکنم.
یه چیزی رفته چشمم.
فقط یکم دیگه جوز هندی بهش اضافه کن. یه سس محشر هم کنارش بزار.
یاد گرفتن هنر آشپزی کردن به این راحتیا نیست...
استکانها رو بیار.
این غذا رو میتونی تو بهترین میزهای فرانسوی سرو کنی.
بیا امشب تو میخونه باهامون یه لبی تر کن.
مردم اینجا برای کارشون حقوق میگیرن.
از استاد مُزدتو بخواه. - تو هم باید مثل ما پول بگیری. -
بازم چوب بریز تو آتیش.
استاد. - میبینی این چطوری کار میکنه جیمز؟ -
وقتی چرخ میچرخه، مسافت روی این متراژ شمار ثبت میشه.
استاد؟ - چی میخوای جیمز؟ -
میخواستم بگم که...
این قطعا برای ثبت درست و حسابی مرزها
در محدودههای خاص بسیار مفیده.
میخواستم بگم که... - مِن و مِن نکن و حرفتو بزن. -
من جملاتی که تا آخر گفته بشه رو دوست دارم.
درسته استاد. و حرفی که میخواستم تا آخر بزنم، این بود که...
منم میخوام حقوق بگیرم.
استاد، منم پول میخوام.
با این وضع فعلی درخواستت خیلی هم غیر منطقی نیست.
من به آقای پتی میگم که اول هر ماه
بهت 24 فرانک حقوق بده.
ولی باید بدونی که این شرایط فقط تو پاریس مجازه
و تو مونتسیلو برمیگردیم سر همون خونهی اول.
بله استاد. خیلی ممنونم.
میدونم که 24 فرانک پول خیلی خوبیه... - پس متوجه شدی جیمز؟ -
بله قربان. - خیلی خوبه. -
داری آبروی ملکهی بیچارمون رو میبری.
دقیقا.
اون به خاطر ترس از جهنم، از کارهای بی شرمانه و رابطههای نامشروع پرهیز میکنه...
پس همش به خاطر ترس از جهنمه، نه وفاداری.
اگه شوهر شما هم درد جان و ناتوان جنسی میشد چیکار میکردید؟
به غیر از خوکهای خورطوم دراز ما هنوز تو کشورمون گوزن داریم.
گوزن. گوزن آمریکایی.
اونقدر درازه که گوزنهاش شمالی میتونن با خیال راحت از زیر شکمش رد بشن.
دوست دارم اون لحظه رو ببینم.
و حتما هم میبینید آقای دی بوفانت.
خوشحال میشم که شما رو با گوزنهامون آشنا کنم.
آدرین!
چه ماجراجویی داشتم. شانش آوردم تا اینجا رسیدم. اونا یه آتیش روشن کردن!
و هر چی دم دستشون باشه میندازن توش.
دیگه ته دلم مطمین شده بودم که الان ما رو هم از قایق بیرون میارن و میندازن تو آتیش.
البته من بهشون گفتم که کاملا آمادم ماریا رو فدا کنم.
گفتم: "اون خیلی بهتر از من آتیش میگیره."
آقای کازوی. - راست میگم. میدونی که همینطوره. -
اجازه بدید توماس جفرسون و دخترش پتسی رو به شما معرفی کنم.
آقا و خانم ریچارد کازوی ، یکی از بزرگترین نقاشان انگلیسی.
زبونم لال بشه. بزرگترین نقاش انگلیسی.
دیگه داری اغراق میکنی لافیت عزیزم.
از کالسکه چی پرسیدم که "دارن ماکت کیو میسوزونن؟"
و اونم گفت: "بزرگترین شیاد روی زمین." "و سوختن هنوز هم براش یه مجازاته نرمه."
آلونس. اسمش این بود؟ وزیر دارایی بود.
دوست ندارم به دست یه مشت اراذل و اوباش پاریسی بیفتم.
مردم پاریس کافیه یه جرقه کوچیک بهشون بخوره تا بوووم. منفجر میشن.
میزها چیده و منتظر شمان. هر جا دوست دارید بشینید.
الان نمیتونیم غذا بخوریم. اول میخوام اجرامون رو انجام بدیم.
بیاید دوستان. - آخه ما ساعتها براش تمرین کردیم. -
اتفاقا بعد شام بیشتر میتونید سرگرم کنندهتر باشید.
فعلا بدرود عزیزم.
بعدا میام پیشت عزیزم.
آقای ترامپول ، پتسی.
آقای جفرسون.
ظاهرا دستیارتون خیلی مجو اون بانو شده.
باید به خاطرش خوشحال باشیم.
با عموش که چهل سال ازش بزرگتره ازدواج کرده.
دخترتون اینجاست تا آداب و اخلاق فرانسوی رو یاد بگیره؟
آداب تا حدی.
ولی از نظر اخلاقی باید به کشور خودمون پایبند باشیم.
No comments yet. Be the first to leave one.