200 บรรทัดแรก
[داستان خانه شیرین اقتباسی از وبتونی به قلم کارنبی کیم و یونگچان هوانگ است ]
« خانه شیرین »
شلیک نمیکنم
فقط بچه رو میبرم
ییکیونگ، منم، یون یو - ازش دور شو -
بیا اینجا
همین الان
میبینمت
ییکیونگ
من نمیرم اونجا
و به کمکت نیازی ندارم
وانمود کن اصلا من رو ندیدی
صبرکن
باید یه چیزی ازت بپرسم
!صبرکن
صبرکن، نه
خطرناکه، نرو
گفتم اگه جلوم رو بگیری میکشمت
...فرزندم
...فرزند عزیزم
هنوز مریضی؟
نه، دیگه مریض نیستم
چرا
هستی
همیشه همینطوری
و این قلبا ناراحتم میکنه
میدونم
...ولی
الان بهترم
دیگه همراه سرفههام خون بالا نمیارم
و دلم دیگه درد نمیکنه
ببین، دندونهام دوباره در اومدن
الان بهتر شدم
...من باید
کمکت کنم
نه، نمیتونم این کار رو بکنم
...جونایل
!واسه درمانت هرکاری میکنم
...من
داروت رو آوردم
...جونایل، این
اگه بمیری، دیگه احساس مریضی نخواهی داشت
مشکل چیه؟
الان بهتر شدم
وضعیتت نوسانیه
بهتر میشی بعد دوباره مریضیت بالا میگیره
همیشه همینطوری
...جونایل
دارم بهت میگم، الان بهتر شدم
مامان
وقتی بمیری همهچیز تموم میشه
میتونم این کار رو بکنم
پسر خوبیم
جونایل، خودت رو کنترل کن
بخورش
...جونایل
ساکت باش و بخورش
مامان
مامان؟
مُردی؟
دیگه مریض نیستی، درسته؟
ببین، انجامش دادم
آفرین
چرا نمردی؟
چرا نمردی؟
چرا هنوز زندهای؟
اگه نمیری، مریض میشی دوباره
!بمیر
!بمیر
بمیر دیگه بیناموس
!بمیر
!بمیر
!بمیر
...جونایل
...متأسفم
که بار سنگینی روی دوشت بودم
لعنتی
!خدا لعنتت کنه
وای
توی تاریکی نمیتونی پیداش کنی
...اون
ولم کن
!ولم کن
گفتم ولم کن
!ولم کن
بلاخره دیدمش
نمیتونم اینجوری ولش کنم بره
پس دیگه سد راهم نشو
بهقرآن اگه دوباره دنبالم راه بیفتی، میکشمت
صبرکن
اوه
ولم کن
نه
ولم کن وگرنه جفتمون میمیریم
دستم رو سفت بگیر
با شماره سه میکشمت بالا
پاهات رو بذار روی لبهها و خودت رو نگهدار
صبرکن
یه چیزی اون پایینه
مراقب باش
...با شماره سه
دستت رو ول میکنم
نزدیک دیوارها بمون
یک، دو، سه
کار «او جونایل» بود
فقط میخواستم تحریکش کنم
نمیدونستم اینجوری منفجر میشه
نمونه خونش نشان از هیولا شدن میداد
ولی هیچ علائمی نداشت
،درسته نشونهایی از هیولا شدن نشون داد
ولی هیچنشونهای مثل خونریزی بینی
و توهم زدگی نداشت
باید بیشتر حواسم بهش میبود
بلاخره یه نمونه آزمایش پیدا کردم ولی مثل احمقها یهو جو گرفتم
بسه
حتما اشتباه میکنی
چی؟
او جونایل برای دیدن مامانش اومد
ولی بیماری که علائم داشت تبدیل به هیولا شد
و بهواسطه خشمش پسرش رو کشت
تو، دکتر این رو دیدی و گزارشش کردی
و دسته نظامی اون رو از پای در آورد
درسته؟
واقعا این اتفاق افتاد؟
گوشات مشکل دارن؟
میخوای دوباره برات بگم؟
او جونایل بدون هیچ علائمی تبدیل به هیولا شد
خب که چی؟
اون با تموم مواردی که تاحالا داشتیم فرق داشت
خود پدیده هیولا شدن بهتنهایی خارج از درکمونه
وقتی کشوندیم اینجا
،و یه مرکز تحقیق باکلاس برام ساختی
فکر میکردم هدف بزرگی داری
همهی این کارها واسه نمایش بود؟
نیمی از حرفات درسته
میتونم توی چهرهت ببینم
چه هدف بلندمدتی توی ذهنت داری؟
فکر میکنی چرا زنده نگهت داشتم؟
...تو نمادِ امیدی
نماد اینی که مردم هنوز تسلیم نشدن
که یه روزی بلاخره به این مصیبت فائق میشیم
این واقعیت نداره - واقعیت مهم نیست -
مهم اینه تو به چی اعتقاد داری
ایمانشون رو متزلزل نکن
وگرنه همهچیز نابود میشه
لعنتی
سوار شو
فقط میخواستم اون رو پیدا کنم
نمیای؟
نه تا وقتی که پیداش کنم
پس چرا رفتی اونجا؟
پس چرا جایی که مردم هستن رفتی؟
این کار رو نکن
یه ماه گذشته؟
دووم بیار
خیلی نزدیکیم
مامان
مامان؟
اینجا خوابیدی؟
معلومه زیاد نخوابیدی از چهرهت میتونم تشخیص بدم
دستهات به چه دردی میخورن؟
فقط برای آرایش کردن خلق شدن؟
بلد نیستی در بزنی؟
...من
خیلی نگرانت بودم
میتونی وارد اتاقم بشی، ولی اینجا ممنوعه
بهت هشدار میدم
باهات شوخی ندارم
باشه
برو
وقت حضور وغیاب افراده
امروز خبری از تبعید مبتلایان نیست
یه مبتلا دیشب تبدیل به هیولا شد
و دسته اون رو از پای در آورد
لطفا نترسید
و آماده حضور وغیاب بشین
تمام
گرفتنش؟
جونم؟
بله
به لطف دستهست که میتونیم شبها خواب راحت داشته باشیم
چیزی نیست که بابتش هیجان زده بشی
جونم؟
یه آدم مرده
ولی هیولا رو کشتن، نه یه آدم
مراقب باش خط باریکی بین این دوتاست
فقط کافیه یه زخم درمان نشده پیدا کنی
تا با تو هم همین رفتار بشه
بریم
باشه
این کارا واسه چی بود؟ چیزی شنیدی؟
مطمئن نیستم
حتما کار شیفت شب بوده
اگه اینطور بود که بهمون میگفتن
همیشه پُز کشتن هیولاها رو میدن
اگه تاک گفته اتفاق افتاده، پس حتما افتاده
الکی از خودش حرف در نمیاره
شاید در آورده
هی
مراقب حرف زدنت باش
No comments yet. Be the first to leave one.