61 บรรทัดแรก
این که آدم میفهمه والت ۱۰۰ سال پیش همین روز
استودیو انیمیشن دیزنی رو ساخته هوش از سرش میپره.
فکرش رو بکن اون همه هنرمند با استعداد و شخصیتهای محشر
طی این ۱۰۰ سال جزئی از استودیو بودن.
بله.
آخ اگه این دیوارها دهن داشتن، چه خاطرهها که نمیگفتن.
«روزی روزگاری یک استودیو»
هی، تینک...تینکربل. هستی؟
تموم شد؟ همه رفتن؟
جانمی جان!
یالا مینی، وقتشه!
بریم گروه رو جمع کنیم!
- آهــای! - اوه، وقتشه.
خیلیخب همگی!
وقت عکس گرفتنه.
- امشبه؟! - نه، همین الانه.
عکس دست جمعی ۱۰۰ سالگی.
هوا هم داره تاریک میشه.
زود باشید، وقتشه بپریم سر وقتش!
اوه، تیکههای خرگوشی میای.
من که بدم نمیاد.
زود باشید بچهها، وقت عکس گرفتنه!
خیلیخب، بدویید بریم!
بیدار شو، بیدار شو دیگه!
خیلی خفنه!
پیتر، بچهها رو ببر طبقهی بالا.
روی چشم، ناخدا.
زود باشید بچهها.
بریــم!
مترجم: «امـیـر دلـپـسـنـد» @AMIRX79X
نوبت ماوییـه!
باید بریم سالن اصلی!
باشه.
برید من هم میام!
برو بالاتر!
آب...
نه، نه، نه. برای چایی خوردن وقت نداریم.
مرلین، میشه کمک کنی؟!
چاپویس بولیس!
گارسون، یه ماهی کپور توی کلاهمه.
حسابی رد داده.
بهنظرت همهی آدم بدها قراره بیان؟
همهی همهشون نه.
پایین تشریف میبرید؟
آسانسور رو...
نگه دار.
اوهوی بستنی یخی، بدو بیا دیگه!
با عجله حل نمیشه. باید با مهارت و متانت طراحیش کرد.
از زمان سقوط «روم» همچین پرت شدنی ندیده بودم.
حالا بهتر شد.
دست بجنبونید آقایون!
وای کمک، کمک! ای بهخشکی.
آره. همه توی سالن اصلی جمع میشن.
اونا رو نخور.
زود باشید کوچولوها، وگرنه شب خواب بد میبینید.
خدا بده برکت!
ممنون...
که آسانسور رو...
نگه...داشتید.
No comments yet. Be the first to leave one.