200 บรรทัดแรก
صحنه جرم
اسمت چیه؟ - توماس. -
اون چیه تو دستت؟
چی؟
زود باش. چیه؟
یه چاقوی اینجوری تو سن و سال تو خطرناکه.
یدفعه دیدی خوردی زمین و رفت تو بدن خودت.
ردش کن بیاد.
این گلها برای بابا و مامانته؟
من بابا و مامان ندارم.
اونجا تو قبرستونن.
خیلی وقت پیش تو یه تصادف ماشین مُردن.
ولی...
اینجا چیکار میکنی؟
با یه دوست اومدم اینجا. بهتره تو رو نبینه.
یه مقدار پول لازم دارم.
ولی هیچی ندارم.
پس برو یه مقدار پیدا کن.
اونقدری که بلیط قطار بخرم
حرفی در این مورد به کسی بزنی، دخلت اومده.
از اینجا خوشم نمیاد. بیا بیرون حرف بزنیم.
نه، سعی نکن بپیچی به بازی.
کِی برات پولو بیارم؟
امشب. منتظرم.
باشه. اینجا؟
خیله خب.
وایسا.
اینجا نه. فکر خوبی نیست.
اون بالای قبرستون.
نه، اونجا نه.
نمیتونم.
پس پایین تپه. اون پایین چیه؟
یه مسیری کنار رودخونهـست.
هیچ کی اونجا نمیره.
خوبه.
پس امشب بیا اونجا.
بهتره حواست جمع باشه و نخوای منو گول بزنی...
وگرنه میام سر وقتت.
اگه بیام، بهم صدمه نمیزنی؟
نه. دستتم میبوسم. بعدشم آزاد میشی، حله؟
برو دیگه. بعدا میبینمت.
بابا بزرگ.
من خیلی میترسم، بابا بزرگ.
چی شده؟ بلند تر حرف بزن.
کارت برای امروز تموم شد؟ - امروز شنبهـست. میرم ماهی گیری. -
اینو میبرم پیش مامان بزرگ.
نگاه بابا بزرگ،
یه اتفاقی افتاده. ولی نمیتونم بهت بگم.
باز یه داستان دیگه درست نکن. به اندازه کافی فیلمم کردی.
دیگه گنجایش ندارم.
میشه اینا رو به مامان بزرگ بدی؟
ازم خواست برم بِکَنَمشون و الانم باید یه کاری انجام بدم.
نه، خودت ببرشون. من چیزی رو برا کسی نمیبرم.
بله؟ کیه؟
این چیزیه که پیدا کردم، مامان بزرگ.
اینجوری نزارشون. بپا. فرض کن خریدیشون.
دارم از تشنگی میمیرم
بذار ببینم.
چقدر عرق کردی.
قبل نوشیدن، برو حموم کن. کاری تو آشپزخونه نداری.
بیا، لباستو دربیار و اینم برا فردا امتحان کن.
برای فردا؟ پس اون کت و شلواری که مامان خریده چی؟
اونو دیدم، به جاش اینو برات خریدم.
فرصتو غنیمت شمردم و برا تابستونت هم لباس خریدم
خسته شدم از بس دیدم مثل ولگردا لباس پوشیدی.
بیا. وقت حمومه.
اینو دربیار.
یه حموم خوب، عطشتو کم میکنه.
سرحالتم میاره.
امروز واقعا تو ابرها سِیر میکنی.
بجنب. بپر تو وان.
وقتی لباس پوشیدی، تو تراس یه سورپرایز برات دارم.
الان سینه توماس رو دیدم. چی بگم، پوستِ استخون شده.
بابا چیزی نیست. تو سن اون، من عینهو چوب کبریتِ سوخته بودم.
مشکل این نیست. نمراتش نگرانم کرده.
ترم قبلیشو دیدی؟ نمراتش درب و داغون بودن.
مشکلی نیست. بیشتر تلاش میکنه. بالاخره اتفاقه دیگه.
وقتی ازش مراقبت میکردم، شاگرد اول کلاسش بود.
الان واقعا خیلی عوض شده.
فقط مامانشه که حالیش نشده.
خودتم خوب میدونی موریس که
مامانش اونو بهت پس نمیده.
از وقتی اون کلوپ کثیف رو تصرف کرده، دیگه نمیشه تحملش کرد.
ما رو دیگه آدم حساب نمیکنه.
فکر کنم وضعش طبیعی نیست.
شرمنده اینو میگم، ولی خوب راسته...
تو یه بدبختی، ازت نمیترسم. پدرتو درمیارم. حالا میبینی.
چقدر خوش تیپ شدی. به آیین همیوئی هم میاد. (معنای دقیقتر همان عشای ربانی است.)
همه چی روبراهه؟ - آره. -
میخارونه مامان بزرگ. دارم از گرماش میپزم.
شروع نکن. فردا میپوشیش. ختم کلام.
میشاشی به اعصاب آدم. - چی گفتی؟ -
هیچی.
چیزی برا گفتن ندارم.
میشه برم لباسمو عوض کنم؟ مامان منتظرمه.
یه کم پیشِ بابات بمون. هیچ وقت درست و حسابی نمیبینیش.
خودمون میرسونیمت خونه. - نمیتونم. آخه با دوچرخه اومدم. -
میزاریمش پشت صندوق عقب. بیا بشین.
نشنیدی چی گفتم؟ گفتم بیا بشین.
اگه میخوای اینجا بمونم، باید یه کم بهم پول بدی.
پول؟ تو که همیشه همه چی برات حَی و حاضره. چه مشکلی برات پیش اومده؟
بابا فقط میخواد خودنمایی کنه.
خودنمایی به یه وَرَمَم نیست.
آیین همیوئی، کت و شلوار، کادو یا هر چیز دیگهای هم به تخمم نیست.
من پول میخوام.
باید یاد بگیری همینجوری به آدما پول نمیدن.
وقتی لیاقت داشته باشی، پول گیرت میاد، و وقتی خودت براش تلاش کنی.
طبق معمول یه حرف احمقانه دیگه از جنابعالی.
یه عوضی واقعی هستی.
نه، توماس.
میخوای اونجا بمونی؟ باز کن!
توماس، باز کن!
میشه درو باز کنی، توماس؟
یا خدا. آخه این عذاب چیه انداختی تو دامنم.
امروز چِت شده؟
خودشم ناراحت شد. بزار گونهـتو ببینم.
حرومی واقعا بهم صدمه زد. همین که برم، حالش خوب میشه.
بیا دعا کنیم همه این قضایا تا فردا فراموش بشه.
فردا روز بزرگی براته.
نه، درش نیار.
اگه موقع آیین همیوئی یه آرزو بکنی،
مطمئنم خدا صداتو میشنوه.
دارم راستشو میگم.
تو چنین روزی، هیچ درخواستی رو رد نمیکنه.
میتونی هر چی دوست داری ازش بخوای.
امروز، روزیه که دوست دارم چیزی بخوام.
بیشتر از 300 تا بچه تو مدرسه داریم،
و هیچ کدومشون به اندازه توماس مایه دردسر نیستن.
با یا بی کف، پدر؟
ولش کن. الان خیلی نگران توماسم.
چیکار کرده؟ - دروغ میگه، بهونه میگیره، داستان سر هم میکنه. -
هیچ وقت نمیتونی بفهمی الان کجای این داستانش راسته.
ولی بچهها اینجورین دیگه.
نه، در مورد اون، کاراش عمدیه.
همکلاسیهاشو اذیت میکنه.
اونا ازش میترسن.
پیشش ازم شکایت کردن.
باید وقت بیشتری باهاش بگذرونم. تقصیر منه.
یه کم عذاب وجدان گرفتم.
ولی به جای قضاوت کردنش، باید کمکش کرد، مگه نه؟
کار من کمک کردن به اونه. چون یه آموزگارم.
میدونم تو سن سخت و پیچیدهایه.
ولی میخوای چیکار کنم؟
یه آبجوی دیگه، پدر؟
نه. اینجوری از حدم میزنه بالاتر.
شاید متوجه نشده باشی، ولی بچهها وقتی وارد گروهی هستن، بی رحم میشن.
پس وظیفه ما هستش که پادرمیونی کنیم.
برای همینه دوست داریم ولش کنیم به حال خودش.
یکم این کار افراطی نیست؟
این اونه که افراطیه، خانم راونل.
همراهیتون میکنم.
نمیشه براش ریشو گِرو بزارید؟
دیروز با توماس حرف زدم.
ادعا میکنه تو مامان واقعیش نیستی.
میگه اونو تو روز تولدش، دزدیدنش و آوردنش خونه تو،
و یه روز مامان واقعیشو پیداش میکنه.
اینکه خیلی مسخرست.
اصلا چرنده.
از همینم میترسیدم.
باید حرفشو بهتون میگفتم، خانم راونل.
واقعا متاستفم. - مشکلی نیست. -
خداحافظ ، خانم راونل.
چرا گریه میکنی؟
گریه نمیکنم.
به خاطر گرد و غبار موتوره.
بیا.
اینو از کیفت برداشتم.
ترجیح میدم پَسِش بدم.
از همون چشم باز کردنت دروغگو بار اومدی،
حالا اون به کنار، برداشتی دزدی رو هم بهش اضافه کردی.
بزار توضیح بدم.
من شرط بندی کردم و باختم.
دیگه بازیچه داستانات نمیشم.
برو هر چی عشقته انجام بده. حالشو ببر، ولی تنهام بزار.
چرا باهام اینجوری حرف میزنی.
واقعا بی انصافیه. - بچه خوبی باش و تنهام بزار. -
من دوست دارم خوشحالت کنم.
ولی فقط مشکلاتو جذب میکنم. منو ببخش.
اگه این دور و بر نبودم، تو هم اینقدر اعصابت مَلَخی نبود.
میتونستی هر کاری دلت میخواد انجام بدی. دارم زندگیـتو خراب میکنم.
اینقدر بی ربط حرف نزن.
این خشمت، ارثیه که بابات برات گذاشته.
میدونم تو سنِ تو، این احساسات آدمو از درون میخوره.
سال دیگه میری دبیرستان. برا خودت کسی میشی.
دیگه یاد میگیری درست صحبت کنی. فعلا 12 سالته...
از اینجور حرف زدنم خوشت نمیاد؟
واقعا دوسش دارم.
ولی بابات فکر میکنه ممکنه بعدا تو زندگیت عقب بیفتی.
میدونی،
اگه بلایی سرم بیاد،
تو تنها کسی هستی که دلم براش تنگ میشه.
گوش کن، کاری ندارم چقدر دروغ میگی.
ولی جراتشو نداری حتی فکر کنی شاید بلایی سرت بیاد.
هیچ وقت هیچ بلایی سرت نمیاد.
آروم باش بابا. فقط داشتم همینجوری میگفتم. - آروم نمیشم. -
میدونی که هیچ وقت باهات بدرفتاری نکردم.
ولی اگه چنین عقاید بچه گونهای داری، پس کارمون با هم تمومه.
میری پیش بابات و دیگه منو نمیبینی.
خیالت تخت. دیگه بچه بازی درنمیارم.
حالا بخند برام.
No comments yet. Be the first to leave one.