124 บรรทัดแรก
ترجمه از یاشار یشمی تیم ترجمهی: Mr.Potato
دختر و بلوط
اینجا سرزمینِ مادری من است. از سنگها و زمینی شکافخورده.
در تابستان، زمانی که ذخائرِ آب خشک میشدند...
زنان ساعتها مسیری بس دراز را میپیمودند تا به صخرهها برسند.
در روستای ما این مسیر را «مسیرِ صعب» مینامیدند.
در آن روز صبح خورشید رمق را از پاهای مادرِ اسمیا گرفت و قدمهایش را سست کرد.
او خسته و گرسنه از صفِ زنانِ روستا عقب افتاد.
اسمیا پنج سالش بود.
هر بار که مادرش برای جستنِ آب میرود اسمیلیا بیتابانه در ابتدای روستا انتظارش را میکشد.
ولیکن در آن روز خورشید بالا آمده بود و هیچ خبری از مادر نبود.
تا جایی که چشم میتوانست ببیند صخرهسار خالی و درخشان بود.
من اولین شخصی بودم که صدای گریهی آن کودک را شنیدم.
در آن سرزمینِ بیآب و علف بلوطی روییده بود. تو گویی معجزهای رخ داده بود.
برای اولین بار است که کودک درندهخویی سرنوشت را چشیده است.
« آهای... کمک... مردم»
چند روزِ پس از این اتفاق اسمیا میانِ این خانه و آن خانهی روستا سرگردان بود.
همهی آنهایی که از او مراقبت میکردند از سرِ اکراه این کار را میکردند. چه آنکه هر کدام از آنها کودکان زیاد و غذای کمی داشتند.
اسمیا قوم و خویشی نداشت؛ و که قانونی نانوشته ما را مجبور به مراقبت از او میکرد.
ما توافق کردیم که اسمیا را به «ریکو» تحویل دهیم. او ثروتمندترین مردِ روستا بود.
آخه مجبوری یکی دیگه رو هم بهم بدی؟ من از قبل هم حرومزادهی یکی دیگه رو داشتم آخه.
تو فقط قراره که یه دونه فرزندِ ناتنی رو قبول کنی: اسمیا.
- جانم؟ پس یوسیب چی؟ - یوسیپه بچهی خودته.
یوسیپه. بیخیالِ داداشِ من شو
آخه من با این بچه باید چی کار کنم؟
وای که من چه بدبختم.... راه بیفت.
آهای... یکی از من دزدی کرده.
همهتون همینجوری هستین.... همتون مثلِ هم هستین...
به پاهاتون زحمت نمیدید که برید آب بیارید آبو یه راست میریزید تهِ حلقتون.
اگه دستم به اون دزده نرسه....
آهای بچه... بیا داخل و یکم آب بخور.
وقتی بهت آب میدم بخوری که کوزهی آب رو پیدا کنی.
موقعِ دزدی گرفتمش دزدِ بیششرفت!
- خودش دزدی کرد! من دیدم! دزدِ کثیف. - من واسه شغلت یه عالمه بهت پول دادم...
اما انگاری بست نبوده... دزدی می کنی حالا؟
- عمو جون! - کی دزدی کرده هاع؟ - عموجون!
که میداند که اسمیا در بازیِ عجیبِ خودش با درخت چند بار آب رو دزدیده و کسی نفهمیده؟
همه چیز تشنه بود: سنگ، گیاه و حتی یه حیوانِدرنده.
وقتی که رگهای پارهپارهشدهاش را بالای دستش جمع کردم از سر و صدای ملت کمکم متوجه شدم که در حالِ نزدیکشدن به درخت هستند...
مردمِ روستا آیندهی تیرهبختِ اسمیا را پیشبینی کردند.
زمان در صخرهسار به سرعت سپری شد و درختِ بلوطِ کوچک کمکم بزرگ شد.
این طور به نظر میآید که درختِ بلوط سرنوشتِ مردی صبور را پیشه کرده و خود خویشتن را میرویاند.
اسمیا واستا! تکون نخور! مهمه! تکون نخور!
اوا من فک کردم که اینا دو تا گلابی کوچولوئن! باور کن راس میگم!
نمیخوای برات یه سبد ببافم؟
اسمیا گوش بده ببینم: نظرت چیه که خونهی مامانتو درست کنم؟
موافقی؟ من که خودم خونه ندارم اما تنم میخواره واسه یه کارِ یدیِ خوب.
یوسیپه! مار !
اوه من فک میکردم یه ماره اونجا! باور کن راس میگم!
- خیلی بدجنسی! - واست مجانی انجام میدم اسمیا!
مطمئن باش که تندی خونه رو درست میکنم شک نکن که به حرفم عمل میکنم.
بعدش میتونیم توش باهم سبد ببافیم.... با هم!
نظرِ تو چیه یوسیپه؟ برای خودش هم بهتره که با من ازدواج کنه؛نه؟
نیگا! یوسیپه هم موافقه با من!
یوسیپه میشه ساقدوشِ من.
اسمیا برو یه کم آب بیار! بعدش میریم با هم یکم گلابی بچینیم.
بهتره که با من باشه یوسیپه نه؟
- من همش بهش میگم که... - برو گمشو!
اسمیا آرومش کن. گاز میگیره.
اسمیا یادم باشه که برات ترکهی سگ بیارم؛ مث که با ترکه آروم میشه.
یعنی منو نمیشناسی؟
یعنی یادت نیست که روکو منو کتک زد؟
سینت تویی؟
روستای منم اینجاست؛ همین نزدیکیا.
میخوای بهت یاد بدم که چطور بخونی و بنویسی؟
میتونی با دستِ چپت بنویسی!
با اون آبها چی کار میکردی؟ من قبلن دیدمت
- برای چی میپرسی؟ - خب...
خب من ازت خوشم میاد... حالا بگو با اون آبا چی کار میکردی؟
دورِ درختم بازی میکردم.
- اسمیا... بدو - صدات میزنن.
- تو نمیای؟ - نه! اینجا خنکتره!
- یکمی نون میخوای؟ - معلومه!
میای به جشنِ روستای ما؟
اگه روکو اجازه بده آره.
اسمیا... بچهجون... اوه خدای من! یه بدبختی بعد از اون یکی....
بدو اره رو بیار؛بجمب!
اسمیا! تکون بده تنتو! زنبورا! آوار شدن رویِ درختِ بلوطِ تو. یوسیپه؛ اره رو بیار!
- درختِ منو نبر! تروخدا! - ساکت! به اندازهی کافی با تو یکی مشکل دارم!
یوسیپه؛ بدو!
اسمیا، یوسیپه، زود باشید بدویید محضِ رضای خدا
- نه - ولش کن ببینم! - یوسیپه تروخدا نکن!
- درختِ منو نبر لطفن. - میگم اره رو ول کن.
- نبرش... لطفن نبرش. - ول کن اره رو دیگه.
ببین دختر جون.... من خیلی حرف نمیزنم....
- اما تو خوب میدونی که چی میخوام. - ولم کن.
- نکن... - یوسیپه؛ عجله کن؛ معطلِ چی هستی پس؟
دستهی زنبورا... بدو یوسیپه اون وری رفتن.
- تروخدا درختِ منو قطع نکنید... - درختِ تو هیچ اهمیتی برا من نداره؛ یوسیپه! بجمب!
بدو دیگه! برو بالا!
ای بابا... فرار کردن که... وای خدا... آخه من چقدر بدبختم...
آخه آدمِ بدبختتر از من هم هست تو دنیا؟ همش تقصیرِ توئه اسمیا...
اگه انقدر گریه و زاری نمیکردی... اونم واسه دو کپه زنبور....
اسمیا تو نحسی. واسه من بدیمنی!
میبینی چقدر مشکل واسه من درست میکنی؟
اونم منی که بهت غذا و لباس میدم؟
حداقل میتونی یکمش رو جبران کنی.
خودت بهتر میدونی که درآوردنِ پول کارِ سختیه. اما تو از پسش برمیای اسمیا.
- تو میتونی.... - چطوری عمو روکو؟
تو میتونی... تو میتونی.
تو هم با من یکشنبه میای به جشنِ روستایِ سفلی.
داری گدایی میکنی؟ پس غرورت کجا رفته؟
بندازش اونور!
چی میخوای...سینت؟
یوسیپه!
ببین!
فک میکردم که نمیخوای یاد بگیری.
- هیچ کی نمیخواد با من باشه. - چرا خب؟
- موقعِ سرفه از ریههای من چیزمیز میاد بیرون - چی؟
- تو ریه چیه؟
- خب هوا - خون هم هست.
- قبل از این که بتونم بهت خوندن و نوشتن رو یاد بدم میمیرم. - الهی بمیرم برات.
سرده دستام؟
- با من میای تا یه چیزیو بهت نشون بدم؟ - کجا؟
- بالای اون کوهها. - خیلی دوره که .
هر چیزی که خوبه؛ خیلی دوره. حالا میخوای بیای؟
- خب رسیدیم. - کجا رسیدیم؟
اینجا از دستِ خیسِ تو هم سردتره.
اما پیشونیِ من از مالِ تو داغتره.
- آخه اوضاع باید اینجوری باشه آخه؟ - بیا بهت خورشیدهای کوچولو رو نشون بدم.
ببین منو! تو بهشتم!
دوست دارم! دوست دارم!
اسمیا
آهای.
No comments yet. Be the first to leave one.