İlk 200 satır.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه گذشت در «فایر کانتری»...
یه پیشنهاد کاری دیگه توی بیوت گرفتم.
جیک، الان توی ۴۲ ترفیعی در کار نیست.
نمیدونم کی هم باز بشه.
پس این رو اطلاع دو هفتهای من حساب کن.
باید یه راه پیدا کنیم دوباره
- لباس کَل فایر تنت کنیم. - آسون نیست.
سابقهام کلی علامت سؤال ایجاد میکنه.
فین پنج بار بهم پیام داد.
فین معلوم کرد آدم وسواسیایه.
- فین؟ - سلام.
یه عذرخواهی بهت بدهکارم.
فعلاً تمرکز کنیم حالت خوب بشه.
- کاپیتان، نگاه کن. - هی رئیس؟
فین تعقیبش میکرده.
همین الان باید از اون آمبولانس
و از فین دورش کنی.
هرچی الان بهت بگه،
- دروغه. - اون آتیش رو راه انداختی
که من بیام سراغت؟
رمانتیک نیست؟
- رئیس! - خطرناکه.
و حالا هم فراریه.
دقیقاً سر وقت رسیدیم.
به لطف من که پیشنهاد وسوسهکنندهٔ
امروز صبحِ تو رو قبول نکردم.
خب، پیشنهادم هنوز سر جاشه.
بعد از این میخواستم چندتا کار بیرون انجام بدم،
ولی شاید بشه قانعم کرد کارهای دیگهای بکنم.
امشب.
امشب، قول میدم.
- بعد از این باید برم نونّو رو ببینم. - باشه.
داروهاش یه کم زوال عقلش رو کند کرده،
ولی میخوام تا هنوز حالش خوبه ببینمش.
از طرف من سلام برسون.
و بگو بابت شب پوکر چهار دلار بهم بدهکاره.
میدونی که دیگه اون پول رو نمیبینی.
هوم.
چیزی هست که بخوای با بقیه در میون بذاری؟
چه بامزهای. این خواهرزادهمه، امیر.
امیر، سلام کن.
این کوچولوی جدیدِ الایجاست؟
آره.
صبح داریم ازش نگهداری میکنیم.
هوم.
پس درواقع تو با دو نفر اومدی،
نه یه همراه.
- بامزهای، بُدی. - فقط خواستم مطمئن شم.
خودت هم یه آدم کامل حساب میشی.
خیلی هم کاملی.
بیا، بده من.
- بفرما. - چقدر باهاش خوبی.
خب آخه...
این کوچولو خودش یه دنیا شادیه. اوه...
خیلی دوستت دارم.
خاله ایو خیلی دوستت داره.
یادت هست دبیرستان مجبور بودیم اون کیسههای
آرد رو بچه فرض کنیم و اینور و اونور ببریم؟
آره، من مال خودم رو سر جبر انداختم.
- آره، انداختی. - خیلی بد بود.
فقط...
آره.
یادم میاد میگفتم یه روز یه بچهٔ واقعی میخوام. من...
فکر کنم هنوز هم میخوام.
واقعاً هنوز میخوای؟
فکر کنم... اوم...
بهشون گفتم کمک میکنم وسایل رو بچینن،
میشه بعداً دربارهاش حرف بزنیم؟
آره.
باشه، خداحافظ. خداحافظ کوچولو.
موفق باشی کاپیتانی پیدا کنی که
به معیارهای اون مرد بخوره.
هیئت برای جای جیک بیست نفر فرستاده. حدس بزن چی؟
هیچکدوم جیک نیستن، پس همشون افتضاحن؟
همشون افتضاحن.
بالاخره باید به یکی فرصت بدی.
همین که یکی رو بفرستن که
یه ذره تجربه یا توانایی داشته باشه،
حتماً فرصت میدم.
اوه. وقتشه.
ببینیم.
بله، کاری داشتین؟
فقط دارم جنس رو برانداز میکنم.
کمدت رو میگم، خنگ.
هفتهٔ دیگه که رفتی مال خودم میکنمش.
هنوز جنازهام سرد نشده.
اون تو میبینمت.
- هی. - بابا، اومدی.
اومدم.
آره، فعلاً چیزی که زیاد دارم وقته.
هوم.
- چهطوری؟ - خوبم.
هیچ خبری از فین؟
نه، و قرار هم نیست باشه.
پلیس میگه حسابهاش رو خالی کرده
و ماشینش رو توی سانتا کروز ول کرده.
پس فراریه.
تا وقتی از اِجواتر و از من فرار میکنه،
- من خوبم. - هوم.
به صبحانه خوش اومدین، فمبم!
- هوم. نه. - نه.
- نه، شارون. - «فمبم»؟
«فمبم».
آخرین بار کی واقعاً
- شنیدی کسی بگه «فمبم»؟ - مامان.
بیخیال، توی باشگاه همهمون یه خانوادهایم، نه؟
آره.
یه کم ضایع بود.
اوه...
چه خبر، فمبم؟
بیخیال.
آدم یه صبحانهٔ خوب میذاره
و آخرش مسخرهاش میکنن.
مسخرهات نمیکنم. واقعاً ممنونم.
نه جیک، ما ازت ممنونیم.
آره، این...
پیدا کردن جایگزینت آسون نیست.
از طرف خودت حرف بزن،
چون من قراره یه اتاق بزرگ و نو گیرم بیاد.
- دمت گرم. - اوه نه.
توی ذهنم دکورش رو هم عوض کردم.
- چی رو دکور میکنی؟ - جدی؟
عجیبه، چون ما اصلاً...
ذهنهامون الان با هم هماهنگ نیست.
- نیست. - خب، هی.
فقط چند ساعت باهاتون فاصله دارم.
تازه کی میدونه؛ با وضع این آتیشها
شاید یه روز کنار هم
- توی مندوسینو آتیش خاموش کنیم. - هوم.
زبونتو گاز بگیر.
نه، ولی جدی...
بچهها، ممنونم که این هفتهٔ آخر رو کنارتون دارم.
خب، دیگه نورافکن کافیه.
من... اهل این توجهها نیستم.
بیخیال کاپیتان. تو نورافکن رو دوست داری.
باشه، میدونین چی؟ همگی آروم.
نه، جدی میگم. یکی دیگه حرف بزنه.
منی، مثلاً تو...
- چه خبر ازت؟ - اوم...
من ممنونم...
ممنونم که فین گورش رو گم کرد.
- آره، اون خلوچل. - هوم، باشه.
معلومه منم همینطور، ولی...
بابا، تو یه خبر دیگه هم داری.
- درسته؟ - اوه.
باشه، اوم...
درخواست استخدامم برای کَل فایر رو فرستادم.
هی!
صبر کنین، احتمالاً قبول نمیشم.
با سابقهای که دارم شانس زیادی ندارم، ولی...
واقعاً شانس خیلی کمیه.
هی، قبلاً هم وقتی شانست کم بود از پسش بر اومدی.
هوم، و حالا که حرفِ بردن خلاف احتمالات شد،
با کنار رفتن آکسالتا،
تری راک برگشته، عزیزم.
- درسته. - هی.
اوه!
خب لطفاً بهشون بگو
استراحت کنن؛ شماها هم همینطور،
چون روی یال زِیبل یه آتیش جدید داریم.
فعلاً به ما نیاز ندارن، ولی اگه اوضاع بد بشه،
بعدش نوبت ایستگاه ۴۲ه.
پس...
به امید اینکه
بتونن مهارش کنن
و اینجا توی اِجواتر یه هفتهٔ آروم داشته باشیم.
- عالیه. - به سلامتی.
- توی اِجواتر؟ هفتهٔ آروم؟ - به سلامتی، بچهها.
هی، خوبی؟
آره، خوبم.
واقعاً. فین رفته.
جدی میگم.
اگه فین سراغ تو یا هرکس دیگهای بیاد، من هوات رو دارم.
بُدی، تو آزادی مشروطی.
نمیتونی به خاطر من خودت رو بندازی توی خطر،
خصوصاً حالا که دیگه با هم نیستیم.
ربطی به با هم بودن نداره.
ما خانوادهایم. خانواده همیشگیه.
فقط قرار نیست صدات کنم «برادر».
«داداش»؟
نه.
نه، داداش.
- جیک، صبر کن. - اوه نه.
نگو باید ظرفهای
صبحانهٔ خداحافظی خودم رو بشورم.
نه.
ولی دلیل اینکه اصلاً خواستم دور هم غذا بخوریم
این بود که فکر میکردم بیشتر حرف میزنیم.
من سخنرانی نمیخوام.
واقعاً خیلی دلم برات تنگ میشه.
خیلی زیاد.
هی.
منم همینطور.
خودش هیچوقت نمیگه، ولی...
وینس از رفتنت حسابی بههم ریخته.
- اوه! - شوخی میکنی؟
آره!
فکر کنم یه کم از این برد رو باید به حساب من بذاری.
من بودم که بازی رو یادت دادم.
No comments yet. Be the first to leave one.