Nothing Left to Do But Cry

Nothing Left to Do But Cry (Non ci resta che piangere)

Farsi/persian Altyazısını İndir

Sürüm bilgisi

Nothing Left to Do but Cry 1985 720p
Şunun yorumuyla khorshid

Etiketler

bluray
Yayınlandı: 2026-08-14
İndirmeler: 3
İşitme Engelliler: No

Farsi/persian altyazı önizlemesi

İlk 200 satır.

‫دکتر چی گفت؟ حالش چطوره؟

‫مدل موهامو نگاه کن. موهام کلا ریخته به هم.

‫می‌بینی؟ خیلی بلندش گذاشته.

‫مجبور شدم دوباره برگردم پیشش تا اصلاحش کنه. اصلا کارش ناامید کننده ا‌ست.

‫این سلمونی فقط بلده مو بشوره!

‫می‌تونه موهاتو صاف کنه یا هر مدل دیگه‌ای که می‌خوای، ‫ اما بلد نیست درست ‌و حسابی کوتاه کنه.

‫نمیدونم کی قیچی داده دست این!

‫چه احمقی واقعا.

‫آدم توی اوج جوانیش این‌طوری خراب بشه.

‫چه دختر فوق‌العاده‌ای بود؛ همونی که باعث شد این احمق روی پاهاش بایسته.

‫اومد خونه‌مون گفت: «از آشناییتون خوشبختم. من آلفردو هستم.»

‫شش سال باهاش بود! شش سال، نه فقط شش ماه!

‫بعدش غیبش زد! تلخیش اینجاست که خواهرم الان داغون شده.

‫ولی دکتر چی گفت؟ حالش چطوره؟

‫نمیدونم، حرفای همیشگی.

‫وقتی دکتر منو دید، پرسید: «شما دوست‌پسرش هستید؟»

‫گفتم: نه، دوست‌پسرش یه احمقِ نادونه.

‫من برادرشم.

‫بعد دکتر گفت: «پس اگه دوست‌پسرشو دیدی،»

‫بهش بگو این دختر باید کمی خوش بگذرونه و به آرامش نیاز داره.

‫به آرامش.

‫به آرامش.

‫خب معلومه که نیاز به آرامش داره، سه سال پیش ولش کرده رفته!

‫توی این سه سال هیچ‌کاری نکرده. به دکتر گفتم: «خب شاید خودت بتونی بهش آرامش بدی!»

‫من که نمی‌تونم، چون برادرشم.

‫سه ساله دوست‌پسرش ولش کرده.

‫دیگه بیرون نمیاد و نمی‌خواد هیچ‌کس رو ببینه.

‫بعضی وقت‌ها بهش میگم: «با چندتا از دوستام آشنا شو.»

‫«دوست داری با چندتا از دوستام ببینین همو؟ ‫ فقط برای اینکه حال و هوات عوض شه و آروم بشی.»

‫- ماریو، با خواهر من ازدواج می‌کنی؟ ‫- خب،

‫رک و راست باش و بگو: «تو، خواهرت و تمام طایفه‌تون حالمو به هم می‌زنید!»

‫واسه همین دیگه هیچی ازت نمیرسم!

‫اصلا نمیشه با تو حرف زد.

‫فقط وقتی درباره مدرسه، ماشین یا چیزای دیگه حرف می‌زنیم عالی هستی.

‫اما تا حرف گابریلا میشه، ۱۸۰ درجه عوض میشی!

‫- می‌شی یه آدم دیگه. ‫- باشه، به هر حال ممنون!

‫دیگه بسه، خداحافظ.

‫از بین همه مردهای دنیا، تو دلت می‌خواد من به خواهرت آرامش بدم؟!

‫نه، خودم ردیفش می‌کنم، نگران نباش. حق با توه.

‫این‌طوری نیست که بخوام اصرار کنم یا مجبورت کنم.

‫- با این حال، خواهرم... ‫- دوباره تکرارش نکن! واسه همین از ماشین پیاده شدی؟!

‫یعنی با خودم هم نمی‌تونم درباره خواهرم حرف بزنم؟

‫- تو داری با من حرف می‌زنی! ‫- نه، داشتم به خواهرم فکر می‌کردم و افکارمو بلند گفتم.

‫- اومدی اینجا، افتادی دنبال من و داری از خواهرت می‌گی! ‫- فقط پرسیدم دلت می‌خواد باهاش ازدواج کنی یا نه.

‫- تو اصلا نمی فهمی! ما با هم دوستیم، این کارا خجالت‌آوره! ‫- خیلی خب. بحث تمومه.

‫قطار داره رد میشه، من رفتم. تو فقط بلدی مظلوم نمایی کنی.

‫حتی نمی‌تونم درباره خواهرم حرف بزنم!

‫تمومش کن.

‫همین و بس.

‫اگه راه‌بند بالا نمیره یعنی یه قطار دیگه داره میاد. بوق نزن!

‫دارم می‌بینم.

‫هی، آقای سوزن‌بان!

‫- روزی چندتا قطار از اینجا رد میشه؟ ‫- چندتا؟ خیلی زیاد.

‫- آقای سوزبان، منظورت از «خیلی زیاد» چیه؟ ‫- پنج تا، شش تا، هفت تا، حتی بیشتر.

‫دارن تغییر مسیر میدن.

‫- تغییر مسیر میدن؟ ‫- یعنی چی؟

‫نمیدونم، واسه خدمات عمومی یه احمقی مثل اینو استخدام کردن.

‫من از کجا بدونم منظورش از «تغییر مسیر» چیه؟

‫- می‌خوای بدونی تغییر مسیر یعنی چی؟ ‫- نه، نه. آروم باش.

‫از این بدتر نمی‌شه.

‫- حالا چی‌کار کنیم؟ ‫- منتظر می‌مونیم همه قطارها رد بشن.

‫نمی‌تونیم رد بشیم، اما شاید،

‫بتونیم از این راه بریم و ببینیم ما رو به اون‌طرف می‌رسونه یا نه.

‫- بلدیش؟ ‫- این راهی که اونجاست.

‫بلدیش؟ از اون طرفه.

‫- می‌دونم، اما تا حالا ازش رفتی؟ ‫- قبل از هر چیزی، آروم باش!

‫من که سوزن‌بان نیستم، اوکی؟

‫حرف من اینه که شاید این جاده بتونه ما رو از اون‌طرف ریل رد کنه.

‫- تو که تا حالا ازش نرفتی. ‫- خب، الان می‌رم!

‫نه، صبر کنیم همه قطارها رد بشن، بعد رد می‌شیم.

‫– نه، حالا که بلدی از همین راه می‌رم. ‫ – نه، بلد نیستم؛ بیا فقط امتحانش کنیم.

‫- یعنی همین جاده‌ست؟ ‫- صبر کن.

‫- تابلو چی نوشته؟ ‫- لنینو.

‫- مستقیم برو جلو. ‫- دارم مستقیم می‌رم.

‫- مستقیم برو جلو. ‫- آره، دقیقا مستقیم.

‫- لعنتی! ‫- گفتم مستقیم برو!

‫تو روحش! ماشین خراب شد!

‫فکر می‌کنی این آب قابل خوردنه؟

‫نمیدونم.

‫شاید واسه گوسفندا خوب باشه.

‫- واسه کی؟ ‫- واسه گوسفندا!

‫یه جوری گفتی انگار صدای شیپور بود!

‫نه، فقط گفتم «واسه گوسفندا».

‫ای خدا، چه روز رو مخیه!

‫- شدید داره بارون می‌باره. ‫- ای بابا.

‫حواست نیست. بزار یه چیزی بهت بگم. تا الان خیلی آروم بودی.

‫می‌دونی که دوستت دارم.

‫اما حواست هست وقتی کلافه میشی چقدر رو اعصاب میری؟

‫تازه روی کارت به عنوان معلم هم اثر می‌ذاره.

‫می‌دونم، چون دیدم که دانش‌آموزا رو می‌اندازی بیرون...

‫بعد میان پیش من و می‌گن: «آقای معلم مشکلات خانوادگی داره.»

‫«بعد سر ما عصبانی میشه، چرا آخه؟!»

‫می‌دونم کار درستی نیست. صرف‌نظر از خواهرم.

‫- می‌دونم. ‫- منم مشکلات شخصی خودمو دارم.

‫اما درکت می‌کنم، قصد سرزنش کردنت رو ندارم.

‫بگو ببینم کی اینو بهت گفت؟ جاکتی بود؟

‫چی؟ منظورت بهم‌ریختگیت تو کاره؟ نه نه. یادم نمیاد.

‫- چرنديات جاکتی بود؟ ‫- نه. جاکتی نبود.

‫- می‌اندازمش ببره! ‫- ولی اون به من نگفت.

‫بخاطر این ردش نمی‌کنم، من اول سال تحصیلی تصمیممو گرفتم.

‫من درباره بعضی چیزا حس ششم دارم.

‫اگه جاکتی بود بهت می‌گفتم.

‫- اون نبود. ‫- خب پس.

‫تو همه‌شونو انداختی بیرون، حتی دی‌لوکا رو.

‫بهش گفتم که بزرگترها هم اشتباه می‌کنند.

‫واسه بچه‌ها فیلسوف‌بازی درنیار، فقط کارت رو بکن.

‫نیازی به فلسفه‌بافی نیست! «بزرگترها هم اشتباه می‌کنن» و این حرفا.

‫خب، حالا چی‌کار کنیم؟

‫- قبلا بهت گفتم، بیا بریم اون ‫طرف رو بررسی کنیم. -منم دیدمش.

‫- بریم اونجا. ‫- شاید هتلی، مسافرخانه‌ای چیزی باشه.

‫یالا. داره بارون میاد.

‫- صبر کن! ‫- واسه چی صبر کنم؟؟ داره بارون میاد!

‫ببینیم تلفن دارن یا نه.

‫- در بزن. ‫- من می‌زنم.

‫عصر بخیر... ماشینمون همین نزدیکی‌ها خراب شده.

‫کاملا خیس شدیم، تا اینجا دویدیم.

‫تلفن دارید؟ باید یه تماس بگیریم چون ماشین...

‫- توی بارون خیسِ خیس شدیم. ‫- تلفن!

‫می‌تونیم امشب رو اینجا بمونیم؟

‫واسه خوابیدن؟ طبقه بالا هست.

‫- می‌تونیم؟ ‫- گفت آره، بدو عجله کن!

‫- طبقه بالا؟ ‫- آره.

‫لعنت بهت، مستقیم برو جلو! گفت طبقه بالا.

‫- سلام! ‫- مبادا الان سلام کنی!

‫- برو طبقه بالا. ‫- طبقه بالا کجاست؟ من بلد نیستم!

‫- طبقه بالا کجاست؟ ‫- بالاست!

‫انقدر خیسیم که خوابمون نمی‌بره.

‫- ممنون، برو بالا. ‫- هیچی نمیتونم ببینم!

‫- چراغ خاموشه. ‫- کلیدش کجاست؟

‫- کلید برق. ‫- آروم باش. روشنایی کجاست؟

‫- روشنایی؟ طبقه بالا شمع هست. ‫- همه‌چی طبقه بالاست؟!

‫- خب پس، چراغ خاموشه. ‫- برو! شب بخیر.

‫شب همگی بخیر.

‫عجله کن، اندازه یه پیرمرد ۹۰ ساله کندی!

‫- هیچی نمی‌بینم. ‫- اول من می‌رم.

‫- می‌خوای اول تو بری؟ ‫- آره.

‫- آخ. پام گیر کرد! ‫- معلومه دیگه، پله هست!

‫چی‌کار می‌کنی؟ یکم آروم‌تر.

‫ماریو! یه یارو اونجا خوابیده.

‫کاریش نداشته باش، کی می‌دونه! ‫ شاید غیر از اون کسای دیگه‌ای هم باشن.

‫- همه رو می‌فرسته طبقه بالا! ‫- بیا اونجا دراز بکشیم.

‫- یه تکه چوب اونجاست. ‫- اینم از تخت‌ها.

‫از خستگی دارم می‌میرم.

‫با تمام لباسام می‌خوابم، اینجا پر از پشه‌ست.

‫- چی؟ ‫- چی شده؟

‫- کدام پشه؟ ‫- کجا؟

‫تو گفتی اینجا پر از پشه‌ست! پشه منو مریض می‌کنه، شوخی نکن باهام.

‫اینا تخت‌های قدیمی هستن، معمولا پر از پشه‌ان.

‫خب پس... منم با لباس کامل می‌خوابم.

‫ترجیح میدم برونشیت بگیرم تا اینکه پشه نیشم بزنه و مریض بشم.

‫- این صدای چی بود؟ ‫- یارو داره خرناس می‌کشه.

‫نمی‌ذاره بخوابیم. ‫اگه این کارو بکنی خرخرش قطع میشه.

‫ماریو...

‫- ماریو! ‫- نمی‌خوای بخوابی؟! مگه خسته نبودی؟

‫- چرا. ‫- خب بخواب پس!

‫- میشه انقدر تکون نخوری؟ ‫- چرا تکون نخورم؟

‫- چون از پشه می‌ترسم! ‫- خب. بی‌حرکت می‌مونم.

‫نمی‌تونی آروم بگیری؟! حتما باید تحت هر شرایطی تکون بخوری؟

‫می‌تونم جامو عوض کنم؟

‫می‌تونم این‌طوری بخوابم؟

‫- یه پوزیشن راحت پیدا کن. ‫- نه همین‌طوری می‌خوابم.

‫- می‌خوام ببینمش. ‫- من این حالت رو ترجیح میدم.

‫یه حالتی پیدا کن که توش احساس راحتی کنی.

‫نمیدونم چی باعث میشه راحت باشم.

‫- الان راحتی؟ ‫- آره.

‫ سال ۱۴۹۲ میلادی.

‫هی! چرا اومدی تو تخت من!

‫آره، توی خواب جابه‌جا شدم.

‫- داره از پنجره جیش می‌کنه! ‫- چی؟

‫آروم باش.

‫آروم باش.

‫هی... این دیگه چی بود؟

‫نمی‌تونه واقعی باشه. ‫ببخشید.

‫تمام شب داشت خرناس می‌کشید.

‫- این خون واقعیه‌! ‫- دستتو به من نشون نده!

‫- راهب‌ها بودن! ‫- کار ما نبود، ما خوابیده بودیم!

‫بعدش دیدیم که به جای دستشویی داره از پنجره جیش می‌کنه.

‫- بعدش یهو... بوووم! ‫- روی دستاش خونه!

‫منظورت چیه‌؟ ‫می‌دونی که من بهش دست زدم.

‫- چرا اینو میگی؟ ‫- بعدش تمام شب به خرناس کشیدن ادامه داد.

‫به خرناس کشیدن ادامه داد و...؟ ‫ای وای خدا!

‫- لعنت به راهب‌ها. رميجيو! ‫- داشت جیش می‌کرد و بعدش...

‫لعنت بهشون! ‫آخرین برادرم رو هم کشتن!

‫رميجيو، تو می‌دونستی نباید بیای مسافرخونه! خودت اینو می‌دونستی!

‫لعنت بهشون!

‫صبح بخیر.

‫اون بالا داشت از پنجره جیش می‌کرد،

‫و یهو شَپَلق! یه چیزی خورد بهش

‫و مرد! ولی فکر کنم شوخی باشه.

‫ببخشید دیگه خیلی دیر شده، ما باید بریم.

‫یه مرد مرده طبقه بالاست!

‫- اما شوخیه! ‫- شوخی؟ آره شوخیه، ولی من ترسیدم!

‫- اصلا ما کجا هستیم؟ ‫- توی فریتولی.

‫- فریتولی؟ ‫- فریتولی.

‫چرا این‌طوری لباس پوشیدید؟

‫- لباس خودتون چی؟ ‫- ما؟

‫- ما مرتب و شیک لباس پوشیدیم، نه مثل شما. ‫- لااقل لباسامون طبیعیه!

‫بدون اسب و جنازه و شمشیر و این جور لباسا...

‫- اصلا... الان چه سالیه؟ ‫- سال ۱۴۰۰.

‫تقریبا ۱۵۰۰.

Nothing Left to Do But Cry subtitles in other languages

Yorumlar

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left