İlk 147 satır.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
[برگرفته از داستان کوتاهی به قلم رولد دال]
«زهر»
وقتی به خونه برگشتم نیمهشب شده بود.
در حالی که به در اصلی خانه ییلاقی میرفتم، چراغهای جلو رو خاموش کردم،
تا نور از پنجره وارد خونه نشه و هری پاپ رو از خواب بیدار نکنه.
متوجه شدم نیازی نبود. چون چراغ اتاقش روشن بود.
ماشین رو پارک کردم و به سمت ایوان حرکت کردم،
هر قدمم رو توی تاریکی میشمردم که وقتی به ایوان رسیدم،
قدم اضافهای برندارم. یک، دو، سه، چهار.
وارد اتاق هری شدم. آروم در رو باز کردم و نگاهی به داخل انداختم.
بیدار بود و روی تخت دراز کشیده بود. نه تکون میخورد و نه سرش رو حرکت میداد.
شنیدم که با صدای خفهای داره زمزمه میکنه...
کمک.
«کمک»؟
در رو باز کردم تا به انتهای اتاق برم.
وایستا.
گفت «وایستا»؟ به سختی میتونستم بشنوم.
انگار داشت برای تولید صدا خیلی به خودش فشار میآورد.
- کمک. - «کمک»؟
چی شده هری؟
کفشهات رو دربیار.
«کفشهات رو دربیار»؟
یاد وقتی افتادم که جرج بارلینگ از ناحیه شکم تیر خورده بود،
و روی صندوقی لم داده بود،
از درد به خودش میپیچید و مدام از خلبان ژاپنی غر میزد.
هری هم با همون حالت زمزمهوار داشت صحبت میکرد.
البته جرج بارلینگ بعدش خم شد...
و فوت کرد.
کفشهات رو دربیار.
«کفشهات رو دربیار»؟
متوجه منظورش نمیشدم، ولی نخواستم اعتراضی بکنم.
- چی شده هری؟ - دست نزن.
به پشت دراز کشیده بود و روش ملحفهای بود که سه چهارم بدنش رو پوشونده بود،
پیژامه راهراهی به تن داشت و بدجور عرق کرده بود.
شب گرمی بود. خودم هم عرق کرده بودم، ولی به اندازه هری نبود.
کل صورتش از عرق خیس بود و بالش رو نمدار کرده بود.
انگار مبتلا به مالاریا شده بود.
- چی شده هری؟ - کارایت.
- چی؟ - کارایت.
- «کارایت»؟ - مار.
کارایت نیشت زده؟ کجات؟ چند وقت گذشته؟
نه.
چی؟
هنوز نیش نزده.
از این حرفش گیج شدم. با قیافه جاخوردهای نگاهش کردم.
روی شکمم کرایته. خوابیده.
به عقب پریدم. دست خودم نبود.
به شکمش نگاه کردم که ملحفه روش افتاده بود.
نمیشد به وضوح دید که زیرش چیزی هست یا نه.
یعنی منظورت اینه مار کرایتی روی شکمته و خوابیده؟
آره.
چطوری سر از اینجا درآورده؟
البته نباید سوالی میپرسیدم. باید بهش میگفتم ساکت بمونه.
دراز کشیده بودم. کتاب میخوندم. روی سینهام حسش کردم. پشت کتاب.
غلغلکم داد.
با گوشه چشمم کارایتی دیدم که روی پیژامهام میخزید.
کوچیکه. تقریبا بیست و پنج سانته.
نباید تکون میخوردم. بیحرکت بهش نگاه کردم.
گفتم شاید از روی ملحفه بره.
هنری لحظهای سکوت کرد.
میخواست مطمئن بشه زمزمههاش موجودی که اون زیر بود رو بیدار نکرده.
زیر ملحفه رفت.
حرکاتش روی شکمم رو از روی پیژامه حس کردم.
بعد وایستاد. الان هم اونجا خوابیده.
منتظر موندم.
- چند وقته؟ - چند ساعته.
چندین و چند ساعت آزگار گذشته.
زیاد نمیتونم ثابت بمونم. سرفهام گرفته.
راستش رو بخواین،
چنین رفتاری بین مارهای کارایت کار عجیبی نیست.
توی خونه مردم میچرخن و نقطه دنجی رو انتخاب میکنن.
بخش تعجبآورش اونجا بود که هنوز هری رو نیش نزده بود.
زهرش به شدت کشنده است، مگر اینکه بعد نیش خوردن،
فورا پادزهرش دم دستتون باشه.
مارهای باریکی به این شکل هستن.
حتی ممکنه با احتیاط،
برای مثال از در نیمهباز اتاق بچهای به داخل برن.
یک بار مدیر چایخانهای میگفت پای عقب گوسفندی رو نیش زده بودن.
وقتی لاشه گوسفند رو باز کرد دید خونش عین قیر سیاه شده.
گفتم «خیلیخب هری». من هم داشتم زمزمه میکردم.
تکون نخور و تا حد امکان صحبت نکن.
تا نترسه نیش نمیزنه. درستش میکنیم.
پابرهنه و آروم از اتاق بیرون رفتم،
و چاقوی تیز کوچیکی از آشپزخونه برداشتم.
توی جیبم گذاشتم تا اگه هری کاری کرد که کارایت نیشش بزنه، ازش استفاده کنم.
آماده بودم جای نیش هری رو ببرم و زهرش رو بیرون بکشم.
گفتم «هری، به نظرم بهترین کار...»
«اینه که آروم ملحفه رو برداریم و نگاهی بهش بندازیم».
ای احمق.
هیچ احساسی توی صداش نبود. هر کلمه رو با مکث زیاد ادا میکرد.
بیشتر با چشمهاش و گوشه دهنش احساس منتقل میکرد.
نور میترسونش. من رو میکشه.
راست میگی.
میخوای خیلی سریع ملحفه رو بکشم و یک لحظه...
برو دکتر بیار.
جوری نگاهم کرد که فهمیدم باید از اول به این فکر میفتادم.
راست میگی، دکتر میارم. دکتر گاندربای رو میارم.
روی نوک پا از اتاق بیرون رفتم، دنبال شماره دکتر گاندربای گشتم،
گوشی رو برداشتم و به اپراتور گفتم عجله کنه.
- سلام دکتر گاندربای، سوپروایزر وودزم. - سلام آقای وودز، هنوز نخوابیدین؟
لطفا اینجا بیاین و با خودتون سرم بیارین. واسه زهر کارایت.
سرم واسه زهر کارایت؟ کی رو نیش زده؟
سوالش انقدر تعجبآور بود که انفجاری توی مغزم شکل داد.
هیچکس. هنوز کسی رو نیش نزده.
هری روی تخت خوابیده و ماری زیر ملحفهاش رفته.
به مدت سه ثانیه سکوتی بین مکالمات ما حکمفرما شد.
ولی به آرومی و بر خلاف سوال قبلیش، دکتر گاندربای گفت...
نه باید تکون بخوره، نه حرف بزنه. متوجه شدی؟
- چشم دکتر. - الان میام.
تلفن رو گذاشتم و به اتاق برگشتم.
هری با نگاهش حرکاتم رو دنبال میکرد.
دکتر گاندربای داره میاد. گفت هیچ تکونی نخور.
- خیال کرده تا الان چیکار میکردم؟ - جفتمون نباید صحبت کنیم.
خفه شو دیگه.
بعد این جمله عضلات صورتش که برای خندیدن به کار میاومد،
با تحرک کوچیکی شروع به پریدن کرد،
بعد از گفتن آخرین جملهاش تا مدتی این پرش ادامه داشت.
اصلا خوشم نیومد. از لحنش هم خوشم نیومد.
ماشین دکتر گاندربای جلوی خونه ایستاد.
بیرون رفتم تا ازش استقبال کنم.
- کجاست؟ - دکتر گاندربای توقف نکرد تا جوابم رو بده.
از کنارم رد شد و به هال رفت. کیفش رو روی میزی گذاشت.
دمپایی با کفپوش نرم پوشیده بود.
بیسروصدا روی زمین حرکت میکرد، حرکاتش عین گربهای محتاط بود.
هری با گوشه چشم نگاهش میکرد.
دکتر گاندربای به تخت رسید، به هری نگاه کرد و لبخندی زد،
با اعتماد سرش رو تکون میداد، انگار میخواست بگه...
اصلا نترس. هیچ مشکل بزرگی نیست. بذار دکتر گاندربای حلش کنه.
به آشپزخونه رفت و من هم دنبالش رفتم.
کفش رو باز کرد.
اول باید سرمی بهش تزریق کنیم. ولی نباید کوچکترین حرکتی بکنه.
سرسوزنی توی یک دست، و بطری کوچیکی توی دست دیگهاش بود.
سرسوزن رو قرار داد و مایع زرد کمرنگی بیرون آورد.
- بعد دست من داد. - فعلا دستت باشه.
به اتاق برگشتیم.
چشمهای هری کاملا باز بود.
دکتر گاندربای بدون اینکه دست هری رو تکون بده،
آستینش رو تا آرنج بالا زد.
با فاصله کمی از تخت ایستاد. زمزمه کرد...
قراره بهت دارویی تزریق کنم. سوزن کوچیکه. تکون نخور.
تکون نخور و عضلات شکمت رو منقبض نکن. بذار شل بمونه.
هری نگاهی به سرنگ انداخت. دوباره پرش عضلات صورتش شروع شد.
دکتر گاندربای لولهای پلاستیکی برداشت و محکم دور جلو بازوی هری بست.
اسفنجی آغشته به الکل رو روی نقطه کوچیکی از دست هری مالید.
سرنگ رو به سمت نور گرفت، اندازه مایع داخلش رو درست کرد،
چند قطره مایع زرد بیرون ریخت.
No comments yet. Be the first to leave one.