İlk 42 satır.
"اشياء گمشده"
دوست داريد يه داستان براتون بگم؟
.قديما داستانهاي خيلي عجيبي داشتم
بعضي ها اونقدر خنده دار بود كه .از خنده روده بر ميشديد
بعضي ها هم انقدر بد بود كه .هرگز مايل به تكرارش نبوديد
.اما ديگه هيچكدومشون رو يادم نمياد
"شايد براتون وقتي "شي گمشده .رو پيدا كردم رو بايد تعريف كنم
اين اتفاقات چند تابستان قبل .تو ساحل حادث شده بود
عينه هميشه داشتم روي كلكسيونم كاورهام كار ميكردم
.اقلا تا وقتي كه" شي گمشده" رو ديدم
.كار زيادي انجام نميدادم
.به طرز عجيبي يه گوشه اي مونده بود
.غمگين،مثل گمشده ها
انگار كه هيچ كس متوجه نشده .بود كه اون اونجاست
.فكر كنم همه به يه كاري مشغول بودن
كسي نيست؟
.خيلي دوستانه بود
بيشتر عصرها باهاش .بازي ميكردم
.خيلي سرگرم كننده بود
هميشه فكر ميكردم كه هنوز يه چيزهايي .با هم جور در نمياد
با گذشت زمان،احتمال اينكه كسي .اين" شي" رو با خودش به خونه ببره بيشتر ميشد
خيلي زود فهميدم،انكار اين حقيقت تلخ فايده اي نداره
.شي گمشده" بود"
از چند نفري درباره اينكه .اما چيزي ميدونن سوالهاي كردم
.شي گمشده" رو به خونه پيت بردم"
پيت هميشه در مورد همه .چيز،يه چيزهايي ميدونه
."گفت "عاليه
پيت،دقيقا نميدونست .كه اين" شي" چي ميتونه باشه
،اما گفت كه ميتونه تمام مشخصات فيزيكي ...مشاهدات كامل،اندازه گيري هاي دقيق
و ازمايشات رو به صورت تجربي... .بشناسونه
.اما در نهايت پيت فقط شونه هاش رو بالا انداخت
و گفت كه اين" شي" از هيچ جايي نيموده .متعلق به جايي هم نيست
."گفت " بعضي چيزها همينطوريه
."فقط گمشدن"
.هيچ چاره اي جز بردم "شي" به خونه نداشتم
ميدونستم كه مامانم ميگه ...چي پاهاي كثيفي،و پدر
از اينكه چه بيماريهاي مختلفي رو .مشكل ميكنه،ميدونستم
ازم خواستن كه اون رو به جايي .كه پيداش كردم برگردونم
."اما گفتم اون "گمشده
.البته هيچ تاثيري نداشت
تصميم گرفتم "شي" رو .تو انبار قايم كنم
اقلا تا وقتي كه .تصميم بگيرم كه چكار بايد بكنم
No comments yet. Be the first to leave one.