İlk 200 satır.
«زیرنویس اختصاصی فیلیمو» مترجم: «TheFlashPoint»
باورم نمی شه واقعاً خودتی.
تامی، برو اتاقت رو بهش نشون بده.
ایرادی نداره.
چند وقته دارید اینجا زندگی می کنید؟
فقط خودت و بابات بودین؟
مامانم وقتی بچه بودم مُرد.
عه!
متأسفم.
ببین، نگران نباش، باباهمون دوست های قدیمی ان.
می خوای چند تا از اسباب بازی هات رو بهم نشون بدی؟
اینا مال بابابزرگم بودن.
می خوای نشونم بدی چطوری پرواز می کنن؟
واقعاً نمی دونم باید چی بگم.
باورم نمی شه که واقعاً خودتی.
چرا اومدی دنبالم؟
اصلاً خبر نداشتیم که اینجایی.
از کجا باید می دونستیم؟
ببخشید. فقط...
یه کم...
یه کم گیج شدم.
ما با آرتور کانوِی کار داریم.
دخترم مثل خودم خبرنگاره.
می خوایم چند تا سؤال ازش بپرسیم.
در مورد چی؟
خب، در مورد اون دوره ای که توی استراتا کار می کرده.
خب، می دونیم که اون افشاسازی کرده.
آخه کجا بودی؟
اینجا چیکار می کنی؟
شرمنده. همه چی خیلی... از کجا آرتور کانوِی رو می شناسی؟
از کجا می شناسیش؟
کسی که منو آورد اینجا، اون بود.
صبر کن ببینم، یعنی دزدیدت؟
نمی فهمم. چرا باید بدزدتت؟
اون منو نزدید، مت. نجاتم داد!
آرتور نجاتت داد؟ از چی؟
دلیل اینکه مجبور شد افشاسازی بکنه منم.
وقتی مامانم مریض شد،
منو می برد فرودگاه تا از زمین بلند شدنِ هواپیماها رو نگاه کنیم.
اونجا بود که که با آرتور آشنا شدم.
اونموقع نمی دونستم ولی آرتور پدر ژنتیکی من بود.
کس دیگه ای می دونست؟
فکر نکنم.
مامانم بهم هشدار داد که به کسی حرفی از رفتن به فرودگاه نزنم.
فکر کنم نمی خواست کسی بفهمه.
توی خونه، اوضاع همینجوریش سخت بود.
یه فکری دارم.
اگه بهت کادو ندم چی؟ نظرت چیه؟
آره، خب...
درک می کنم.
مامانم می دونست که خیلی توی این دنیا موندگار نیست که بخواد ازم مراقبت کنه...
و توی استراتا برای خودم می گشتم و اونجا شاد بودم.
یه روز، یه چیزی شنیدم که نباید می شنیدم.
آرتور گذاشت یه هواپیمای در حال ساخت رو ببینم.
چند تا مدیر داشتن در مورد یه مادۀ شیمیایی به اسم کادمیم صحبت می کردن،
و می گفتن چقدر سمی ـه.
نمی خواستن کسی بفهمه که شرکت داشته ازش استفاده می کرده.
قصد داشتن یه جایی بیرون از شهر بندازنش.
من به هنک و آرتور خبر دادم،
و... اونا فکر می کردن اگه پا پیش بذارن، می تونن استراتا رو مجبور کنن که حقیقت رو بگه.
ولی بجاش...
اونا اومدن سراغمون.
اون باید یه راهی برای بیرون آوردنم پیدا می کرد،
تا استراتا هیچوقت پیدام نکنه،
ولی به آدم نادرستی اعتماد کرد.
تقصیر اون نبود که هیچ چیز درست پیش نرفت.
ریچی!
وقتی توی محل ملاقات سر و کله ـمون پیدا نشد،
بابا اومد دنبالم گشت و...
از اونموقع تا حالا کانادا بودیم.
می دونستم!
دلیل اینکه باید می رفتی، استراتا بوده.
تو می دونستی دارن از اون مادۀ شیمیایی ای که آدما رو مریض می کرد استفاده می کردن.
لطفاً برگرد.
تو شاید عینی ای هستی که لازم داریم.
بابا، بالاخره می تونیم نابودشون کنیم.
کیو نابود کنید؟ داره چی می گه؟
استراتا! اونا دارن همه چیز رو انکار می کنن و دلیل مرگ بابابزرگِ من اونا هستن.
بابات؟
چه اتفاقی براش افتاد؟
به خاطر کادمیم بود.
اونا می گن اونموقع ها نمی دونستن که مادۀ خطرناکی ـه، ولی...
دارن دروغ می گن. می دونستن!
آرتور هم مدرک داشت، یه مدرک غیرقابل انکار!
فیلم یکی از مدیرها رو گرفته بود که توش اعتراف می کرد.
می خواست وقتی محل دفن پسماندهای استراتا رو پیدا کرد، نوار رو ببره پیش پلیس.
ولی بعدش...
هواپیمای هنک رو دستکاری کردن.
اونا کُشتنش.
آره، آرتور اونشب از شهر رفت و...
یه نقشه کشید که منو از اونجا بیاره بیرون.
الان نوار کجاست؟
نمی دونم.
بابا هیچوقت بهم نمی گفت نوار کجاست. اون...
نمی خواست برم توی شهر، پیگیریش کنم.
این کار توی اری هاربور برام خیلی خطرناک بود.
ولم کن!
نگران نباش. می خوایم ببریمت یه جای امن.
من یه مرد رو کُشتم، مت.
هیچوقت نمی تونم به عقب برگردم.
صبر کن، ریچی...
خیلی خب، ببین، دیگه با اون اسم صدام نکن.
من دیگه اون شخص نیستم.
پسرم اصلاً نمی دونه اون شخص کیه.
نمی خوام به خاطر این قضیه از دستش بدم.
ببخشید. باید برید. نمی تونم کمکتون کنم.
باید برید.
ولی می تونیم این مشکل رو حل کنیم.
با همدیگه!
مگه نه، بابا؟
نه. بهتره بریم.
آره. باید بریم. دیگه بریم. بیا عزیزم.
توی اری هاربور، همیشه آدمایی بودن که بهت اهمیت می دادن.
ما هیچوقت بیخیالت نشدیم.
آره، یه چند نفر پا پیش گذاشتن.
گفتی چه سال هایی بابات توی استراتا کار می کرده؟
کارسینومای سلول کوچک، کارخونۀ چهارم.
خیلی خب. آره. ممنون. باهات تماس می گیرم.
کلی آدم توی این شهر هست که اعضای خانواده ـشون علائم بیماری دارن.
مشکلات ریوی و کلیوی. از دست دادنِ حافظه.
این یعنی می تونیم پروندۀ شکایت تشکیل بدیم، مگه نه؟
علائم مشترک، یعنی یه ارتباطی با هم دارن.
آره، ولی در صورتیکه مردم انقدر نمی ترسیدن که پا پیش بذارن.
ببین، ما الان بیشتر از هر چیزی به شاکی نیاز داریم. خیلی بیشتر از این تعداد.
شکایت دسته جمعی فقط وقتی جواب میده که صدها نفر یه شرکت رو به تخلف متهم می کنند.
یعنی باید صد نفر آدم آسیب ببینن تا حرفشون رو باور کنن؟
خیلی چرته!
می دونم.
اگه به مردم نشون بدیم که تنها نیستند چی؟
مثلاً دور هم جمعشون کنیم و یه جلسه بذاریم. یه جلسۀ حضوری!
سالن شهرداری!
فکر خیلی خوبیه.
آخه می دونی، من توی مدرسه خیلی با کسی حرف نمی زدم،
ولی توی اعتصاب، یهویی همه داشتن گوش می کردن.
سلام. چطور پیش رفت؟
چی شده؟
پیداش کردیم.
آرتور اونجا بود؟
- چی گفت؟ - نه، بریج.
ریچی رو پیدا کردیم.
چی؟
اون زنده ـست.
صبر کنید ببینم، پس ریچی کل این مدت می دونسته که سم توی زندانه،
و به کسی نگفته که فرد اشتباهی رو دستگیر کردن؟
ببین، ما که اینو نمی دونیم.
آخه اون توی یه کشور دیگه بوده و خبر این قضیه فقط توی همین منطقه پخش شده بود.
آره.
قبل از اومدنِ اینترنت، اوضاع فرق می کرد. اخبار خیلی سخت تر پخش می شدن.
احتمالاً اصلاً نمی خواسته خبردار بشه.
ولی الان می تونه بیاد اینجا و به این آدما کمک کنه.
اونوقت نمیاد کمک کنه؟
می دونی، به همین سادگی ها نیست، هیلدی.
اون می ترسیده که بکُشنش، خب؟ اتفاقی یه مرد رو کُشته.
اونم وقتیکه خیلی از تو بزرگتر نبوده. فکرش رو بکن!
مامان، از نظر قانون تکلیف چی می شه؟
از نظر قانون، اگه برگرده احتمال داره حبس بخوره.
- ولی داشته از خودش دفاع می کرده. - می دونم عزیزم.
و احتمالاً بابتش زندان نمیفته.
ولی راستش، الان که می دونیم زنده ـست،
فکر کنم موظف باشیم به پلیس خبر بدیم.
وگرنه لاپوشونی کردیم.
ولی سم حق داره که حقیقت رو بدونه و ریچی باید خودش بهش بگه.
خیلی خب، باید برم ترتیب این قضیه رو بدم.
خیلی خب. تو کار درستی کردی.
و طبیعتاً «جهات تخفیف مجازات» هم هست،
ولی دولت باید بدونه که ریچی زنده ـست.
چیکارش می کنن؟
استرداد مجرم می شه به «اری هاربور».
- احتمالاً باید توی دادگاه از خودش دفاع کنه. - ای خدا!
با توجه به شرایط، بازپرس بخش شاید پیگرد قانونی نکنه.
ببینید، بچه ها. یه سری دستورالعمل ها هست که باید انجامشون بدم.
که اینطور.
واقعاً خودت دیدیش؟
واقعاً خودش بود؟
آره. آره، دیدمش.
اون...
به نظر ترسیده بود، فرانک.
- یه پسر داشت؟ - آره.
آره، داشت. آره. یه پسر کوچولو به اسم تامی.
ریچی ـمون اونجا بود، رفیق. دقیقاً کنار پسرش بود.
خوشحال شدم دیدمش. خوشحال شدم که چند لحظه دیدمش.
بذارید من برم.
می تونم ریچی رو قانع کنم.
می تونم قبلش همه چیز رو براش توضیح بدم. می تونم هواش رو داشته باشم.
میشه تا فردا صبر کنی و بعدش گزارشش رو رد کنی؟
حتی اگه ازم بخوای هم نمی تونم.
پس ازت نمی خوام.
اتفاقی شنیدم که مدیرهای شرکت داشتن می گفتن که کار کادمیم بوده.
- می گفتن آزمایشش کردن و سمی بوده. - سلام. چه خبرا؟
ریچی گفت یه نوار افشاسازی بوده.
آرتور یه نوار اعتراف داشته که می تونسته باهاش استراتا رو زمین بزنه،
ولی اونو توی اری هاربور جا گذاشته.
داشتم هواپیماهای جدید رو به بچۀ دوستم نشون می دادم.
اون بچه، ریچی بوده. ریچی بوده که اتفاقی صدای مدیرها رو شنیده.
حتماً همون موقع بوده که استراتا هدف قرارش داده.
ولی نوار اعتراف هر جایی ممکنه باشه.
چطور می خواید پیداش کنید؟
خب، بیاید فکر کنیم. چیا می دونیم؟
می دونیم تا روزی که هواپیمای هنک سقوط کرد آرتور اون نوار رو در اختیار داشته،
چون برنامه ـش این بوده که ببرتش پیش پلیس.
No comments yet. Be the first to leave one.