İlk 200 satır.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
-خیلی متاسفم، دخترا. - نگرانش نباش.
اینجا خیلی قشنگه.
اگه بتونیم این در رو باز کنیم...
شاید خراب شده!
نمیدونم. شاید اگه اینجارو فشار بدم...
نه اینجا نه.
نه. خرابه! باز نمیشه.
-من آنتن ندارم تو چی؟ -منم هیچی!
دارم سعیم رو میکنم ولی آنتن نمیده.
نه، نمیشه.
عجیبه، تو روستا آنتن داشتیم.
چرا از روش نمیپریم؟
نه،نمیخواد بپری... باید همین اطراف باشن.
-هی! -سلام!
-سلام! -جولیا تویی؟
-آره. -جولیا!
عالیه! سلام.
-فکر کردیم گیر افتادیم این پشت.. -من کلید دارم.
ایول! نجاتمون دادی!
- میتونم بازش کنم؟ -بله!
بذار ببینم!
خداروشکر اومدی، چون دخترا کلی معطل شده بودن.
فوق العادست! ممنون.
خیلی خوبه! ممنون درو باز کردی.
-ولی، مرسده تو خونست؟ -آره
-چرا خودش نیومد؟ - خب، چون...
نمیدونم، دلش نمیخواست.
مریض که نشده؟
نه اینطور نیست. خوابیده بود.
داره چرت میزنه، خیلی خسته بود.
-ما یه دونه اسب و دو تا گربه داریم. -جدی؟
اتاق خواب ها طبقه بالا هستن.
خیلی وقته اینجا نیومدم.
-من رفتم، باشه؟ -باشه، تو برو بالا.
خیلی بار تو دستته.
کجا باید بذارمش، تو میدونی؟
- گفت اتاق سمت راست تو راهروی سمت چپ بریم. - آره فکرکنم همین باشه.
لعنتی، دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم.
خیلی گشنمه!
-ها؟ -خیلی گشنمه!
وای، منم! خیلی هم گرمه.
باحاله، نه؟ آره، خیلی باحاله!
خیلی رو مخمی وقتی به سینم دست میزنی.
برام فرقی نداره.
خب، انتخاب کن. برای منم فرقی نداره.
نه، جدی. من ترجیح خاصی ندارم.
آخه، برای منم فرقی نمیکنه.
به نظر تخت راحتی میاد، پس...
خب...
اگه میخوای، من اونوری میخوابم خوبه؟
-فرقی نداره. - به دستشویی نزدیک تره.
من زیاد میرم، اینجوری هر دفعه تو اذیت نمیشی.
-من اینوری میخوابم. -خوبه!
چطوری؟ همه چی خوبه؟
آره، همه چی خوبه.
-همه چی خوبه دخترا؟ - آره، عالیه!
فعلا!
«دخترها حالشون خوبه»
5 دختر 7 روز 1 خانه
صحبت میکنند در تابستان خانه رویایی
لطافت- نارضایتی راهنما
دختر ها عشق پیراهن
وزغ ها
مردم - شخصیت ها
باربارا لنی
بزرگترین پرنسس
ایتزیا مانو
قدیس زن عصبی
ایتساسو آرانا
نویسنده
تمرین برای نمایش
فیلم- مقاله
«دخترها حالشون خوبه»
ارائه شده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
«مترجم: «غزاله صبحزاهدی
سلام؟
-مرسده؟ -من اینجام.
سلام!
حالت چطوره؟
همتون اینجایین، چه دلنشین! -آره!
-سفر چطور بود؟ -خوب، خیلی خوب!
راه رو راحت پیدا کردین؟
آره، راحت اومدیم. کتاب رو با خودم آوردم.
آفرین! کتاب هم داریم!
-بله! -بله!
-دخترا حالشون خوبه؟ -آره، الان میان پایین.
میخواستیم بریم یه چیزی بخریم، چون هیچ غذایی نداریم..
درسته!
میتونیم بریم؟
یه مغازه تو روستا هست.
ولی میتونیم پیاده بریم؟
-آره، مشکلی نیست. - خیلی خوبه.
از اون سمت باید برین.
مستقیم برین، به روستا میرسین. سمت راست مغازه رو میبینین.
باشه.
این سمت یا اون سمت؟
مستقیم تو اون مسیر.
نه! اینوری.
-بالا! - ببینیم کی زودتر به نیمکت میرسه.
دارم میام.
خیلی تند میری، باید استراحت کنم.
میدونم.
هی، یه چیزی بدین من بیارم.
-کی برد، جولیا؟ -من!
برنامه اینه که صبح ها تمرین کنیم،
اینجوری از بعد از ظهر، وقت خالی داریم.
و میتونیم بریم به دریاچه.
آخر هفته ها تو روستا جشن میگیرن.
-عه، جدی؟ -فکر کنم بتونیم بریم.
و بعد یه جایی نزدیک آسیاب، تمرین میکنیم.
فردا باید تو آوردن تخت، بهم کمک کنین.
حتما!
برنامه اینه که تا حد ممکن، آروم و روان شروع کنیم.
با آرامش، خوندن...
-ایول. -خوبه.
راستی، دخترا...
میخواستم بگم، خیلی خوشحالم که اینجام.
-منظورم اینه، خیلی همتون رو تحسین میکنم. -منم همینطور.
تو هم؟
حقیقته! همتون رو تحسین میکنم.
واقعیته، و چند روزه که نخوابیدم!
واسم مثل یه رویاست، پس ممنونم.
همین دیگه. تموم شد!
برنامه اینه که اول ریلکس کنیم.
تو متن رو میدونی؟
نه.
خب، فردا میخونیمش، مگه نه؟
-نمایشنامه رو خوندی نه؟ -معلومه که خوندم احمق!
-ولی من نمیفهممش، تو چی؟ - من یه چیزایی میفهمم..
تو همیشه یاد میگیری نه؟ همیشه...
خیلی در مورد لحن حرف زدن مطمئن نیستم.
لحن؟
اولین نسخه بهتر بود، نه؟
بود؟
نمیدونم. باید امتحانش کنیم.
به هر حال، بخش تو بیشتره.
من همیشه سرم شلوغه، ولی تو هم درگیری.
هی، خیلی اضطراب دارن، نه؟
-فاک.
فکر میکنی چرا من پرنسسم؟
- چون همه چیزش بهت میاد. - چرا؟
چرا؟ یه نگاه به خودت بنداز خواهشا.
چی؟
دختر، بذار ببینیم پیراهن اندازم میشه.
آره، سینه هات بزرگ شدن.
عالی به نظر میرسی.
نه، صبر کن، جدی پرنسس رفیق شفیقشه؟
رفیق شفیقش؟ نمیدونم.
اون جالب ترین شخصیت رو داره.
- اینطور فکر میکنی؟ -آره!
اون بیشترین چیز رو در مورد، دنیا و زندگی میدونه.
-هیچ اتفاقی براش نمی افته، حوصله سر بره. - غر نزن. من شخصیت بده رو دارم.
اون باحال تره.
نمیدونم.
میتونی تصور کنی، تو آب زایمان کنی؟
تصور کن تو وان زایمان کنی.
تو وان؟
تا حالا بهش فکر نکردم.
یه روز فیلم یه دختره رو در حال زایمان دیدم.
چه حسی بود دختر!
-میترسونتت؟ -نه!
واقعا میخوامش.
-آره؟ -آره!
-بیا اینجا. -خیلی خستم.
بیا اینجا!
شب به خیر از طرف مادرخوندت!
ول کن، بسه!
کافیه، شب به خیر!
بیا بیرون خواهشا، میخوام بخوابم.
اینجا خیلی کیف میده!
-هلنا؟ -بله؟
خب...
منم خیلی خوشحالم که اینجام.
درسته.
دارم بهت میگم چون...
موقعی که داشتیم از روستا برمیگشتیم، تو بهمون گفتی...
از اینکه اینجایی، خیلی خوشحالی.خب من...
منم همین حس رو دارم، ولی..
-ولی نمیدونم، چرا ساکت موندم. - اوهوم.
-من گفتم، چون حقیقته. -دقیقا.
- هی ایتزیار؟ - بله؟
- شبیه بازنده ها که نبودم نه؟ - نه!
- مطمئن؟ - نه، اصلا نبودی!
-شبیه احمقا چی؟ -نه اصلا!
برای همین گفتم منم همین حس رو دارم، ولی نمیدونم چرا ساکت موندم.
خب میدونی..
بعضی وقتا..
میدونی، اینجوریه که...
نمیدونم...
سخته چیزی که فکر میکنم رو بگم...
چیزی که فکر میکنم رو نمیگم.
در واقع میگم. ولی نه همون لحظه که بهش فکر میکنم
میدونی، انگاری تو ذهنت میشنویش، ولی...
تو همینجوری گفتیش و خیلی باحال بود.
آره، وقتی یه نفر دیگه میگه، تو چرا باید دوباره بگیش، نه؟
-آره، دقیقا. - آره همینطوره.
آره، ولی...
- فکر کنم بخوام بگمش. - که اینطور.
ما این روزا همه چیز رو میگیم.
No comments yet. Be the first to leave one.