İlk 200 satır.
الان سال ۱۹۵۵ـه و تا بهحال همچین اتفاقی توی ریوردیل نیوفتاده بوده.
یکی از دوستهامون، اتل ماگز هراسون اومد توی مراسم رقص
و کامل غرق در... خیلی زود فهمیدیم خون مامان باباش بوده.
هر دوشون مُرده بودن. چندین بار با ضربات چاقو.
اتل چی گفت؟
دیده قاتل کی بوده؟
دوستتون که چیزی نمیگه
اما ادعا میکنه که پیک شیرفروش اونا رو کُشته.
ویلی؟
اون آدم ۷۰ سالشه.
- درسته. - خب برای بازجویی میاریدش؟
الان دیروقته و ویلی وقت خوابشه
برای همین... فردا بعد از پیک صبحش باهاش صحبت میکنیم.
میدونم، قلب آدم رو به درد میاره.
اما چرا میخوای بیاریش اینجا، آلیس؟
چون جایی رو نداره بمونه، هل.
مامان باباش مُردن.
حداقل میتونیم اینطوری کمکش کنیم، بهنظرت اینطور نیست؟
فکرش رو بکنی اینکار چطوری روی بتی تأثیر میذاره.
من همیشه به این فکر میکنم!
سلامت و آرامش خونوادهمون.
که البته فکر نکنم تو اینطور باشی.
اتاق قدیمی خواهرم میشه مال تو.
این هم چندتا حولهی تمیز.
اگه چیزی نیاز داشتی بیا سراغ خودم.
باشه؟
نمیدونم دیگه میخوان بهشون چی بگم.
انگـ...انگار فکر میکنن که شاید من...
اتل، کسی هست که قبل از برگشتن به خونهت تو رو دیده باشه؟
کسی که بتونه شهادت بده؟
نه.
نه، من تنها بودم.
واقعاً متأسفم که این اتفاق برات افتاد.
تو رو خدا سعی کن استراحت کنی، باشه؟
ما کنارتیم.
هر چی که نیاز داشتی ما هستیم.
این تعارفها و خواهشهای بتی یهکم اتل رو آروم کرد
و اون شب دیگه حرفی رد و بدل نشد.
و معما عمقش بیشتر شد.
یعنی اتل داره چیزی رو قایم میکنه؟
و چرا داستان پیک شیرفروش انقدر برام آشناست؟
دیگه وقتشه برای خودت یه دوست پسر دست و پا کنی شرل.
من وقت پسربازی ندارم مادر.
- من خیلی سرم شلوغه. - برای چی؟!
- نقاشی کشیدن از زنهای لخت؟ - مادر!
خیلی بیادبی، اونا تکالیف کلاس هنر هستن!
تو هم بد نیست یه کمکی بکنی.
یه پسر عادی و آدم سراغ نداری بهش معرفی کنی؟
فقط میترسم که شرل...
چطور بگم، تمایلات غیرعادیای داشته باشه.
منظورت چیه مامان؟
خیلی فوری برای خواهرت یه مورد مناسب پیدا کن.
فهمیدی یا نه؟
اتفاقی که توی مراسم افتاد خیلی عجیب بود.
اون دختر بیچاره رو میشناسی؟
نه زیاد.
اتلـه، یهجورهایی...
یهجورهایی سرش توی لاک خودشه.
ببخشید که بحث رو عوض میکنم...
ببین آرچی، واقعاً شرمندهم که اشتباه شروع کردیم.
میشه مثلاً، دوباره امتحان کنیم؟
وا...واقعاً از این عذرخواهی کردنت ممنونم.
اما ورانیکا، حقیقتش اینه که...
بهنظرم...فکر نکنم بهدرد هم بخوریم.
دختری مثل تو برای پسری مثل من دردسرش زیاده.
بلایی که سر خانوادهی ماگز اومد واقعاً ناراحتکنندهست.
همهی بچهها دارن در موردش حرف میزنن.
خانوادهها به مدرسه زنگ میزنن.
میپرسن قراره چطوری این وضعیت رو حل کنیم.
بهنظرم عاقلانهترین راهکار گذشتن و ادامه دادن
همراه با برنامههای درسی از پیش تعیین شدهی هفتهست.
درسته!
خانم بل، این هفته برنامه چیه؟
خب، سال اولیها قراره که
اولین درس آموزش مسائل جنسی که توسط اولیا مربیان تأیید شده رو داشته باشن.
اما میتونیم بذاریمش برای یه وقت دیگه.
برعکس، خودم تدریس میکنم.
فکر خیلی محشریه دکتر وردرز.
روال عادی.
برگ برندهمون همینه.
سر ورانیکا شانس نیاوردی رفیق.
فکر کنم اصلاً شدنی هم نبود.
آره گمونم.
احتمالاً همین هم به صلاحه.
دخترهایی مثل ورانیکا تکلیفشون با خودشون مشخص نیست
و فقط مردهای بهخصوصی بلدن باهاشون کنار بیان.
- مثلاً یکی مثل تو؟ - بگی نگی.
اما اگه دنبال یه دوست دختر موندگاری...
شرل هست.
شرل؟
ممنون اما...ممنون نه.
چرا؟
بهنظرت خواهر من تو دل برو نیست؟
نهبابا، شرل اتفاقاً خیلی خوشگله.
- اما... - اما چی؟
خب، انگار همیشه کنار من معذبه.
تا حالا هم ندیدم رابطهی جدیای داشته باشه.
دوست پسر که داشته. اکثراً پسرهای دانشگاهی بودن.
شنیدی که راجعبه دخترهایی که از مردهای بزرگتر از خودشون خوششون میاد چی میگن دیگه؟
نه، چـ...
چی میگن؟
میگن اینجور دخترها معمولاً...
روشنفکرتر از اکثر دخترهای دبیرستانی هستن.
البته اگه بگیری چی میگم.
اگه مخ شرل رو بزنی
حسابی برد کردی رفیق.
یه حسی بهم میگه شرل...
به پسری مثل تو نه نمیگه.
حداقل بهش فکر کن.
مترجم: «امـیـر دلـپـسـنـد» @AMIRX79X
«ریوردیل» «فصل: ۷ قسمت: ۳»
دیجیموویز در شبکههای اجتماعی: DigiMoviez@
بلاسم، وایسا.
چی شده خانم سرپنتینا؟
امشب توی «اتاق تاریک» برنامه داریم.
و حس کردم احتمالاً خوشت بیاد.
با کمال احترام، جواب من رو «نه، ممنون» در نظر بگیر.
بایبای.
عین همیشه خانم توپز میره سراغ دخترهایی که سنتیان و از پسر جماعت خوششون میاد.
میدونی که آخر عاقبتتون بههم نمیرسه مگه نه؟
من زیاد مطمئن نیستم لیزو.
مشکلت چیه توپز؟
از پس من نمیتونی بر بیای؟
مشکلم باهات اینه که
تو یه اخراجی از مدرسه هستی و زیادی قلمروطلبی.
اما شب اتاق تاریک میبینمت.
چرا فکر کردی من میام؟
زیاد خودت رو دسته بالا نگیر لیزو.
میدونم همچین چیزی رو ازش جا نمیمونی.
کوین، خوبی؟
انگار یهکم...آشفتهای.
میدونی، انگار داری از کسی فرار میکنی.
نه...فقط امروز قهوه زیاد خوردم.
اوکیه کوین.
امشب چیکارهای؟
میخوای بریم میکروفن آزاد اتاق تاریک؟
چندتا از ما شعر دوستها اجرا داریم.
آمم...
اتاق تاریک...
مگه اونجا پاتوق هنریها نیست؟
کافهست کوین.
آزادی یا نه؟
قرار بود با بتی بریم فیلم «خارش هفتساله» رو ببینیم.
اما شاید هم اون هم دوست داشته باشه بریم اتاق تاریک.
پس پشیمون نمیشه.
و...
مطمئن باش خودت هم پشیمون نمیشی.
شرل، دنبالت میگشتم.
چه نقاشی باحالی.
چرا داشتی دنبال من میگشتی؟
آممم...
امشب...امشب برنامهت چیه؟
خواستم ببینم دوست داری با من بریم بابیلونیوم «خارش هفتساله» رو ببینی؟
قبلاً دیدمش و بهنظرم بیش از حد بهش بها دادن.
عه، باشه پس. خب...
هرچند امشب توی اتاق تاریک برنامه دارن.
یهجور برنامهی مشاعره.
از ترس اینکه یهوقت لات و لوتهاش کثیفم نکن نمیخواستم برم.
اما با یه محافظ مناسب شاید رفتم.
مشاعره؟
خب، راستش من خودم تازه شعر نوشتن رو شروع کردم.
وای خوش به حالِت.
ساعت ۷ میای دنبالم؟
سلام خوشگل خانم.
امشب دوست داری بریم بابیلونیوم؟
فیلم «خارش هفتساله» رو دارن.
بیخیال شو جولیان.
اگه هنوز گیر اندروزـی
زیاد دل نبند.
میگن امشب قراره با شرل بره اتاق تاریک
یه برنامهی مشاعرهای چیزی گذاشتن.
من هم میخوام برم...اتاق تاریک.
فکر نمیکردم اهل شعر و مشاعره باشی.
اتفاقاً من اهل خیلی چیزهام جولیان.
ساعت ۸ بیا دنبالم.
شرمنده مزاحمت شدیم ویلی
اما باید هر سرنخی رو دنبال کنیم. حتی غیرممکنترینها.
بذار تا بیرون باهات بیام.
اتل... چی شد؟
کار شیرفروش نبود.
یا حداقل کار اون شیرفروش نبوده.
پس یعنی یه شیرفروش دیگه بوده؟
یا شاید یکی که لباس پیک شیر پوشیده بود. نمیدونم.
جاگهد...
من خیلی خیلی میترسم.
اگه کلانتر کلر فکر کنه کار من بوده چی؟
چرا باید همچین فکری کنه؟
اون کاورهای تخیلی که میکشیدم رو یادته؟
آره، خیلی خفنن.
کاور چرخ گوشت رو یادته؟
خب...؟
آها...
وای خدا، اتل.
نقاشی اتل دختری رو نشون میداد
که شبیه اتل بود و داشت اعضای تیکه تیکه شدهی بدنهایی که
انگار شبیه مامان باباش بودن رو مینداخت توی چرخ گوشت.
همینطوری الکی بودن جاگهد.
فقط برای اینکه نذاشته بودن برم فیلم «تینگلر» رو ببینم بود.
No comments yet. Be the first to leave one.