İlk 200 satır.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(زنـدگـی مـسـتـقـل هـیـوشـیـم)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(قسمت چهل و نهم)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
منظورت چیه؟
چرا باید عروسیمون رو عقب بندازیم؟
هرجوری فکرمیکنم مجبوریم اینکار رو بکنیم
ببخشید، تههو
هیوشیم
بابام رو پیدا کردم
چی؟
چند روز پیش دیدمش
بیمارستان بستریه
خیلی حالش بده؟
آره، مثل اینکه
آخه، آخه چرا زودتر بهم نگفتی؟
خودمم بهخاطر این وضعیت خیلی گیج بودم
پس بیا باهم بریم ملاقات
منم باید خودم رو بهش معرفی کنم
نه
باز چرا؟
...ممکنه
وضعیت رو پیچیدهتر کنه
برای همین میخوام عروسی رو عقب بندازم، تههو
میخوای مراقب پدرت باشی؟
نه
یهنفر رو داره که مراقبشه
پس میتونم پدرت رو ببینم و عروسی رو هم بگیریم
مشکلش چیه؟
...بهتر نیست قبل اینکه شرايطش بدتر بشه
عروسیت رو ببینه؟
به این سادگیهام نیست
کجاش ساده نیست؟
ازدواج ما جای خودشو داره پدرت هم جای خودشو داره
چرا بهخاطر پیدا شدن پدرت باید عروسیمون رو عقب بندازیم؟
...چرا باید مهمترین لحظهی زندگیت
باز دوباره عقب بیفته؟
عقبش نمیندازم
...نمیدونی این موضوع
چقدر برای خانوادهی ما مهمه، تههو
پس خودمون چی؟
یادت رفته چقدر برامون مهمه؟
یادت رفته چقدر زحمت کشیدیم به اینجا برسیم؟
بیا انجامش بدیم
پدرت رو میبینم اگه لازم بود ازش مراقبت هم میکنم
...ولی
نمیتونیم عروسی رو عقب بندازیم
تههو
من الان خیلی خسته و گیجم
اصلا توی شرایطی نیستم که لباس عروس و تالار انتخاب کنم
بذار یه چیزی بپرسم
ازدواجمون برات، یهبار اضافی روی دوشته؟
هروقت یه موضوع دیگه پیش بیاد راحت میتونی عقبش بندازی؟
این نیست
خیلی ساله سایهی بابام روی ...خانوادهی ما سنگینی میکنه
همچین پدری حالا پیداش شده
میدونم چی میگی
تو هیچوقت قصد نداشتی از خانوادهت جدا بشی
فکرکنم خیلی دخالت کردم
باشه
من میرم
تههو
الو، اوپا
الو، هیوشیم، شرمندهما ولی میتونی بری پیش مامان؟
چرا؟ چیزی شده؟
خانم پارک رفته کافه
چی؟
...مامان جیغ و داد کرد که ما بریم
منو بقیه هم چارهای جز رفتن نداشتیم
ولی نگرانم
فکرکنم مامان رفته بیمارستان بابا
باشه، همین الان میرم اونجا
عزیزم، خوبی؟
عزیزم، کجا میری؟
...مامان
مامان هیوسونگ
...تو
...منو، انقدر تشخیص میدی که
بهم بگی مامان هیوسونگ؟
اینجا رو، چطوری...؟
بیستوپنج سال پیش خونهزندگی رو ول کردی رفتی
پس اینجا چیکار میکنی؟
...صبحونهی تولدت رو خوردی
بعدش گفتی میری سرکار و از خونه رفتی
پس برای چی اینجایی؟
چرا عین پيرمردهای لبگور دراز به دراز اینجایی؟
!هان
معذرت میخوام
نمیتونم توی چشمات نگاه کنم
نباید پیدات میشد و همونطوری میمردی
اینجا توی بیمارستان چیکار میکنی؟ چرا؟ چرا چرا؟
چرا؟
عاشق همکارت شدی و باهاش فرار کردی؟
بچههای ۱۸، ۱۵، ۹ و ۵ سالهمون ...رو ول کردی به امون خدا
واسه اینکه بری پی عشق و حالت؟
زنگیت انقدر پست و حقیر بوده؟
خوش و خرم زندگیت رو میکردی واسه چی برگشتی؟
چرا دوباره پیدات شد؟ هان؟
همهی اون زحمتی که برای پیدا کردنت کشیدیم ...نگرانیهایی که برات داشتیم
اون همه صبری که برات کردیم همهش برای هیچی بود
چرا یهو پیدات شد و همهمون رو شکوندی؟ هان؟
فرار که کردی، همونجوری هم زندگی میکردی و تنهام میمردی
چرا برگشتی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
بگیر بمیر
همین الان بمیر، بمیر من مردنت رو ببینم
جلوی چشم خودم بمیر- زبونت رو گاز بگیر-
بمیر، بمیر دیگه
خانم لی، لطفا آروم باشین
اون مریضه، اینکار رو باهاش نکنین
چی؟ مریضه؟
چی؟
چی میخوای؟ کبد؟
خب مال خودت رو بهش بده مال خودت رو اهدا کن
تویی که ۲۰ سال بیشتر ...با شوهرم زندگی کردی
حالا چطوری روت میشه از ما کبد بخوای؟
چرا از ما میخوایش؟
...میخواستم مال خودم رو بهش بدم
رفتم آزمایش دادم ولی کبدم بهش نمیخوره
چی گفتی؟
پس برو باهاش بمیر
هنوزم انقدر عاشقشی؟
میخوای بهش کبدت رو بدی ولی نمیتونی؟
زنیکهی جادوگر
میدونی بچههام بهخاطر تو !چقدر بدبختی کشیدن
چطوری روت شد بیای پیش ما؟ همین امشب میکشمت
با دستای خودم میکشمت
!منتظر عزرائیل باش، جادوگر
!مامان، نکن- بمیر-
نکن، مامان، بسه- بمیر-
خودم با همین دستای خودم میکشمت
میکشمت
مامان، خوبی؟
آروم باش، مامان
مامان، آیگو
برای عروسی هیوسونگ میاد خونه؟
هیوجون که از سربازی برگرده میاد خونه؟
هیودو که بزرگ شه میاد خونه؟
...این همه صبر کردم
این همه سال رفتی ...با یه زن دیگه زندگی کردی
حالا که یهپات لب گوره برگشتی
آیگو، دارم میترکم این چه دنیای بیانصافیه
مامان
مامان
حق من این نبود
هیوجون، بیا یه چیزی بخور
باشه
وای، خوشمزهست
چیه؟
چرا قیافهت گرفته؟
کجا گرفتهست؟
توی جشن هیونگ چیزی شد؟
نه، چی میخواد بشه؟
پس چرا لب و لوچهت آویزونه؟
چون حاملگی سخته
میدونی زنای حامله چقدر اذیت میشن؟
تمرکزت رو بذار دورهی آخر درسات
چرا سرم غر میزنی؟ کجا داری میری؟
میرم برای صبحونهی فردا برنج بشورم و خیس کنم
تو برو سر کتابات
وا
مامان، کوتاه بیا بذار روی کولم ببرمت
آیگو، نمیخواد
شماها دیگه برید
تا خونه میرسونیمت
برید شما
من امشب پیشت میمونم
بمونی که چی بشه؟
به هیوجون فکرنمیکنین؟
چند وقت دیگه آزمونشه
اکه شماها رو ببینه میفهمه چه خبره
اگه بفهمه باباش ۲۰ سال ...با یکی دیگه عشق و حال کرده
حالا لب مرگ برگشته
چهجوری تمرکزشو واسه امتحان جمع کنه؟
پسره الان دیگه زن و بچهداره
!اینسری هرطور شده باید قبول بشه
پس برید سر خونه و زندگیتون، مامان خوبه
...حالا که
...به حساب اون عوضیا رسیدم
...موهاشونم از ته کشیدم
حس میکنم بار این ۲۵ سال از روی دوشم برداشته شده
الان حالم خوبه
برید خونهتون
...آخه
...فکرشم نکنین
پاشید برید به باباتون کبد بدینا، شیرفهمه؟
هیوسونگ مخصوصا تو، گوشات رو باز کن
...پا نمیشی بری با داداشات حرف بزنیا
یا چون بچه بزرگهای کار اضافهای بکنیا
اگه بفهمم کاری کردی من میدونم و تو، خب؟
مامان
اون مرتیکه رو ول میکنین تا سقط بشه
بههرحال که ۲۵ سال پیش واسه ما مرد
آخه آدم چقدر بیحیا؟
چطوری روش شد همچین چیزی بخواد؟
باز دارم بهتون میگم
ولش میکنین بمیرهها؟
به مادرتون گوش میدینا، حالیتون شد؟
سونسون
مامان، اومدین
حالتون خوبه؟
آیگو، سونسون
No comments yet. Be the first to leave one.