İlk 200 satır.
ترجمه شده توسط حامی مغیثی
آقای کمبل. آقای کبمل.
شکلات داغتون رو آوردم.
لطف کردی.
داشتم از ناهار برمیگشتم که... آقای پرایس گفتن باهاتون کار دارن.
- این که شکلات فوریه. - از غذاخوری گرفتم.
نمیدونم کجا متوجه شدید.
از اونجایی مشخصه که به جای شیر، توش آب ریختن.
هوای بیرون از داخل گرمتره. واقعا مسخرهست.
مسئول ساختمون درستش میکنه. کارشون همینه.
معذرت میخوام. واقعا خیلی اذیت شده بودم.
بیا تو.
بفرما بشین.
گمونم خبرهای ناامیدکنندهای برات دارم.
تصمیم بر این شده که آقای کاسگروف...
قراره بشه معاون ارشد خدمات مشتریان...
که یعنی تو قراره مدیریت مشتریان رو به عهده بگیری.
جدی؟
این به معنای نادیده گرفتن زحمات استثنائی تو...
همراه خدماتی که به این شرکت ارائه دادی نیست.
اساس این تصمیم چیه؟ اخلاف آنچنانی که با همدیگه نداریم.
حتی با توجه به ابزاری که در اختیارم بود، خیلی هم برای این طرح دلخواه مایه گذاشتم.
برامون واضحه که...
کارت توی القای این احساس که مشتری نیازش برآورده شده، حرف نداره.
ولی آقای کاسگروف به واسطه موهبتی که داره...
بهشون این حس رو میده که هیچ نیازی ندارن.
- متوجه شدم. - جایگاهت رو بالاتر بردم.
به مشتریهات هم بگو که نیازی به فسخ قرارداد نیست.
- برت و راجر از این مسئله باخبرن؟ - من مسئولیت چنین تصمیماتی رو به عهده دارم.
بهت هم پیشنهاد میکنم از این تصمیم استقبال کنی.
- امیدوارم تصمیمگیریش آسون نبوده باشه. - اصلا نبود.
بفرما.
- کجا میرین؟ - حالم زیاد خوب نیست.
چرا اونجا رو انتخاب کردی؟
نمیدونم چرا غذا خوردن پشت پیشخوان، برام جالبتر از غذا خوردن توی دفتره.
میتونستی به صرف نوشیدنی دعوتم کنی.
هرموقع بخوام میتونم توی دفترم نوشیدنی بخورم، نیازی هم نیست پول بدم.
ببخشید که اندازه داگ برات همنشین مهیجی نیستم.
اسمش داکه. من هم اکثر وقت ناهارم رو مشغول کارم.
از ادکلن بعد اصلاحش خوشم نمیاد.
تو هم اون بو رو میدی. حتی صبح که میرم دستشویی بوش رو حس میکنم.
مشکلت باهاش چیه؟
هیچی. حتی نمیدونم چرا الان دارم از آقایون مینالم.
به نظرم خوبه که بالاخره داری توی انتخاب مرد سختپسند میشی.
هر مردی پیدا میکنم متأهله.
همه که مثل تو نمیتونن سر به هوا باشن.
داک که متأهل نیست.
پس چرا باهاش رابطه داری؟
- من دیگه باید برم. تا دیر وقت سر کاری؟ - فعلا نمیدونم.
- خیلیخب. - خداحافظ.
عجب، از جواهرات ونکلیفه. چیزی در خور جین سیگل استرلینگه.
- آبی و جدیده. - داره تلاشش رو میکنه.
تو هم همیشه طرف اون رو میگیری.
اینجوری نیست.
شروع کرده به نصیحت کردن من.
«با عصبانیت سعی نکن بخوابی. بذار هر کاری میخوان بکنن.»
«لباسهای سکسی بپوش.»
من هم مدام یاد شرایط بابا میفتم. حالم بهم خورده.
مگه خودش نمیدونه؟ نمیدونه که زندگیم رو تباه کرده؟
پدرت هم بیتقصیر نبود.
به نظرت خودم نمیدونم؟
- بروکز با پدرت فرق داره. - دلم نمیخواد ازدواج کنم.
تمام شواهد دارن نشون میدن که نباید زنش بشم، همه هم میدونن.
خود بروکز میدونه. مادرش هم میدونه. میدونی مادرش بهم چی گفت؟
میگه توی هند اگه مجلس عروسی توی ساعت مقرر برگزار نشه...
عروس رو آتیش میزنن.
صرفا چون مسافرت رفته هند، دلیل نمیشه آدم احمقی باشه.
جین هم همینطور. اگه اون قراره باشه...
پس من نمیرم.
میاد، چون پدرت هم میاد. خرج همهچیز رو پدرت داده.
مجلس عروسیت برگزار میشه. کسی هم عروس رو آتیش نمیزنه.
تو هم گوشوارههات رو بفروش و واسه خودت سرویس چای بخر.
- گوش نمیدی چی میگم؟ -چرا...
ولی داری حرفهای مسخره میزنی. برو توی اتاقت ببینم.
- چی؟ - شنیدی چی گفتم.
اگه میخوای بچهبازی در بیاری، من هم فرض میکنم بچهای.
میشه یکی جواب بده؟
- الو. - بابا.
تنهایی؟
- آره، چی شده؟ - هیچچیزی درست نیست.
ساقدوشهام باید چیزی بهم بدن که نو باشه و آبیرنگ باشه.
- یا حتی مامان. خودش هم باید بدونه. - کی رو میگی؟
ازش خوشم نمیاد بابا. به خودت هم گفتم نمیخوام بیاد اونجا.
- عزیزم، گوشی رو میدی مامانت؟ - میخواد با تو حرف بزنه.
باید جین رو کنترل کنی.
اول تو به عروسخانم بگو همهچیز رو طی کردیم.
جفتمون قبول داریم که احمقه و باید دهنش رو بسته نگه داره.
اولا که پدرت معذرتخواهی کرد، بعد هم گفت جین مزاحمت ایجاد نمیکنه،
- جفتمون هم از حاشیه خسته شدیم. - همه اینها رو گفت؟
من وقت این بحثها رو ندارم. اگه نمیخواد عروسی برگزار بشه،
مخارج عروسی رو از ارثش کم میکنم.
- میگه عروسی نمیگیریم. - بهتر.
الان جدی گفتی؟ نگران مراسم هندیه نیستی؟
- این کارهاتون برای چیه؟ - میخوای برگزار بشه یا نه؟
نه.
پس برو غذات رو بخور. من دیگه لباسم رو تن نمیزنم.
چرا جین براش چنین هدیه قیمتی گرفت؟
من حتی نمیدونستم همدیگه رو دیدن.
- نباید هم بدونی. - منعشون کرده بودم.
- فقط منتظرم این دختره زودتر بره. - اوضاع روبهراهه؟
خداحافظ.
جین! بیا اینجا ببینم.
- نمیدونستم خونهای. - ناهارم خیلی سنگین بود.
ظاهرا تو هم همینطور.
معذرت میخوام عزیزدلم. میخواستم براش جبران کنم.
براش هدیه خوشگلی گرفتم.
اصلا چرا باهاش صحبت میکنی؟ داری همهچی رو خراب میکنی!
خسته شدم از بس خودم رو کوچیک کردم، میخوام رفتار خوشی نشون بدم.
اصلا هم نمیدونم تو از کدوم دنیا اومدی،
- ولی آدم خوبه فقط منم. - اصلا هم خوب نیستی.
چون به حرفم گوش ندادی، واقعا هم ناراحتش کردی.
تمام کارهایی که تو میکنی برای راضی کردن دخترته.
ناسلامتی من زنتم.
من هم اینجا زندگی میکنم و حق دارم کاری رو بکنم که میخوام.
پس جوری رفتار نکن انگار خیر و صلاح همه رو بهتر میدونی.
- به نفعته در رو قفل نکرده باشی. - برو گمشو!
وگرنه چی میشه؟ خودکشی میکنی؟
- پیتر، چرا اومدی خونه؟ - اخراج شدم.
چی شد؟
لین بهم گفت که کِنی شده ارشد فلان بخشِ فلانچیز و من هم اخراجم.
که شدم فلانچیز مشتریان.
حتی متوجه حرفش نشدم. فقط نشسته بودم لبهای قورباغهمانندش رو میدیدم.
- یعنی ازت خواست که بری؟ - نه.
ببخشید چنین سوالی میپرسم، ولی تو که از کوره در نرفتی؟
نه، نرفتم.
خوبه. خیلی خوبه.
احیانا بهت نگفت که دوست دارن پیششون توی شرکت بمونی؟
- نه. - این هم خوبه. پس بحثش پیش نیومد.
ترودی، ادای سریال الری کوئین رو در نیار.
- میرم به داک زنگ بزنم. - نه، زنگ نزن.
اگه میخواستن اخراجت کنن، شک نکن حتما میکردن.
باید صبر کنی ببینی شرایط چطور میشه.
عملا بهم گفت زیادی به مشتریها اهمیت میدم، اونها هم متوجهش شدن.
این کجاش ویژگی بدیه؟
پیتر، تو برگ برندهی این شرکتی.
هیچ مشکلی پیش نمیاد.
فکر میکردم رفتی.
- خونهام. -دارم میبینم.
- مرسی که حواست بود. - بار اولم که نیست.
تو برگرد بخواب.
- چیزی نمیخوای؟ - نه، من هم الان میام.
- انگار این داخل هزار درجهست. - خودت بودی از دمای داخل شاکی بودی.
آقای هرمان روی خط یک هستن.
- الو. میشه یک دقیقه تنهام بذاری؟ - نه.
توی هتل الیسهی بغل شرکتتونم. اتاق پونصد و سی و یک.
- الان کمی دستم بنده. - عزیزدلم، سه هفته شد ندیدمت.
میتونیم غذا سفارش بدیم. گمونم ساندویچ مونتهکریستو داشته باشن که دوست داری.
الان دارم با کرت و اسمیتی ناهار میخورم.
اونها که یک مشت سوسولن. بهشون بگو قرار قبلی داشتی.
- آخه یهویی بهم گفتی. - یالا خانم خلاقه، خلاقیت به خرج بده.
باید به نشریه سری بزنم.
- میدونستم اهل سکس وسط روزی. - خیلی بیشعوری.
نه، کار باب بود.
باب؟
میخواستم قبل ناهار وقتت رو بگیرم.
دیر کردی.
- من که کمی جا خوردم. - راستش من شک داشتم...
دیروز فهمیدم که کنی با اون مدل موی خوشگلش، شده مسئول جدید مشتریان.
من هم شنیدم.
- میشه خاموشش کنی؟ - راستش نه.
ازش پرسیدی چرا دعوتش کردی؟
گفته بود که نمیخواد قاطی این ماجراها بشه.
- توی تصمیمگیری کمکشون کردی؟ - بعدش بهم گفتن.
- الان چی میشه؟ - اوضاع خوب نیست.
میدونم که خوب نیست. دیگه اینجا آیندهای ندارم.
- تو چطوری موفق شدی؟ ترفیع گرفتی. - چنین کاری نکردم.
من صرفا دیدم آژانسهای تبلیغاتی دیگه بخش تلویزیونی دارن...
با خودم گفتم چرا ما نداشته باشیم؟
خب، گمون نکنم توی حیطه مشتریان چیز جدیدی مونده باشه.
- بازاریابی هست. - کار تحقیقاتیه.
- این رسمیه؟ - آره.
متأسفانه نمیتونیم آقای شارکو رو استخدام کنیم.
باز خوب شد جرئت کردی توی نامه رسمی مطلعم کنی.
- خیلی دستمزد بالایی میخواد. - سالواتور رومانو رفته.
دیگه کسی رو توی بخش کارگردانی تبلیغاتمون نداریم.
من که نشنیدم مشتریان از این بابت ناراضی باشن.
- خدایا، اینجا حتی از دفتر من گرمتره! - چون خیلی هیجانزده شدی.
میخوای مهلت ارائه پروژههامون رو نشونت بدم؟
والتر کرانکایت هستم از اتاق خبر،
همونطور که احتمالا میدونید، سوء قصدی به جان...
رئیسجمهور کندی صورت گرفته.
ایشون داشتن همراه فرماندار کنالی از فرودگاه دالاس به سمت مرکز شهر،
واقع در تگزاس حرکت میکردن.
الان هم توی بیمارستان پارکلند بستری هستن،
شرایط حیاتیشون فعلا...
وای خدا، چقدر اینجا سیگار کشیدی.
معذرت میخوام.
- خوشحالم تونستم ببینم. - من هم همینطور.
متوجه نمیشم. بدون کارگردان که نمیتونم بخش تبلیغاتی رو اداره کنم.
- خودت به سنجان زنگ میزنی؟ - اینجا حرف برت کوپر همچنان خریدار داره.
الو. جان؟
اگه میخواستن اخراجت کنن، شک نکن تا الان کرده بودن.
من حتی اگه اینجا بمیرم کسی متوجهم نمیشه.
اصلا میدونی واسه این شرکت چه کارها که نکردم؟
- چی کار میکنین؟ - یا خدا!
یکی رئیسجمهور رو با تیر زده.
جان؟
سقف ماشین رئیسجمهور باز بود.
مأموران تفنگشون رو کشیدن، ولی سوء قصد انجام شده بود.
No comments yet. Be the first to leave one.