İlk 200 satır.
...هر گل 6 تا
کی حساب همۀ اینها رو نگه میداره؟
.روی کامپیوتره دیگه .همهکارا رو کامپیوتر انجام میده
تمام تجزیه و تحلیلها .تبدیل به امتیاز میشه
نمیدونم. راستشُ بخوای .یکم احمقانه بنظر میرسه
.من فقط میخوام بازی رو تماشا کنم
.میترسی که 20 دلار ببازی
،میخوای روی بازی شرط ببندیم .بیا ببندیم
چرا خودمونُ درگیر این چیزای اضافی کنیم؟
.باور کن ...آخر سر
.از حالت کما خارج شده .اما واکنشی از خودش نشون نمیده
.وضعش ثابت شده
.دارن فشار خونش رو ثابت میکنن
اما اینکه به هوش بیاد و
،متوجهِ اوضاع اطرافش بشه یا نه
.اصلاً نمیشه پیشبینی کرد
.اصلاً قابلقبول نیست
.گوستاوو، اینجا خوب ازش مراقبت میکنن
حتی بهترین بیمارستانها .هم کار خاصی از دستشون براش بر نمیاد
حالا، تفاوتی داره که
تحت مراقبت و بستریِ بیمارستانی مثل "جانز هاپکینز" بشه؟
.شاید
.یا که... اصلاً هیچ بدردش نمیخوره
...اما آخر سر
...آخر سر
از نظر منکه بهتر از این نمیشد .تقاص کارهاشُ پس بده
مگه حقش همین نیست؟
،اینکه چی حقش هست و نیست .رو من تصمیم میگیرم
.نه کس دیگهای
« بهتره با ساول تماس بگیری »
:مترجـم « AbG سـروش »
!خانم اومد
آب پرتقال میخوری؟
.خوبه. ویتامین سی
.کمک میکنه زودتر خوب شی
.فکر نکنم اینشکلی آدم خوب شه
.شاید همینطوری باشه .از کجا معلوم
.مرسی
آها، گوشت بیکن هم
.از ساندویچ صبحونهم مونده
.اون دیگه حتماً نیروی شفابخشی داره
.باشه. اینُ باور میکنم
و قهوه هم درست کردم
و یکمی دارچین توش .که بهش طعم بده
.گفتم یه چیز متفاوتُ امتحان کنم
.زود بیدار شدی
.آره
بخاطر سر و صدای من بیدار شدی؟
.نه، نه، نه، اصلاً
قشنگ همینطوره، مگه نه؟
...نه بابا. خودم داشتم بیدار
.شرمنده - .میشدم بالأخره... -
.کُلی قرار مصاحبۀ کاری دارم
.میخواستم زودتر خودمُ برسونم
...اول از جنوب شروع میکنم
.مصاحبۀ مدیریت دفتر توی پولوادرا
،بعدش هم کمکم میرم سمت شمال .طرفای آلگادونس
.کُلی مسافت باید برم
جیمی، میدونی که میتونی .یکم استراحت کنی
کسی بهت گیر نمیده
.اگه بهاین زودی شغل ثابتی گیر نیاری
صبر کنم که چی؟
نمیخوام فکر و ذکر ،بیکاربودن بره رو اعصابم
و بدردمون هم میخوره .اگه منم یه حقوقی بگیرم
.و تازه، اینجا دیگه دفتر توئه
.نمیخوام عامل حواسپرتیت بشم
.ولی تو حواسمُ پرت نمیکنی - .درسته -
چون قراره برم بیرون .واسه خودم یه کار پیدا کنم
!برام آرزوی موفقیت کن - .موفق باشی -
غذای مکزیکی یا تایلندی؟
هوم؟
.تو راه برگشت میخوام غذا بگیرم
.آها... هر کدوم. انتخاب با خودته
.و چه انتخابی هم بکنم
.آره. باشه. جیمی، صبر کن
...نمیخوای
نمیری به اون جلسهه؟
.نه
،اگه کار مهمی پیش بیاد
.هاوارد خودش میدونه کجا پیدام کنه
.منم
.بابا
.تموم شد
.میتونی اینها رو نگه داری
.کسی قرار نیست بیاد سراغشون
.پسرم
کِی این قضایاع برای خودت تموم میشه؟
.دارم روش کار میکنم
.اینجا رو میبینی... این "آلما"ئه
،دستِ چپی هم اولیه .عمو و عمۀ آقای نف
حدود 50 سال پیش .این کارخونه رو تأسیس کردن
.عجب - .هوم -
.نگاه کن - .آره -
،و فکر کنیم اونیکی "فرانک کورکر"ه
.یکی از تعمیرکارهای قدیمی
.حتماً خیلی روش حساب میکردن
.این "ترموفکس"ه
لازمهش یهنوع خاصی از کاغذ لایهگذاریشدهست
.که بتونی ازشون عکس چاپ کنی
.خوب این چیزا رو بلدی
.من توی پستخونه کار کردم
...پس با تعمیرکارهای زیادی صحبت کردم .تا دلت بخواد
.عاشق بحثهای کاریان
.آره. الحق که آدمای تک و تنهاییان
،این یکی خوب برای "نف" فروش کرد
.خوب معروفمون کرد
.این دستگاه کپی 6500 رنگه - .آره -
.اسب جنگیایه واسه خودش
یعنی میگم، تا حالا جزئیات داخلی این هیولا رو دیدی؟
.سرعت چاپش 15 ثانیهست
.توی شیکاگو با یکی از اینها کار کردم
.بد ماشین خوبی بود
.جاعلها باهاش اسکناس 5 دلاری میساختن
چی؟
.آره
.اصلاً... درست نیست
.نه
.اینجا رو باش
.سختابزار زیادی اینجا دارید
.آره
آقای نف دوست داره .از بچهها حمایت کنه
.بولینگ. جالبه
،توی دهۀ 90 دورهی خوبی داشتیم
.ولی دیگه بچههای علاقهمندی پیدا نمیکنیم
آره. این نسل کلاً فقط .تو فاز توپبازی و بازیهای کامپیوتریه
.آره خدایی
.مجسمههای هوملز
.آره. مال آلما بودن
عاشق کلکسیونکردن .این کوچولوها بود، خدا بیامرزدش
.آره. منم یه زنی میشناختم... اینطوری بود - .هوم -
.میبینم که دیوار چرندیاتمون رو نگاه میکنید
،باید اینها رو بندازم آشغالی
فقط هنوز فرصت نکردم .انگیزهشُ به خودم بدم
.آقای نف، این جیمز مکگیله
.جیمی" بگید، کافیه"
.جیمی، خوشوقتم. بیا اینجا
.بگیر بشین
حدس میزنم که هنری برات .تعریف کرده که دنبال چه کسی هستیم
...آره، بله
،فروشندۀ دفتر به دفتر
حاضر و آماده برای کوبیدهشدن ،پی در پی درهای مختلف توی صورتم
...با یه مأموریت
ارتقاء، ارتقاء و ارتقاء دستگاه کپیهای قدیمی
.به دستگاههای مدرن و فوقالعادۀ شما
خب، بنظرت مردِ این کار هستی؟
.خیلی سختتر از چیزیه که بنظر میاد
.خب، خیلی که دوست دارم امتحانش کنم
به عرضم رسوندن که قوۀ لجبازی و متقاعدکنندگی
.دو تا از بهترین ویژگیهامه
نمیشه از این گذشت که جداً .جیمی خوب دستگاه کپیها رو میشناسه
.نه بابا
...خب
...اینجا نوشته وکیل بودی .تا همین یه مدت پیش
چی تغییر کرد؟
خب، میدونید چرا خدا قبل از خلقت وُکلا، مارها رو خلق کرد؟
.باید تمرین میکرد
".باید تمرین میکرد" .آره
نه؟
و این تقریباً تنها جک وکیلیایه که بلدم
.چون بقیهشون همه حقیقت داره
ببینید، میدونم دنبال کسیاید ،که تجربۀ فروشندگی داشته باشه
،و منم تجربهای تو این زمینه ندارم
.بجز... بجز وکیلبودنم
.ببینید، وکیل که بودم، شغلم فروشندگی بود
.باید به قاضیجماعت میفروختم .به هیئتمنصفه میفروختم
گاهیاوقاتم به مؤکلینم میفروختم
که بهترین قرار و معامله رو از ،یهسری گزینۀ مزخرف انتخاب کنن
،اما هر روز و هر ساعت .کارم مجابکردن و متقاعد کردن بود
.کارم فروشندگی بود
.میفهمم چی میگی
میدونی، ما جنسهای گرونقیمت زیادی داریم
و ارباب رجوعهایی که .پیشفرضشون جواب "منفی"ه
خب، حیوون شخصیت من .هیولای هیلا"ـه"
.همین که چنگ بزنم، دیگه ول نمیکنم
.خوشم اومد. خوشم اومد
.خب، به نکات خیلیخوبی اشاره میکنی، جیمی
حالا میفهمم چرا هنری .میخواست که ببینمت
.خب، ممنونم که اومدی
.بله، البته. در خدمتم
،آره. با هم یه مشورتی میکنیم
و حدوداً تا یه هفته دیگه .تصمیممون رو اعلام میکنیم
.عالیه. خبرت میکنیم
.خیلی ممنونم - .خواهش میکنم -
.عالیه
بله؟
ببخشید. میشه فقط یه دقیقه دیگه وقتتونُ بگیرم؟
.سریع حرفمُ میزنم
.آره، البته، جیمی
چی مد نظرته؟
ببینید، میدونم که میخواستید
یه مدتی بشینید ،و گزینههاتونُ بررسی کنید
اما شاید همینالان بتونیم .این قضیه رو فیصله بدیم
یکی از اصول اقتصادی که همهمون .میشناسیمش "هزینۀ فرصت از دسترفته"ست
زمانی رو که قراره صرف ،پیدا کردن یکی کنید
زمانیه که من میتونم .اون بیرون براتون کار کنم
و بله، فروشندههای بهتری هم اون بیرون
.با سابقۀ کاری بهتر از من هست
ولی احتمالش که یکی از این فروشندههای باسابقه
تا هفتۀ بعد از اون در بیاد تو چقدره؟
و ارزش انتظارتونُ داره؟
No comments yet. Be the first to leave one.