İlk 200 satır.
اِما هال، وجود خارجی نداره.
آنچه در «رازهایت را به من بگو» گذشت...
اسم من کارن ـه.
دوستپسرم نُه تا زن رو کُشت.
پلیس فکر میکرد من توش دست داشتم.
توی مرگشون دست داشتی؟
خب، تو این شهر رو نمیشناسی.
یه سری اتفاقا میفته.
ما ارزشی نداریم.
همهمون میدونستیم چهجور آدمیه.
منظورم خوابیدن با اون دخترهی گُمشدهست.
از شرش خلاص شو، میفهمی؟
کُشتمش. با سنگ زدم توی سرش...
چون حسودیم میشد.
چون با کیت رابطه داشت.
یه آزمایش «دیاِنای» روی بقایا انجام دادن.
اون جسد تریسا بارلو نبوده.
جسد زنی بوده که چهار سال پیش توی مینهسوتا گُم شده بود.
پسر، این چیزا در مورد اِماست.
این اتاقِ کیه؟
من.
تو واقعاً کی هستی؟
شاید بهتر باشه ندونی.
یه علامت سؤال میشی.
اِما، قبلاً به این عکسها نگاه کردیم. چیزی توشون نیست.
نه، همه چیز براش یه معنایی داشت.
همه چیز.
ایناهاش.
همینجاست.
- آره. - اینجا هم هست.
عجب!
اون میگفت علامت سؤال برای...
آدماییه که خودِ واقعیش رو بهشون نشون میده.
اونوقت فکر میکنی این یعنی زنهایی که کُشته؟
اون زنهست!
همون زنیه که میبینمش. ایمی واکر!
فکر میکردم رؤیا باشه یا...
یکی از نقطههای سیاه حافظهم باشه.
نمیدونم والا.
ولی این زنه رو میبینم...
که افتاده روی زمین و...
و یه تتو داره که تتوی...
علامت سؤاله.
پس براش تتو زده، دزدیدتش،
استخوونهای پاها و دستهاش رو شکسته،
و بعدش کُشتتش.
اِما، چی میبینی؟
توی اون رؤیا...
کارِ منه!
من چکش رو گرفتم دستم.
واقعاً فکر میکنی میتونستی همچین کاری کرده باشی؟
هان؟
واقعاً فکر میکنی میتونستی با یه چکش...
سر اون دختره رو له کرده باشی؟
- واقعاً نمیفهمی قضیه چیه؟ - چیکار میکنی؟
ما این کار رو کردیم.
ما این تتو رو زدیم تا تتوی قبلیای که...
اون زده بود رو بپوشونه.
یه قلب؟
نه.
یه قلب با اسم اون و اسم من!
اصلاً قرار نبود قلب باشه.
قرار بود علامت سؤال باشه...
ولی سوزن تتو لیز خورد،
و تو به قلب تبدیلش کردی.
اون منو دوست داشت.
نه.
اون بعداً عاشقت شد...
و همین موضوع نجاتت داد.
دنبال همین هستی؟
دنبال کسی که هیچوقت کامل نشناسیش؟
شاید این تویی که نمیخوای شناخته بشی.
ولی فکر میکنم این به نظر خیلی غریبانه میاد.
فکر نکنم بخوای تنها باشه.
من همیشه تنها بودم.
مترجم: «TheFlashPoint» سید محمد اسماعیل نژاد
تلگرام: GoodBadUgly@
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
«رازهایت را به من بگو»
اِما، یه چیزی توی ضمیر ناخودآگاهت...
داره این خاطرات رو آزاد میکنه.
یه چیزی داره عوض میشه. تو داری عوض میشی.
خیلی نزدیک به این شدی که ببینی اون ضربهی روحی دقیقاً چی بوده.
چیه؟ هان؟
اون چیه که...
نمیتونی یادآوریش رو تحمل کنی.
بعضی وقتا، موقعی که مغز در وضعیت ضربهی روحی خاطرهای درست میکنه،
تنها راه برای برگردوندن اون خاطرات...
اینه که مغز برگرده به همونجا.
بهش میگن «یادگیری وابسته به حالت».
بعضی وقتا برای اینکه یه ضربهی روحی رو...
یادت بیاد، باید برگردی توش.
نمیخوام...نمیخوام به خاطر بیارم.
یه چیزی خاطرهی ایمی واکر رو برگردوند.
یه چیز دیگه!
و هر چی که بود، تو رو مثل سگ ترسوند.
یه دختر دیگه مُرده.
- چی؟ یه دونه... - از عمارت سنت جروم.
عه، خیلی خب. پس میخوای دوباره خودتو...
بندازی وسط یه دسیسهی دیگه...
دوتا دختر از اونجا مُردن، پیت.
- ...تا اینجوری به گذشتهت فکر نکنی. - یه خبرایی هست.
میدونم داری چیکار میکنی.
اِما، هیچ اتفاقی نیفتاده.
اِما، هیچ خبری نیست.
هیچی!
اِما!
خودم میتونم.
گوش کن چی میگم.
قبل از اینکه هویت واکر رو شناسایی کنن،
فکر میکردن تریسا بارلو بوده. درسته؟
اگه تریسا بارلو رو نمیشناختی،
چرا فکر میکردی کُشتیش؟
- نمیدونم. - هان؟
چرا فکر میکردی با کیت رابطه داشته؟
- چرا؟ - نمیدونم.
شاید...شاید چون برای کارهایی که...
مردم فکر میکنن من کردم، عذاب وجدان دارم.
آره، شایدم میشناختیش. شاید کیت هم میشناختتش.
خب، اون نمُرده. جسد اون نبود.
بهتره امیدوار باشی نمُرده باشه.
چون همهی چیزایی که در موردش بهم گفتی رو یادم میاد
و شاید باورت نشه ولی من به افرادی فراتر از تو وفادارم.
به کی، پیت؟
- به زنت؟ - اِما...
اون حتی نمیدونه چیکار میکنی. میدونه؟
به زنم دروغ میگم تا بتونم بازم از آدمایی مثل تو محافظت کنم.
یا شاید برای اینه که تو هم از راز داشتن خوشت میاد.
سلام.
کجا بودی؟ کلی منتظرت بودم.
سرِ کار میرم!
چرا هیچوقت مدرسه نمیری؟
باید یه چیزی بهت نشون بدم.
اینا توی وسایل جسی بودن.
کفِ جعبه بود.
بعدش اینو توی ژاکت تینا پیدا کردم.
منم یه سرنگ مثل این توی مغازهی تاکسیدرمی پیدا کردم.
فکر میکنم اونجا ایبل رو دیده.
من فکر میکنم داشتن مواد میزدن.
برای همین رفتن پیش خدا!
اینو دیدی؟
توی میزوری یه مورد تجاوز داشتن.
از جزئیاتی که قربانی گفته، این به دست اومده.
به نظرم همون آدمِ چِندِشیه که میخواست باهامون کار کنه.
اینو از نوار دوربین امنیتی برداشتم.
فکر میکنم جان تایلر ـه.
میگه تو دیوونهای.
اون میگه؟
یه قسمتهایی از زندگیت هست که یادت نمیاد.
حافظهام رو از دست دادم.
اون داره کمکم میکنه.
اینجا منو به دور از خطر نگه میداره.
صحیح!
توی خونهای که بهم گفت فروختتش.
جایی که بهم گفت هیچوقت بهش برنمیگردیم.
زیرخوابِ شوهرم شدی؟
میخواستی همینو بهم بگی؟
اون اینو گفت؟ نه!
لیسا، من...من پیت رو انتخاب نکردم.
پس اون تو رو انتخاب کرده.
فقط تا وقتی که بتونم برم یه جای دیگه، اینجا هستم.
میخوای یه نصیحتی بهت بکنم؟
همین الان برو.
از اینجا بزن به چاک.
اون بهم گفت...
که چطوری همدیگه رو دیدید.
که تو توی خانهی نیازمندان بودی.
خواهش میکنم، لیسا!
دوتا از دخترهای اونجا مُردن.
گفتش از اونجا متنفر بودی،
که اون هوات رو داشته.
تو فرار کردی، اومدی اینجا. به خاطر همین هم اخراج شده.
دیگه چی بهت گفت؟
چرا اینو کِشیدی؟
اون نوشته چه معنایی داره؟
هیچی.
شاید فقط دختری بودم که روی مردی که...
فکر میکردم قراره نجاتم بده، کراش داشتم.
دخترایی که مُردن...
به خودشون اینو تزریق میکردن.
دارن چیکار میکنن؟
دارن برای عمل جنسی آمادهشون میکنن؟
دارن برای سکس میفروشنشون؟
اونا دخترای 15 سالهان.
اونوقت میخوای باهاشون بجنگی؟
هنوز یه اتفاقی داره اونجا میفته.
وقتی تو اونجا بودی داشته اتفاق میفتاده و هنوزم یه خبرایی هست.
باید یه نفر بهم بگه چه خبره تا بتونم جلوش رو بگیرم.
تا بتونم یه چیزی رو درست کنم.
به تو اعتماد کنم؟
تو حتی نمیتونی خودتو نجات بدی.
چطور میخوای کس دیگهای رو نجات بدی؟
گندش بزنن.
الو؟
جان!
تو کاری کردی؟
داری اشتباهاتت رو میندازی گردن من؟
به خاطر کاری که خودت کردی، احساس بدی داری؟
واقعاً خیلی ناخوشاینده...
که امیدت رو به من از دست دادی، مری.
No comments yet. Be the first to leave one.