İlk 200 satır.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
مامان؟
...چرا من
،"مطابق با ایدئولوژی "بهتر کردن جهان"
"باید به همدیگه احترام بذاریم و اعتماد کنیم"
"...پدر، وقتی خیلی وقت پیش پسر هوانین اومد"
خانوم جونگ دا اون
خانوم جونگ. وای نه، داره ازتون خون میره
،خانوم جونگ، باید سریع جلوشو بگیریم پد الکلی لطفا
سِرُم رو دوباره بهت وصل میکنم
عیبی نداره
بریم؟
جونگ دا اون) (مونث/۲۷ ساله
خانوم جونگ دا اون، حالتون چطوره؟
من تو بخش روانی هستم؟
اره
حتما سوءتفاهم شده من اینجا چیکار میکنم؟
قیم شما بهمون اجازه داد که شما رو تحت پذیرش حفاظتی بگیریم
"...پذیرش تحت محافظت"
یعنی نمیتونم به خواست خودم اینجا رو ترک کنم
،من دارم میرم لطفاً کارای ترخیصمو انجام بدین
،اگه دکتر تصمیم بگیره که مراقبت و درمان نیاز دارین
اونوقت کارتون برای ترخیص سخت میشه
خانوم جونگ، وقتشه که چند تا آزمایش انجام بدین
،آزمایشاتتون رو با نوار مغز شروع میکنیم
که شما رو از نظر بصری تحریک میکنه ،تا واکنش مغز خودتونو ببینین
و تغییرات ارگانیک مغزتونو با اِم آر آی بررسی میکنیم
همینطور یه تست روانشناسی هم میدین
همه چیزی که میخواستم این بود که از اینجا برم بیرون
...ولی چطوری
رابطهت با همکلاسیات چطور بوده؟
من اینو بهتر از هر کس دیگه ای میدونم...
پدر و مادرت چه شکلی بودن؟
بابام وقتی بچه بودم فوت کرد
"سریع جواب میده"
،بخاطر همون، از اون موقع تا الان مامانم خودش تنهایی منو بزرگ کرده
،اون باید کار میکرد بخاطر همون بیشتر اوقات با مامانبزرگم بودم
اینطورم نبود که انتخابی داشته باشه
به اندازه کافی نون آور خونواده بودن براش سخت بود
نمیدونم
که میتونم اینارو براش فراهم کنم یا نه
مامانم کی میاد؟
فردا برای ملاقات میاد
واقعا؟
اره، واقعا
پس نگران نباش. بیا
نمیخورم
باید یکم بخوری بالاخره باید داروهاتو بخوری
"این چیزی بود که عادت داشتم به بیمارام بگم"
خببب، بیا با داروهات شروع کنیم
...اما
همه چی عجیبه
تا وقتی که داروهاتو مصرف نکنی، نمیتونم برم
میدونم. این کار یه پرستاره
ببخشید، ولی باید ببینم داروهاتو مصرف کردی یا نه
خببب، بیا ببینیم داروهاتو خوردی
خیلیم عالی
مصرف کردن داروها مثل این میمونه که
قبول کنی که یه بیمار روانی هستی
اتاق ۳۰۲) (بیمارستان عمومی هایان
به یه اتاق چهار نفره پذیرش شدین
،ساعت هشت خیلی خلاصه میریم سراغ وسایلتون
پس ممنون میشم از همکاریتون. یه لحظه لطفا
سلاااام. سلام
"خیلی بی قرار و پر انرژیه"
"اینا علائم معمول مانیائه"
ولی چی باعث شده بیای اینجا؟ چه مشکلی داری؟
میخوای حدس بزنم؟
"قطعا مانیاست"
بیا درگیر نشیم
افسردگی، درسته؟
مچ دستتو بریدی؟ دوست پسرت بهت خیانت کرده؟
از چه داروی ضد افسردگی استفاده میکنی؟ زولوفت؟ آلپرام؟ لکساپرو؟
چقدر دیگه باید اینجا بمونم؟
::::::::: آيـــ( دوز روزانـــهی آفتــاب )ـــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
واااااو، این چیه؟
اون بیمار انگار بیداره
!دیگه بسمه، نمیتونم با اون زن هم اتاقی بشم
شبا نمیخوابه عوضش دور از جون شما کل شب رو مثل تیر برق دراز به دراز یه جا وایمیسه
حضرت عباسی، انقد ترسناکه حتی نمیتونم باهاش چشم تو چشم شم، باشه؟
،فقط محض اطلاعتون
خانوم سونگ ئهشین کسی نیست که به بقیه آسیب برسونه
میدونی، آخه خیلیم بو میده
خداوکیلی، اصلا نمیدونم این بشر موهاشو میشوره یا نه
!حداقل کاری که از دست شما پرستارا برمیاد اینه که، برید اون کلاه صاب مرده رو از رو سرش بردارین
!جهنم الضرر! فقط اتاق منو عوض کنین
شرمندم ولی احتمالا نشه. بخاطر سیاستای بیمارستان
،اگه ما شما رو به یه اتاق دیگه منتقل کنیم اونوقت همه میان ازمون میخوان که اتاقشونو عوض کنیم
متوجهید که، نمیتونیم یه بیمارستانو اینطوری اداره کنیم
لطفاً درک کنید خانوم
باور نکردنیه
فقط صبر کن تا برم بیرون
متاسفم خانوم
من دیگه هیچوقت برنمیگردم به این بیمارستان
چیشده؟
خانوم سونگ ئهشین که شیزوفرنی داره رو میشناسین؟
اره. مشکلتون چیه؟
میگم، اینطوریم نیست که هیچوقت اینجا نبوده باشه
آخرین بار که چک کردم، وضعیتش انقدر خراب نبود
مثل اینکه، چون قرص آمی سولپراید بزرگه قورت دادنش سختش بوده
بخاطر همین یه مشت از اون قرص رو تو کیفش پیدا کردن
بخاطر همینه که انقد حالش بد شده. آیگو
مطمئنم برای قَیِمشم سخته
مدیریت دارو برای یکی از اعضای خونواده که شیزوفرنی داره، نمیتونه آسون باشه
خودشم وقتی شاغلی
،اگه داروهاشو مصرف میکرد و علائمشو کنترل میکرد
عملکردش الان خیلی بهتر میشد
،یکی باید مراقبش باشه و حواسش بهش باشه
ولی این سخت ترین بخش برای خونواده یه مریضه
اگه به یه بیماری مزمن تبدیل شه، اونوقت دیگه مدیریت کردنش سخت میشه
تربچه خشک مزه دار مورد علاقهت رو درست کردم
،پودر چیلی خیلی خوب و تنده بخاطر همون خیلی خوشمزه شده
تخم مرغ آب پزم درست کردم
میذارمشون پیش پرستار، پس هر وقت خواستی بخوری بهشون بگو
مامان
چرا منو آوردی به بخش روانی
چی؟
با من عین مریضا رفتار میکنن، عین بقیه
حواسشون هست که غذامو میخورم، قرصامو میخورم و کلا همه چی
چرا باید وضعیتم این باشه؟
حتی اونقدرا هم مریض نیستم
دا اون
تو مریضی
...من
فقط میترسم
که یهو بمیری
...بمیرم
قرار نیست بمیرم، باشه؟
،حوصله غذا خوردن نداشتم و انرژی نداشتم
بخاطر همین یه مدت تو تخت بودم همین باعث شد یکم افسرده شم
درسته، پس حل کردن اون مشکلات تو مدتی که اینجا هستی مشکلی نداره
پس بیمارستان چی؟
مرخصی استعلاجی من خیلی زود تموم میشه
به سرپرستار گفتم و مرخصی استعلاجیت رو تمدید کردم
گفت که نیاز نیست نگران چیزی باشی و فقط روی درمانت تمرکز کن
...چی؟ مامان
مامان، بهش گفتی که
من تو بیمارستان روانی بستری شدم؟
چرا این کار رو کردی؟ !در هر صورت که من زود از اینجا میرم
مامان، داری خیلی زیادهروی میکنی، خبر داری؟
دا اون
برای منم آسون نیست
مامان، من میتونم تو خونه خوب بشم. ها؟ لطفا
دا اون فقط همینجا بمون. همونطور که من گفتم. باشه؟
...فقط
!منو از اینجا بیرون بیار، تو رو خدا
ببخشید خانوم
دارم میرم یکم با پرستار حرف بزنم
الان برمیگردم- مامان-
...مامان، لطفا
بذارین کمکتون کنم خانوم- ممنون-
دقیقا باید چیکار کنم؟
در حال حاضر سعی کن کاری نکنی
و بهش توصیه های قابل پیش بینی نکن
وقتی از کسی بخوای یه قاشق رو برداره ...در حالیکه نمیتونه
این یه خشونت محسوب میشه، نه؟
هی
خدایا، من خونه دخترم ام. اره
خدای من! معلومه که میام
اره، فهمیدم
یا خدا، چطور یه دختر تو جیبش یه ده تومنی نداره؟
خدایی، داره تو یه بیمارستان دانشگاه کار میکنه
رسید هدیه) (پنجاه هزار وون
جراح قلب و قفسه سینه) (هوانگ دهایل
یا خدا، اون دکتر دمدمی مزاج شما نیستش که، ها؟
دختره دلقک. بالاخره نشون داد تو یه چیزی خوبه
سلام
من مادر پرستار مین دلره هستم
میخواین صداش کنم بیاد؟
نه بابا
دکتری به اسم هوانگ یو هوان داریم که اینجا کار کنه؟
سلام خانوم
من هوانگ یو هوانم
منم مامان دلره ام
ببخشید که قبلا خودمو خوب معرفی نکردم
خب، دلره منم خیلی خجالتیه
اوه، درسته
خانوم مین رو دیدین؟
خانوم مین"؟"
آها درسته. من اینطوری صداش میکنم
احتمالا صدا کردن دوست دخترتون به صورت خانوم فلانی" و "خانوم بیساری" باید عجیب باشه"
اوه، اون دوست دخترتونه، اره؟
بله خانوم
اوه، نگران بودم که دلره ،هیچوقت نتونه مرد مناسب خودشو پیدا کنه
چون خیلی به من رفته خیلی احساساتی و ساده اس
دیگه حساب کنین چقدر تعجب کردم وقتی دیدم همچین پزشک خوبی رو پیدا کرده
تو از اون خیلی سرتری
ببخشید؟
اوه، قبلا خونه ما بودی. اره؟
بله البته
پس باید دیده باشی که چطوری زندگی میکنه
،خدای من، خیلی وقته که ندیدمش
خب این اولین باره که وضعیت زندگیش رو دیدم
نظرت چیه؟
البته که حس بدی بابتش دارم
...پس، بعد از سمینار
،اگه دوست دخترت ده میلیون وون داشت میتونست بره یه جای بهتر
به عنوان دوست پسرش، میتونی بهش کمک کنی بره یه جای بهتر زندگی کنه. نمیتونی؟
تو دکتری. پول زیادی درمیاری
...خب- مامان-
No comments yet. Be the first to leave one.