İlk 200 satır.
...آن چه در "روز سوم" گذشت
.حالش چطوره؟ اِپونا
...گمونم بالاخره داره کاری که میخواست
...انجام بده رو به سرانجام میرسونه
.با من بیا ، عشقم
برای فستیوال اومدی اینجا؟
.آره
نظرت راجع این آدما چیه؟
.گمونم "اپونا" داره چیزیو مخفی میکنه
از پدرش چیزی میدونی؟
! سم، جیسون خطرناک نیست
.من باید از این جزیره برم
.زنم نمیدونه که کجام
.و هیچکدوم از تلفنها جواب نمیدن
.میانگذر تا صبح باز نمیشه
،در همین حین ...پیشنهاد میکنم مستقر بشی
.استراحت کنی و حال کنی
.قیافه ات آشنا میزنه
خب، قبلاً اینجا اومدی؟
.نمیتونی بری
: مترجم « Ali EmJay »
! وایستا
! نیتن
! برگرد
«روز ســــوم»
! اوه، نه
! اوه لعنتی
ما واقعاً با هم سکس داشتیم؟
.چونکه شاید نداشتیم
...شاید فقط....خوابیدیم
یادته؟ - ...من -
.هیچی یادم نمیاد
دنبال چی کوفتی میگردی؟
.چکمههام .چکمه هامو نمیتونم پیدا کنم
! اوه لعنتی
دستمال هست .ریدم بهش
سکس داشتیم. مگه نه؟
...اگه شوهرم بفهمه - از کجا میخواد بفهمه؟ -
.اینجورچیزارو میفهمه
از کاندوم استفاده کردی؟
.من که کاندوم ندارم
! لاشی
تو کاندوم داری؟
چرا کاندوم داشته باشم؟ .متاهلم
! منم
.ببین...من اینجور آدمی نیستم
! یا خدا .من سریع حامله میشم
.ممنون. خیلی ممنونم
! آقا اومد
دیشب خوش گذشت؟
.اوسیا" که میگن اینه"
به قول زنم ...فستیوالمون قراره
.قراره بترکونه
.یک کِتری چای دِبش اینجاست
...میخوام به تو و خانم پفرد
.یه چای انگلیسی بدم که نخوردین
.دوست دارم اسمشو "فول اوسیا" بذارم
.منو بیدار نکردی
.به میانگذر نرسیدم
.و قرار بود "اپونا" رو پیشم بیاری
...خب، من دیشب اومدم بیدارت کنم، سم
...اما وقتی بیرون در اتاقت وایستادم
.فهمیدم که نمیتونم مزاحمت بشم
! البته به من ربطی نداره
! من قضاوت نمیکنم
.ببین، من باید برم خونه
.زنم نمیدونه کجام
...حتی دیروز نتونستم بهش زنگ
قایقی هست؟
خب، ما امیدمون به قایق موتوری "تامو" بود ...اگه اتفاقی بیفته
اما پریروز رفت و اونو به یک موجشکن کوبوند
.ببین، گوشیای نیست
.میانگذر هم تا 4:06 باز نمیشه
حقت نیست یکم استراحت کنی؟
بذاری بهت برسیم و لوست کنیم؟
.مایه افتخاره
! خدای من، کره
...ببین، ببخشید. فقط اینکه
قضیهی شوهرم یکم پیچیدهست
،بعد از اینکه اولین بچهام به دنیا اومد .وضع ناجور شد
.واقعاً داغون بودم
میدونی؟ - ...افسردگی پس از زایمان -
.نه، نه، به خاطر اون بود
.به خاطر با اون بودن
.پس میخواستم برم
...برنامه داشتم بردارمش و برم
.و بعد دوباره حامله شدم
.و بعد نتونستم
،بعد از اینکه بچهی دومم به دنیا اومد .در جا زدم
...یک دورهای بود که
... همش غرقِ مشروب و آدما شدم و
.شوهرم قضیه رو دادگاهی کرد
.اون خیلی...گُرگ و نیرنگبازه
...برای همینم جوری قضیه رو نشون داد که
.حضانت (بچه) رو بدست آورد
.برای همینم من با این و اون نمیخوابم
.مشروب نمیخورم
هیچ کاری انجام نمیدم که ممکن باشه .باعث بشه نتونم دخترام رو ببینم
.اون اینجا نیست
.نمیفهمه
قول میدی؟
این مردم به چی اعتقاد دارن؟
.مسیحیت
با یکم چاشنیِ...ببین مردم سِلت باستان ...اعتقاد داشتن که
اوسی" روح دنیا هست"
برای همینم وقتی "چرینگتون" برای آزمایش بزرگش ...به اینجا اومد
.به ایمان نیاز داشت
برای همینم "چرینگتون" پدر این جزیره شد
...اولین نفر بعد از 2000 سال
.و جوابم داد
...یک قِشری از مجرمین و معتادان
در شادکامی و .با همدلی هیپیطوری زندگی میکردن
...وقتی مُرد، پسرش کنترل اوضاعو بدست گرفت
و بعد اون پسر اون و همینجور ...ادامه پیدا کرد و رفت
چی؟ یعنی به ارث میذاشتن؟ جدی؟
نمیشه گفت که پادشاهی چیزیه
...فقط
.نمیدونم، بهش اعتماد دارن
پدربزرگم در زمان جنگ .در اینجا مستقر بود
میدونستی که پایگاه نظامی بود؟ - عجب -
.هرگز در موردش صحبت نمیکرد
اگه ازش میپرسیدی جوری قات میزد .که انگار توی اردوگاه نازیها بوده
آخه، به نظر تو اینا یکم عجیبغریب نیستن؟
...آره
...اما مذهب کاتولیک و کریستال و
فیزیک کوانتوم هم عجیبن ! اما چی بگم والا
.هرچی که به کارِ آدم بیاد، خوبه
.آخه اینا آدمای خوبین
...همیشه باهام عالی رفتار میکردن
...که یکم منو میترسونه
.که فهمیدن من هرزهبازی در میارم
.اینو نگو
.اتفاق افتاد دیگه، میدونی .کار جفتمون بود
...میتونی ازش پشیمون باشی- .نیستم -
.ازش پشیمون نیستم
.به هیچ وجه
.ما اومدیم
...حالا یک "فول اوسیا" فول نمیشه بدونِ
.آره، خیلی کمیابه
...چندتاشون رو قورت بدین
.جیگرتون حال میاد
!خب، پر از زینک هستن
! بفرست بیاد لعنتی
بهم چی گفتی؟؟ !چی گفتی؟
.باشه.باشه...آرومم
.بیا
.کسخل گفت بهشون نیاز داری
.ممنونم
حال "اپونا" چطوره؟
.زندهست
میشه ببینمش ؟
چرا؟
بهمون اعتماد نداری؟
...من که اینو نمیگم. فقط
...میدونی، با وجود فستیوال و
توی "خانه بزرگ" هست - خانه بزرگ؟ -
،کاری که گفتی .انجام شده
.باهاش صحبت میکنن
ما به فستیوال نیاز داریم ...بیچاره شدیم
.اما اونو به اون دختر ارجحیت نمیدیم
.در مورد وفات بچه ات بهش گفتم
میخواستم ببینه که .فقط اون نیست که درد رو تجربه میکنه
خب، که چی؟ ...فکر میکنی
ما به هم وصلیم؟ چرا؟
چونکه من پیداش کردم؟
.شاید قرار بود پیداش کنی
.من به این جور چیزا باور ندارم
.نه، فکر نمیکنی که نداری، سم
.اما ممکنه داشته باشی
.در قسمتی از درونت
،وقتی کارشون تموم بشه ...پیشت میارمش
اما ممکنه یکم طول بکشه. باشه؟
! گناه را از روح او بزُدا و بسوزان
! ذهنش را از شک و تردید آزاد کن
! چو او خود را قربانی کرده
...به نام مسیح
! این مرد را بگیر ...به نام پروردگار
! این مرد را بگیر
...و به نام بحر و بـر
...این مرد را بگیر، پروردگار
! رستگاری را در قلبش فرو کن
...گناه" را از "روح"ـش بزدا و بسوزان"
.که آن دو را جدا از هم خلق کردی
و با این چیزهایی که درون این گناهکار .باهاش میجنگیم
خدای من، مگر گفته نشده؟
....او از چیزهای نهان و عمیق پرده میگشاید
.و میداند در تاریکی چه چیزی نفهتهست
...مگر آن پروردگار نبود که گفت
! جبال را اموات پُر میکنم
...تپهها، وادیها، جویها
.پر از اجسادی که به تیغ شمشیر کشته شدند
...مگر پروردگار نبود که جار زد
"...مرگ بر ساکنین زمین"
"چو شیطان بر شما غلبه یافته..."
حالا، میخوام به این مردی که جلوم زانو زده، نگاه کنید
! ببینید چی رو از دست داده
!خون همخونش به خاطر شما ریخته شده
پروردگارا، این فداکاری را از این مرد قبول کن
بگذار در دریای عشقت شناور شود
...خون همخونش را
No comments yet. Be the first to leave one.