İlk 167 satır.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
اوکابه رینتارو!
تکون نخورین!
چه خبر شده...
اوکارین!
اینـ اینجا چه خبر شده؟
نکنه... سورپرایزی چیزیـه؟
نگو که...
نگو که سرآخر تو بودی؟!
کیریو موئکا!
آروم باش!
K-6205.
اوکی
گرفته شد k6205
کاگاری-سان!
نه! نجاتم بده مایوری-سان!
کاگاری-سان!
تکون نخور! اگه بخوای جلوشون رو بگیری...
نمیخوام! ولم کن!
هوی!
مگه نگفته بودم تو طبقهی دوم انقدر سر و صدا راه نندازین!
بـ بابایی!
براون خان!
کاگاری-سان!
وایسا!
وایسا!
بـ بابا جون!
دیگه همه چی حله. تا بابایی کنارته غم نداشته باش.
کلی توضیح بدهکاری اوکابه.
اون مزدورها کی بودن؟
اونها...
ما برگشتیم.
-واسه همه کلی نوشیدنی خریدیم. -ها؟
چی شده؟ همه از ترس خشکتون زده!
وای؟ خاک بر سرم! تلویزیون چی شده؟
مراقب پاهات باش!
جارو و خاک انداز کجاست؟
گرفتگی انتقال الکترونی - انتقال الکترونی
انگار دوستهای مایوری به سلامت رسیدن خونه.
ماهو-تان هم گفته که به محل کارش رسیده.
محض اطمینان شب رو هم اونجا میمونه.
خوبه... خیالم راحت شد.
میگم، اوکارین.
اونها دنبال کاگاری-تان بودن، مگه نه؟
آره...
میدونی یعنی چی دیگه؟
اونها انگار میدونستن که کاگاری-تان از آینده اومده.
راستش...
نکنه این همه مدت که گم شده بود، اتفاق بدی براش افتاده باشه؟
به نظرم حرفت درسته.
آدمکشهای سرن...
در گذشته، به خاطر توسعهی ماشین زمان، همون تشکیلات به ما حمله کرد و گرفتمون.
وایسا بینم...
حتی اگه خط دنیا تغییر کرده باشه، تنوجی هنوزم باید رییس تشکیلات توی آکیهابارا باشه.
اگه اون دشمن باشه، عجیبه که بخواد به ما کمک کنه.
پس اونی هم که لباس موتورسوارها رو داشت کیریو موئکا نبوده...
یکی دیگه بوده...
منکه هنوز باورم نمیشه اون اتفاقها برامون افتاده.
توی همین آکیبا؟ توی ژاپن؟ اونهم یه عده با تفنگ به ما حمله کردن!
درست همونطوری شد که سوزوها میگفت...
من همهش منتظر بودم یکی پاشه بگه هورا، باورت شد!
میدونی چی میگم دیگه؟
آره، حست رو درک میکنم.
ولی اون اتفاق افتاده و این یک حقیقتـه.
میدونم... به یاد میارمش.
صحنهی یکسانی که بارها و بارها زندگیش کردم...
دود تفنگ... داد و فریاد... خونی که پخش شد...
چی شد؟
شرمنده.
میخوای یه خرده استراحت کنیم؟
نه...
شاید همون باشه؟ انتخاب اشتاینز گیت یا همین چیزها.
اشتانیز گیت، ها؟
هرچی بیشتر بهش فکر میکنم حالم بیشتر بد میشه.
خودت رو نیگا، اصلا رو پات نمیتونی به ایستی. دستت رو بذار رو شونهم.
گفتم که خوبم.
حالا غر نزن دیگه.
میگم، به نظرت اتفاقی که امروز افتاد ، بازم میافته؟
باید دنبال راهی باشم که اونها دوباره نیان...
مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.
شمارهای که با آن تماس گرفتید، یا خارج از پوشش آنتن است، یا قطع شده و از دسترس خارج شده است.
ای بابا! دلم هزار جا رفت!
استاد تو این وضعیت کجا گذاشته رفته؟
هرچی زور میزنم، نمیتونم به آمادئوس متصل بشم.
این دیگه چه وضعشه؟
سلام؟
سوزوها، منم. در چه حالی؟
سیستم امنیتی اینجا، اون هم واسه یه معبد، قویتر از چیزی بود که فکرش رو میکردم.
شاید بابای روکا از اونها باشه که از همه میترسه.
میدونستم همچین سیستمی رو چندوقته که کار گذاشتن.
آخه یه عده شبها یواشکی مزاحمشون میشدن.
حالا هرچی، فکر نمیکنی زیاده روی کرده؟
خب، شاید از اوکارین هم کمک گرفته باشه
... و من هم شاید دو سه تا دوربین مخفی کار گذاشته باشم...
به هرحال، بعد از دیدن تجهیزاتِ اینجا، خیالمون یه مقدار راحت شد.
هر اتفاقی افتاد، سریع به ما خبر بده.
اوهوم. تو هم مراقب خودت باش بابا. تو خیلی از من ضعیفتری.
بهتر هم میتونستی بگیها! مثلا به بابایی بگی تو یه بزغالهی بیجون و گشادی که حتیــــ
اه،خوش اومدی!
کاگاری چطوره؟
حتما کلی ترسیده. همین تازه خوابش برد.
که اینطور.
روکا-نیسان، تو هم حتما خیلی خستهای. بهتره بری بخوابی.
از لحاظ امنیت مشکلی نیست. پس نمیخواد نگران باشی.
سوزوها-سان، خودت نمیخوابی؟
من همینطوری راحتم. اگه اتفاقی بیافته، به راحتی میتونم واکنش نشون بدم.
واقعا؟ اینطوری که اصلا نمیتونی استراحت کنی.
مشکلی نیست. عادت دارم.
مامان...
مامان، ولم نکن...
مامان...
ال سای کنگری...
میبخشی، میشه یه چی ازت بپرسم؟
چی؟
خب...
چرا وقتی دربارهی اوکابه-سان حرف میزنی، بهش عمو اوکارین میگی؟
چرا به مایوری-چان، مایو-نهسان میگی؟
به فریس-سان هم همیشه رومی-نهسان میگی...
حتی من... چرا به من روکا-نیسان میگی؟
کاگاری-سان همین چند لحظهی پیش داشت مامانش رو صدا میکرد، درسته؟
اما، قبل ازینکه خوابش ببره، یه اسمی رو برد...
مامان مایوری...
همون مایوری-چان خودمونه، آره؟
چرا بهش گفت مامان؟
بهتره تو چیزی ندونی.
آره درسته، باز هم من رو محرم اسرار نمیدونن...
اوکابه-سان و مایوری-چان به نظر میرسه همیشه تو درد و رنج هستن.
هاشیدا-سان و فریس-سان هم، همه دارن یه چیزی رو از من مخفی میکنن...
میدونم احتمالا کاری از دست من بر نمیاد، ولی...
ولی باز هم...
برای من هم مهمـه! میخوام تو گرفتاری ها و نگرانیهاشون شریک باشم!
روکا-نیسان...
واقعا نمیخوای به من بگی؟
عمو اوکارین میدونی چطوریـه؟
تو تنها کسی هستی که بهش چیزی نمیگه... فکر کنم حالا دلیلش رو هم فهمیدم که چرا اینطوره.
دلیل؟
روکا-نیسان، اون میخواد حداقل تو یکی، جزئی از این دنیا باقی بمونی.
طوری که فقط این دنیا رو با همهی هست و نیستش بشناسی.
برای اون... برای عمو اوکارین...
فکر کنم... این داره نجاتش میده.
نجاتش میده؟
آره...
ولی آخه...
الآن باید مثلا چه جوابی بدم؟
به نظرم بهتره الآن بگیری بخوابی.
شبت خوش.
سال نو مبارک از روز سوم شروع به کار میکنیم.
همم، بالاخره سر و کلهت پیدا شد؟
خب؟ دیروز چی شد؟
چیزی نیست.
اگه حق با من باشه، همهچی الآن مشخص میشه.
چی شده؟ مگه نیومدی توضیح بدی؟
قـ قبل از اون، میخوام از یه چی مطمئن بشم.
اون اتفاق کارِ تو که نبود، بود؟
ها؟ منظورت چیـه؟
چرا فکر کردی چنین کاری میکردم؟
مگه معلوم نیست؟
اصلا نمیدونم دربارهی چی داری زر میزنی؟
اگه همینطور الکی زر بزنی اجارهت رو میبرم بالاها!
چون میدونم تو یه راوندری، مستر فردیناند براون.
یا شایدم... باید بهت بگم اف بی؟
چی شدی بابایی؟
هوم؟
یههویی قیافهت ترسناک شد.
واقعا؟ من که همیشه قیافهم اینشکلیـه، نیست؟
پس دختر خوبی باش و برو بیرون... نه، برو اونجا بشین و انیمهت رو ببین باشه؟
یه هدفونی چیزی هم بذار رو سرت.
No comments yet. Be the first to leave one.