İlk 200 satır.
شما احتمالا من رو به یاد دارین.
من استیسی هستم، همون شیرینی پز اهل شیکاگو،
همونی که برای شرکت توی یه مسابقه کیک و شیرینی پزی به بلگریویا رفت،
ولی بعدا جاش با مارگارت، دوشس مونتنارو، عوض شد،
همونی که دقیقا شبیه منه.
حدس می زنم یادتون باشه که من با شاهزاده ادوارد ازدواج کردم،
و احتمالا یادتونه که مارگارت هم عاشق بهترین دوستم، کوین، شد.
نازترین زوج دنیان، مگه نه؟
ولی چیزی که نمی دونین، اینه که از زمان رخ دادن این وقایع،
پادشاه مونتنارو فوت کرد،
و الان هم قراره که تاج و تخت به مارگارت برسه،
همون مارگارتی که توی حوزه عشق و عاشقی، بدجوری وضعش خرابه.
سر من هم خیلی شلوغ بوده، ولی این رو ازم بشنوین،
که زندگی به خوبی و خوشی تا ابد، هرگز آسون نیست.
خصوصا برای یه شاهدخت.
آقایون و خانم ـها، لحظه ای که همه ـمون منتظرش بودیم، فرا رسیده!
نتایج نهایی پنجاه و نهمین مسابقه ملی سالیانه کیک و شیرینی پیزی بلگریویا، مشخص شدن!
و رییس هیئت داوران و قهرمان پیشین مسابقه،
استیسی دنووو ویندهام، شاهدخت بلگریویا، اومده که نام برنده رو اعلام کنه!
ممنون.
ممنون.
ما خیلی خوشحالیم که در کریسمس جاری،
این شیرینی پزهای فوق العاده، از سراسر دنیا، به اینجا اومدن.
اساس کریسمس، دادنه...
...و شرکت کنندگان امسال...
هم به ما خلاقیت، مهارت و هنرمندی رو دادن.
پس بدون تاخیر بیشتر،
اولین برنده ما فردیه که من دو سال پیش باهاش رقابت کردم.
اون امسال کیکی خلق کرده که برای من خیلی خاصه.
من اولین باری که واقعا عاشق شوهرم، شاهزاده ادوارد، شدم، زیر شاخه داروش بود.
همه یه کف مرتب به افتخار زک براکمن از مونیخ آلمان...
و شاهکار داروشیش بزنین.
تبریک می گم.
تبریک می گم.
(قصر سلطنتی بلگریویا)
عزیزم، امروز خیلی دلربا شده بودی.
فقط چند تا روبان بین ملت پخش کردم.
فقط ببخشید که نتونستم کل مراسم رو ببینم.
آره، دوباره با جلسه پارلمان تداخل داشت.
هیچ مشکلی نیست.
خب، مطمئن نیستم مشکلی نباشه،
با توجه به محول شدن تعداد بیشتری از وظایف پادشاه به من...
و اداره خیریه ـهای سلطنتی و مغازه شیرینی پزیت توسط تو، چندان...
زمان زیادی برای این که با هم وقت بگذرونیم، نداشتیم.
خب، کار ما مهمه.
ما هم مهمیم. نمی خوام این رو از دست بدم.
خب، خبر خوب اینه که تا آخر هفته به مونتنارو بر می گردیم.
قراره کلی وقت با هم بگذرونیم.
کریسمس مونتنارو خیلی جادویی به نظر می رسه.
واقعا هم همینطوره.
- ولی من نگران مارگارتم. - چطور؟
خب، این رو دیدی؟
«آیا دوشس آماده حکمرانی است؟»
و این؟
مارگارت هیچوقت انتظار نداشته که ملکه بشه.
یادته چقدر از در مرکز توجه بودن متنفر بود؟
خب، با وجود پخش مراسم تاج گذاریش از تلویزیون در روز کریسمس،
ناچاره که خیلی سریع بهش عادت کنه.
وقتی که بهش زنگ زدم، خیلی ناراحت به نظر می اومد.
شاه دنیس فوت کرده...
- و شاهزاده هاوارد هم از ارث محرومه، پس... - آره.
...اون چه بخواد و چه نخواد، جایگاه بعدی به اون می رسه.
بهم یادآوری کن که چرا الان داریم دوباره در مورد مارگارت صحبت می کنیم؟
چون وقتی نگرانم، خوابم نمی بره.
خب، به غیر از...
صحبت در مورد بانو مارگارت، چند تا کار دیگه هستن...
که می تونیم برای کاهش اضطرابت انجام بدیم.
راستش رو بخوای، فکر می کنم که اون هنوز کوین رو فراموش نکرده.
منظورم اینه که، جداییشون حتما به جفتشون سخت گذشته.
- می تونیم یه آتیش روشن کنیم. - اون می خواست به شیکاگو منتقل شه.
- می تونیم یه بطری نوشیدنی باز کنیم؟ - اونا تقریبا با هم نامزد کرده بودن.
می تونیم یکم آهنگ گوش کنیم.
می دونستی کوین دنبال حلقه می گشته؟
- استیسی! - چیه؟
اونا از هم جدا شدن. ملت همه اش این کار رو می کنن.
می دونم. فقط...
اولیویا هر روز بهم پیام می ده.
می گه باباش بدون مارگارت خیلی بیچاره است.
اون دعوت مراسم تاج گذاری رو رد کرده.
- ظاهرا نمی خواد اون رو ببینه. - خب، مردا هیچوقت نمی دونن چی می خوان.
من می دونم چی می خوام.
یه فکر عالی به ذهنم رسید.
چرا سر راهمون به مونتنارو، خیلی سریع یه سر هم...
به شیکاگو نمی زنیم؟
عزیزم. آرزو می کنم که ای کاش می تونستم زودتر از کارم خلاص شم. واقعا می گم.
ولی...مگه این که بخوای بدون من به شیکاگو بری...
اوه! ایول! می خوام وسایلم رو جمع کنم و سوار اولین پرواز فردا صبح شم.
(شیکاگو)
خیلی ممنون. کریسمس مبارک.
ممنون، کریسمس شما هم مبارک.
لطفا 12 ـتا کلوچه کریسمسی بهم بدین!
استیسی؟
سلام!
- دلم برات تنگ شده بود! - دل من هم برات تنگ شده بود.
استیسی! تو اینجا چیکار می کنی؟
این حوالی بودم و گفتم یه سری به شریک تجاریم بزنم.
- راستی، عاشق این جای جدیدم. - ممنون. ادوارد کجاست؟
اون توی لندن، سر راهمون به مونتنارو، بهم ملحق می شه.
خب، خیلی عالی به نظر میای.
ممنون، و تو هم...
راحت به نظر میای.
آره، همه چیز خوبه.
اون از زمان جدایی از اسمشو نبر، از خونه بیرون نرفته.
باید کسب و کارم رو بگردونم. یادته؟
بیخیال، کو. زندگی که فقط کار کردن نیست.
می دونم، برای همین هم به مناسبت کریسمس، داریم سرپرستی یه گربه دیگه رو هم قبول می کنیم.
یه گربه دیگه؟
آره. آدم هر چند تا گربه که داشته باشه، باز هم کمه.
باید با هم صحبت کنیم.
نظرت چیه بری و یکی از میزهای اونور رو تمیز کنی؟
خب، چه خبرا؟
تو شلوار راحتی پوشیدی، با کسی بیرون نمی ری و داری گربه جمع می کنی.
خب؟
دو سال پیش، یه دعوتنامه بهم دادی که زندگیم رو تغییر داد.
وقتشه که این لطفت رو جبران کنم.
استیس، من و مارگارت شش ماه پیش از هم جدا شدیم.
آره، که احتمالا احمقانه ـترین کاریه که توی زندگیت کردی.
صرفا دیگه خواسته ـهامون مثل هم نبودن.
بعلاوه، منظورم اینه که اون من رو فراموش کرده. من هم فراموشش کردم.
- واقعا؟ - آره.
چون به نظر نمیاد فراموشش کرده باشی.
من قبلا جواب دعوتنامه رو فرستادم.
اون جواب دعوتنامه...
یه جورایی هیچوقت به صندوق پستی نرسید.
لیو...
کولین، به عنوان دوستش به مراسم تاج گذاری برو.
نمی دونم والا.
به ارث بردن تاج و تخت، قضیه گنده ایه.
مارگارت نیاز داره که اونجا پیشش باشیم، همه ـمون.
خواهش می کنم، بابا.
اون دوست من هم هست.
باشه.
آهای! به پرستار گربه زنگ بزن.
شاید قبل از این که حرکت کنیم، بهتر باشه موهات رو اصلاح کنی و یه شلوار واقعی هم بخری.
مشکل اینا چیه؟
(قصر سلطنتی مونتنارو)
ممنون، فرانک.
وای.
استیسی!
خیلی خوشحالم که اینجایی.
من هم همینطور.
می ترسیدم که سرتون خیلی شلوغ باشه و نتونین بیاین.
- عمرا. - عمرا اگه مراسم تاج گذاریت رو از دست می دادیم.
من هم دقیقا همین رو بهش گفتم.
خانم داناتلی، شما عالی به نظر میاین.
اوه، ممنون. علیا حضرت، شما هم خیلی درخشان به نظر میاین.
خب، استیسی برای شاهدخت شدن زاده شده.
حس می کنم خیلی وقته ندیدمت.
خب، الان اینجاییم و یه سورپرایز کوچیکی هم برات آوردیم.
- اولیویا! - مارگارت!
نگاهش کن! اوه!
نسبت به آخرین باری که دیدیش، بزرگ ـتر شده.
واقعا هم همینطوره.
از اونجایی که جواب دعوتنامه رو دریافت نکردیم، مطمئن نبودیم که میاین یا نه.
امیدوارم اشکالی نداشته باشه که به عنوان...
دوست به اینجا اومدیم.
البته که اشکالی نداره. با هم دوستیم.
می تونیم قصرت رو ببینیم؟
از اینور.
سلام!
مارگارت، چرا روی همه چیز رو پوشوندین؟
هنوز کامل منتقل نشدم.
مگه قرار نیست برای کریسمس، مراسم رقص برگزار کنین؟
چرا، ولی جلوی خدمه رو گرفتم که اینجا رو تزیین نکنن.
راستش رو بخواین، توی فکر لغو جشن ـها بودم...
- کنسرت، مراسم رقص، همه اش. - چرا؟
درست به نظر نمیاد.
کشور همچنان داره بابت فقدان پادشاهش، عزاداری می کنه.
- همچنین داره بابت ملکه جدیدش، جشن می گیره. - آره!
بانو مارگارت، مردم به تو به عنوان فرمانروای جدیدشون نگه می کنن.
تو امید اونا به آینده ای.
خب، مشکل اینه که نمی دونم که می تونم هیچوقت به اینجا عادت کنم یا نه.
خب، نمی دونم.
یه قصر، وقتی که با آدمایی که دوستشون داری به اشتراک گذاشته بشه، می تونه خیلی دنج و راحت باشه.
خب، گمونم بتونه.
اگه نظر من رو بخوای، باید بگم که اینجا بدجوری به شادی کریسمسی نیاز داره.
واقعا اشکالی نداره بهم کمک کنین؟
بیا این تالارها رو تزیین کنیم.
از اینور، لطفا.
- خوشگل شدی! - بابا!
وای!
حواستون به جلوی پاتون باشه! داریم میایم!
- داریش؟ - آره.
آره.
اوه.
- اون درخت رو نگاه. - سلام.
چی؟
این واقعا شگفت انگیزه.
فقط یه چیز کم داره.
- چی؟ - شکلات داغ؟
اوه. الان میارم. ولی به یه کمک دست نیاز دارم.
من می خواستم با ادوارد و استیسی، توییستر بازی کنم.
درسته بچه ـها؟
آره، کریسمس بدون توییستر که کریسمس نیست.
- درسته. - شاید مارگارت بتونه بهت کمک کنه؟
گمونم بتونم یه دستی برسونم.
خب...آشپزخونه کجاست؟
از اینور بیا.
- فکر خوبی بود. - ممنون!
آره!
No comments yet. Be the first to leave one.