Searching for Ingmar Bergman (Ingmar Bergman - Vermächtnis eines Jahrhundertgenies)

Searching for Ingmar Bergman (Ingmar Bergman - Vermächtnis eines Jahrhundertgenies)

Auf der Suche nach Ingmar Bergman

Farsi Persian Altyazısını İndir

Sürüm bilgisi

Searching for Ingmar Bergman 2018 1080p WEB-DL
Searching for Ingmar Bergman 2018 1080p WEB-DL H264-AKME
Searching for Ingmar Bergman 2018 720p WEB-DL
Şunun yorumuyla Amir Yaghoobi
►►ترجمه از امیر یعقوبی◄◄

Etiketler

Web-DL
web-dl
web
WEB-DL
1080
720p
720
Yayınlandı: 2022-11-10
İndirmeler: 38
İşitme Engelliler: No

Farsi Persian altyazı önizlemesi

İlk 200 satır.

تقدیم به دوستداران اینگمار برگمان

.اين جاييه که همه چيز براي من شروع شد

...با يک آسمان تاريک .و يک پرنده سياه

ما صخره‌ها، دريا و اين تخته سنگ‌ها رو مي‌بينيم

.که با يک نماي دور از بالا نشون داده ميشن

.و "مکس فون سيدو" که اينجا دراز کشيده

به نظر مياد تازه از خواب بيدار شده .و داره به آسمون نگاه ميکنه

و بعد دستيارش رو مي‌بينيم .که روي ساحل سنگي خوابيده

دوربين اسب‌ها رو نشون ميده .تا ما بفهميم متعلق به اين دو نفر هستن

.سپس يک نماي نزديک از مکس فون سيدو

خيلي به فکر فرو رفته

.و واقعا نميدونه چي در انتظارشه

،خورشيد طلوع ميکنه .روز شروع ميشه

.دستيارش توي خواب برميگرده .مشخصه نميخواد از خواب بيدار بشه

مکس فون سيدو ميره توي آب

،و با آب دريا صورتش رو ميشوره

.انگار که ميخواد خودش رو براي دعا آماده کنه

.و بعد يک نماي دور از بالا اون از آب بيرون مياد

.و روي ساحل سنگي به زانو مي‌شينه .شبيه توبه کردن ميمونه

،سعي ميکنه دعا کنه ...اولش خيلي خالصانه، اما بعدش

...مي‌بينيد که اون انگار نمي‌تونه با اون شدت و تمرکزي که مي‌خواد دعا کنه

.چون به ايمانش شک داره .ما اينو بعدا توي فيلم متوجه ميشيم

...سپس بلند ميشه ...دوباره يک نماي دور داريم

،و قدم‌زنان به اين نقطه برميگرده .جايي که قبلا صفحه شطرنج رو ديديم

،اون از قاب خارج ميشه ،و دوربين به سمت صفحه شطرنج حرکت ميکنه

،در پس زمينه يک تخته سنگ مشکي وجود داره .مثل يک علامت هشدار

،در يک ديزالو، موج‌ها صفحه شطرنج رو ميشورن

.و بعد يک پيکر سياه ظاهر ميشه

تو کی هستی؟

.من مرگ هستم

اومدی منو ببری؟ - آماده‌اي؟ -

،جسمم آره .اما خودم نه

.در ژانويه 1960 به پاريس اومدم

.پاريس خاکستري، باروني و سرد بود

.هوا باب ميل اينگمار برگمان بود

.در آلمان احساس ميکردم دارم خفه ميشم

خوشبختانه زود با چند جوان فرانسوي آشنا شدم

.که ديوانه‌ي موج نو بودن

،اواخر دهه 1950 "نقدهاي مجله "کايه دو سينما

.دوران جديدي رو آغاز کرد .سينماي مولف

فرانسوا تروفو، کلود شابرول و بقيه .به زودي خودشون داشتن فيلم ميساختن

،اونا آلفرد هيچکاک، کارگردانان آمريکايي

.و اينگمار برگمان رو کشف کردن

دوستان سينه‌فيلي من متقاعد شده بودن که سينما تنها مديومي است که

.ميتونه تمام هنرهاي ديگه رو با هم ترکيب کنه

،براي اينکه اينو ثابت کنن ...تقريبا برخلاف ميلم منو کشوندن

.تا فيلم "مهر هفتم" رو ببينم

.به زودي بيشتر به سينما ميرفتم تا دانشگاه سوربُن

،"همچنين فيلم‌هاي "خاک‌اره و پولک ،"تابستان با مونيکا"

،"نور زمستاني" .و "توت فرنگي‌هاي وحشي" رو هم ديدم

بعضي وقتا اين فکر توي سرم ميره

.که من بزرگ‌تر از آيزاک هستم

،بعدش حس ميکنم اون يه بچه‌س .در حاليکه هم سن و سال هميم

دوست دارم با اين سوال شروع کنم که شما واژه‌ي "کارگرداني" رو چطور تعريف مي‌کنيد؟

اصلا ميشه تعريفش کرد؟

...کارگرداني

خب، يه کارگرداني گفته بود کارگردان کسيه که

با مشکلات زيادي دست و پنجه نرم ميکنه .و هيچوقت فرصت فکر کردن نداره

فکر ميکنم اين نزديک‌ترين تعريفي است .که يک نفر ميتونه ارائه بده

.حالا بياين صحنه رو با موزيک تکرار کنيم

.منظورم تکرار صحنه با مکالمات‌ـه ميشه صحنه رو تکرار کنيم؟

!آماده باشيد

««در جست و جوی اينگمار برگمان»»

...فيلمِ خواهران آلمانی...

...اثر مارگارته فون تروتا

.از جمهوري فدرال آلمان

.يادت مياد؟ اين توي ونيز بود .سال 1981

.وقتي که من شير طلايي رو گرفتم .و تو جايزه رو به من دادي

انگار که استادم اينگمار پشت سرت ايستاده بود .و منو تقديس ميکرد

.و تو برام مثل يک پيامبر بودي

.مثل يک پيامبر بودم چونکه خيلي محو افتادم

.ظاهر ما اون زمان فرق ميکرد ...اينايي که امروزه روي فرش قرمز ميان

...اونا مدل هستن

.ما شبيه دوتا دختر خوشحال بوديم

.آره دقيقا. دوتا دختر خوشحال

تو فقط 7 سال بازيگر بودي؟

.آره چون هدف من نبود .من ميخواستم کارگردان بشم

"خاک‌اره و پولک" 1953

يادم نمياد چند سالم بود که ،خاک‌اره و پولک رو ديدم

.اما تاثير شگفت انگيزي روي من گذاشت

گروهي از مردم که بيشترشون مرد بودن اونجا روي کوه نشسته بودن و نگاه ميکردن

.و زن‌ها شنا ميکردن

.هيچکس تا اون موقع همچين کاري با من نکرده بود

.اينکه اجازه داد ببينم قدرتمند بودن چقدر آسونه .در اوج بودن

.اينکه عضو يک گله باشي، و بعضي‌ها رهبر باشن .اينکه تحقير بشي

"خاک‌اره و پولک" ...من همشو درک کردم

.و از کسي که اونو ساخته حيرت‌زده شدم

سال 62 داشتم با "بيبي اندرسون" روي يک فيلم کار ميکردم

،اون جايي که ما فيلم‌برداري مي‌کرديم هتل نبود .براي همين من و بيبي توي يک کلاس مدرسه با هم زندگي مي‌کرديم

،وقتي اونجا بود يه نامه از اينگمار برگمان به دستش رسيد

.و درباره اينگمار برام صحبت کردم ...اينکه چجور آدميه

و من پرسيدم و پرسيدم .و اونم جواب ميداد

.توي خيابون باهاش آشنا شدم توي سوئد به ملاقات بيبي رفته بودم

.و اون ايستاد و با بيبي صحبت کرد ،اون مي‌دونست من کي بودم

.چون من بازيگر بودم و چندتا فيلم بازي کرده بودم

...با بيبي صحبت کرد و بعدش به من نگاه کرد و گفت - .و اين شروع ماجرا بود -

آره شروع ماجرا بود چون يهو گفت "ميخواي توي فيلم من بازي کني؟"

.و من گفتم آره و اون رفت .بيبي گفت تا حالا نشنيده بودم اينو بگه

"پرسونا" 1966

وقتي پرسونا رو ديدم، تو يه جايي گفته بودي که .مي‌دونستي خود برگمان هستي

.مثل نگاه کردن به آيينه بود .اون به آيينه نگاه ميکرد و صورت تو رو ميديد

اون گفت که از عکس من و بيبي و شباهتي که به همديگه داشتيم

.الهام گرفته بود

از همون بار اول که وارد استوديو شدم ،مي‌دونستم به من چطور نگاه ميکنه

...اون مي‌دونست که .من درکش ميکردم

.من توي پرسونا خود اون بودم

فکر ميکنم "مکس فون سيدو" هم توي فيلم .ساعت گرگ و ميش" خود اينگمار بود"

"ساعت گرگ و ميش" 1968

.ما هر شب تا طلوع خورشيد بيدار مونديم

.اين ساعت بدترين ساعته

ميدوني چي صداش ميکنن؟ - .نه -

قديمي‌ها بهش ميگفتن "ساعت گرگ و ميش"

،ساعتيه که بيشتر مردم مي‌ميرن

.ساعتي که بيشتر بچه‌ها بدنيا ميان

.ساعتيه که کابوس‌ها به سراغمون ميان

...و اگه ما بيدار باشيم - .میترسیم -

.آره میترسیم

مکس خيلي نزديک به چيزي بود که اينگمار .باهاش دست و پنجه نرم ميکرد و داشت ازش رها ميشد

چي شده؟

.هيچي. تازه يه چيزي از دوران بچگيم يادم اومد

.يجور تنبيه بود

منو هل دادن توي کمد لباس‌ها

.و در رو بستن

،هيچ صدايي نبود

.کاملا تاريک بود

.از ترس ديوانه شدم .به در کوبيدم

...بهم گفته بودن يه مرد کوچيک توي کمد زندگي ميکنه

.و انگشت پسرهاي بد رو ميجوئه

،آيا هنر هميشه تا اندازه‌ی معینی درمان و معالجه‌ي هنرمند نيست؟

"پرسونا" 1966

.اينگمار توي تمام فيلم‌هايي که توشون بودم شگفت انگيز بود

،خيلي نزديک به دوربين مي‌ايستاد .خيلي خيلي نزديک

.و بهترين تماشاگري بود که ميشناختم ،چيزي که توي ذهنش بود رو انجام ميداد

اما من ميدونستم اون داره تمام کارهايي که .اون لحظه ميکنم رو نگاه ميکنه

،اون ميگه فيلمنامه رو بهت ميدم ،بخونش و بايد درکش کني

،بعدش چندتا توصيه فوق‌العاده ميکنه

،براي چندتا جمله ميشيني بعدش بلند ميشي و ميري به سمت صندلي

.کنار صندلي مي‌ايستي و بعدش ميشيني

.تو فيلمنامه رو خوندي .تو بازيگري

،اگه فهميده باشيش احساسش ميکني و به منِ کارگردان اجازه بده

.که ببينم فهميديش

"مصائب آنا" 1969

!آندرياس

...دوباره و دوباره ازم مي‌پرسيد که بهتر بود - .شما توي 10 فيلم با هم کار کرديد -

.فکر کنم 11 تا بود

...و اينطوري مي‌بوسيش

،و اون تابستون ما خوشحال بوديم مگه نه؟

"سونات پاييزي" 1978

.نه

تو خوشحال نبودي؟ - .نه -

.تو گفتي هيچوقت خوشحال‌تر از اين نبودي

...آره .نمي‌خواستم ناراحتت کنم

وقتي تمام فيلم‌هاش رو روي صحنه اقتباس ميکردن

.اين بهترين اتفاقي بود که براي اينگمار رخ داده بود

چون يه چيزي که هميشه آرزو داشت .اين بود که در مقام نويسندگي بسيار تحسين بشه

شايد چون "استريندبري" يه زمان اينجا زندگي ميکرد .به اين خونه اومد

اونقدر به استريدنبري علاقه داشت .که دوست داشت توي خونه‌اش زندگي کنه

...شايد. اما اينگمار

.هم داخل و هم اطراف اين بخش از استکهلم زندگي ميکرد

.هميشه توي همين منطقه - .آره -

بعد از اينکه بدنيا اومد با پدر و مادرش .حدود 6 يا 7 بلوک اون طرف‌تر زندگي ميکرد

بعدش نزديک کليسا نقل مکان کردن .جايي که پدرش کشيش بخش بود

اين خونه‌ايه که اينگمار با خانوادش .و خواهر و برادرش زندگي ميکرد

"فاني و الکساندر" 1982

سال تئاتر کجاست؟ - .اون طرف -

.اين رستوران مورد علاقه‌ي اينگمار بود

اون خيلي به اينجا ميومد .چون نزديک تئاتر بود

و ميتونست تنهايي غذا بخوره .يا اينکه يک نفر رو دعوت کنه. يک دوست يا بازيگر

اينجا رو دوست داشت چون ميتونست ورودي رو ببينه

شايد يک دوست يا بازيگر يا هرکسي ممکن بود وارد بشه

...و اينگمار خيلي کنجکاو بود و ميخواست بدونه که

آيا اومدن کسي رو ببينن؟ کسي که من نمي‌شناسم؟ .ميتونست سر تکون بده و ببينه

"سکوت" 1963

...اصلا نميتونم فکر کنم

.بدون اون چي ميشدم

وقتي باهاش آشنا شدم .تقريبا پرقدرت کار رو شروع کردم

.پيشينه‌ي خيلي متفاوتي داشتيم

،اون پسر يک کشيش و از طبقه‌ي بالاي جامعه بود .و من از طبقه‌ي کارگر بودم

.اما اون خيلي چيزها به من رسوند

...برگمان هميشه خيلي دقت ميکرد که

،اکشن کجا باشه ،موتيف کجا باشه

.و اينکه مردم الان بايد کجا رو نگاه کنن

به اون دو نفر نبايد نگاه کنن" ".چون الان داستان پيش اونا نيست

بايد به اونجا نگاه کنن" ".چون داستان داره اونجا اتفاق ميوفته

.و اين تقريبا غير عاديه

خيلي از کارگردان‌ها بازيگرها رو روي صحنه ميبرن .و ميذارن خودشون تصميم‌گيري کنن

يه دوراني بود که همه چيز رو با اينگمار برگمان مقايسه ميکردن

.و تو هيچوقت نمي‌تونستي به سطح اينگمار برگمان برسي

منظورم اينه که، ما کارگردانان ديگه‌اي هم داشتيم ."که فوق‌العاده خوب بودن مثل "بو ويدربرگ

من فکر ميکنم برگمان به بو ويدربرگ .و توجهي که بهش ميشد حسودي ميکرد

.به نظر ميومد ويدربرگ موج نوی سوئد رو شروع کرده بود

،زبان جديدي که ويدربرگ داشت

بداهه پردازي بيشتر، ترکيب کردن بازيگرها با نابازيگرها

...اينگمار به نظر خيلي از ماها توي اون زمان

شايد به نظر من نه ...ولي به نظر خيلي از تازه واردها

.پاپاز کينو" بود"

"کالسکه شبح" ويکتور شوستروم، 1921

.شوستروم" يه جورايي استاد اينگمار بود"

و اون هميشه ميگفت حداقل يک بار در تابستون‌ها .کالسکه شبح" رو توي سينماي خودم مي‌بينم"

.پس بايد تقريبا 50 بار ديده باشش

Searching for Ingmar Bergman (Ingmar Bergman - Vermächtnis eines Jahrhundertgenies) subtitles in other languages

Yorumlar

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left