İlk 15 satır.
اين عکسِ خانهايست ... در بخشي آرام
«از «گرينويچ ويلجِ .«شهرِ «نيويورک
من در واحدِ طبقهيِ سومِ آن آپارتمان .زندگي ميکردم
واحدِ طبقهيِ دومِ آپارتمان .ابتدا توسطِ «استاسيا» اشغال گشت
،هنگاميکه او از آنجا رفت .ميگل» مستأجرِ ساختمان شد»
،آنها هرگز همديگر را ملاقاتنکردند ... هرچند در کافههايِ مشابهي رفتوآمد داشتند
و برخي از دوستانشان نيز .مشابه بود
.ويراج» هرجا که ميتوانست زندگي ميکرد» .او گهگاهي به ديدارِ «استاسيا» ميرفت
گاهياوقات من با دوربين .آنها را همراهي مينمودم
از همينجاست که اين فيلم .خلق گرديد
«« پـژواکهــايِ ســکـــوت »»
: فيلمي از «پيتر امانوئل گلدمن»
«ميگل» ... به هوايِ يک دختر
«از ميانِ «نيويورک .پرسهزني ميکُند
،ميگل» همراه «ژاکهتا» بازميگردد» ... دختري که بلند کرده است
No comments yet. Be the first to leave one.