İlk 200 satır.
رابطه
فکر نمیکردم تو رو اینجا ببینم.
فکر میکرم از شعر گفتن کشیدی کنار.
خب، من بیشتر از پنج ساله، تو جلسهای شرکت نکردم.
نه از وقتی ازدواج کردم.
شوهرت از شعر بدش میاد؟
نه، هیچ وقت بهم نگفته بدش میاد.
یا حداقل اعتراف نکرده بدش میاد.
احساسشو درک میکنم.
این روزها فقط پیرمردهای ضعیف و از کار افتاده، شعر رسمی مینویسن.
اون موقع چنین احساسی داشتم.
مثل قناری بودم که صداشو از دست داده بود.
الان یه هویی دوباره مشتاق شدم.
چرا اینجوری شد؟
والا...
آخرین بار تو مراسم خاک سپاری مادرت، همو دیدیم، درسته؟
آره.
یه سال پیش؟
آره. اولین مراسم یادبود سالانهـش، تو ماه فوریه بود.
فوریه؟
پس حتماً وقتی مُرده، هوا سرد بوده.
درسته...
تو تشبیع جنازش، یکم برف اومده بود.
انگاری هر سنگ، چهره متمایزی داره.
آره، همینطوره.
خیلی متنوع تر از چهرهی آدما هستن.
یه چهرهای خاموش که همه حرفاشو با یه نگاه میزنه.
چایی آمادست.
داخل بخوریم؟>
نه، بیرون بهتره.
تشنمه، آبجو رو ترجیح میدم. - بله قربان. -
مامانت از مشروب خوشش میومد، مگه نه؟
هیچ وقت در حضور من، مشروب نمیخورد.
احتمالاً میترسید.
اغلب با حالت مستی خونه میومد و سعی میکرد خودشو هوشیار جلوه بده.
فکر کنم وقتی کامیون بهش زد هم مست بود.
معشوقهی مادر، نوشته شده توسط میتسوهارو نوتو
باید باهاتون حرف بزنم.
من دختر شیگکو مومویی هستم.
شما باید اوریکو باشید.
چیکار میتونم براتون کنم؟
دربارهی مادرمه.
همین نزدیکیا زندگی میکنم. میتونیم تو خونهـم حرف بزنیم.
بهتر از خیابون هستش.
خواهش میکنم، دیگه نمیخوام مادرمو ببینید.
کاری که انجام میده، نفرت انگیز و نامناسب هستش.
ازتون میخوام تنهاش بزارید.
این روزها روشهای مختلفی برای فرزند سالاری وجود داره.
میدونم منظورتون چیه.
پس ولش میکنید؟
نمیدونم.
از دید یه دختر، این ممکنه بی رحمانه به نظر بیاد،
ولی این موضوع باید بین ما دو نفر بمونه.
نمیتونم قول بدم از پیش مادرتون برم.
اوریکو، تویی؟ برگشتی؟
ترسوندیم.
مگه الان صدامو نشنیدی؟
شام حاضره.
ماهی هنوز درست نشده.
خیلی تو جوشوندن مهارت ندارم.
آخه صبر و حوصله هم ندارم.
میشه خودت درستش کنی؟
یه کلام بگو از بوش بدت میاد.
دوست نداری بوش رو لباسات بشینه. دلیلش همینه.
و البته معشوقهـتم خوشش نمیاد.
اوریکو، از این حرفا میخوای به چی برسی؟
امروز با میتسوهارا صحبت کردم.
صحبت کردی؟ خودش اومد ببینت؟
نه، من رفتم دیدنش.
چرا این کارو کردی؟
ازش خواستم دیگه تو رو نبینه.
و اون چی گفت؟
یه مزخرفاتی در مورد فرزند سالاری گفت.
چرا میخندی؟
بهت برنخوره، ولی اخلاقش اینجوریه.
آدم شوخ طبعیه و دوست داره ملت رو مسخره کنه.
مادر.
چرا سرم داد می زدی؟
مگه گوشام سنگینه؟
مادر، تا حالا یه بار هم، موقعیت منو در نظر گرفتی؟
معلومه.
خودم تنهایی از وقتی پدرت مُرد، بزرگت کردم.
منظورم این نیستش.
این کاریه که هر مادری میکنه.
میدونم میخوای منو تحقیر کنی.
سرزنشت نمیکنم.
آره، بی توجه بودم. ترسی از گفتنش ندارم.
حرفامو نپیچون.
نمیخواد از آب گل آلود، ماهی بگیری.
اینا رو میدونم، چون به خودت رفتم.
مادر اغلب میومد اینجا؟
نه، فقط دو یا سه بار.
هیچ شب رو نمیموند.
شعرهاشو میخوندی؟
یکیشونو یادمه.
برگهای پاییز، آغشته به شعله زندگی من، یک گذشته تابستانی
قبل از آمدن زمستان یخ زده بگذار من شعله ور شوم.
مادرت با خودش صادق بود.
اون پاک بود.
میتسوهارو...
چرا مادرمو ترک کردی؟
من نکردم. اون کرد.
باور نمیشه اون این کارو کرده باشه.
احتمالاً فکر میکرد فاصلهی سنیمون خیلی زیاده، برای همین.
دیگه بعدش حاضر نشد منو ببینه.
چرا هیچ وقت نرفتی ببینیش؟
مگه خودت نگفتی نرم؟
اگه نمیزاشتی اینقدر راحت از دستت لیز بخوره،
شاید با این فِلاکت نمیمُرد.
نه، تو رو مقصر نمیدونم.
این اواخر، تازه دارم مالیخولیاشو درک میکنم.
با شوهرت کنار نمیای؟
از کجا میدونی؟
آخه یدفعه اومدی اینجا و سفرهی دلتو در مورد مادرت پیشم باز کردی.
به این میگن یه نشونهی کلاسیک.
بچه ندارید؟
دو سال پیش یکی داشتم.
اما سر زا رفت.
فکر کنم سوالم بی معنی بود.
میتسوهارا، چرا هیچ وقت ازدواج نکردی؟
وقتی تو ازدواج کردی، دیگه زنی برام باقی نمونده بود.
اینقدر شوخی نکن.
بی شوخی میگم.
به خاطر ارتباطی که با مادرت داشتی،
هیچ وقت جرات نکردم ازت بپرسم باهام ازدواج میکنی یا نه.
البته مادرت گفت جراتشو داشته باشم.
ولی هیچ وقت نتونستم.
نباید جا بخورم.
آزرده خاطرت کردم؟
نه.
باید برم.
لطفاً از مادرم، خاطرههای خوب تو یادت نگه دار.
یوکو همین الان برگشت.
لطفاً گوشی دستت.
سلام خواهر. اتفاقی تو شهر، شوهرتو دیدم.
امشب بازم خونه نمیاد.
ممنون که بهم گفتی.
میخوای بیای؟ قراره یه مهمونی برگزار کنیم.
نه، ممنون.
خیلی زندگی رو سخت میگیری. برای خودت یه مرد دیگه پیدا کن.
اینجوری ممکنه برادرم از گمراهی دور بشه.
من تنها زن میون این همه مرد هستم.
تو هم بیا دیگه.
نه، نمیتونم. بیام هم جشنتون رو خراب میکنم.
واقعاً که شورشو درآوردی.
میای پیشمون؟ برای حواس پرتی خوبه.
من که نمیتونم اینجوری برقصم.
زودی یاد میگیری.
فقط ریتم رو دنبال کن.
بیا دیگه، بهت یاد میدم.
مراقب این بابا باش. لقبش عاشق پیشه بیوهها هستش.
من که هنوز بیوه نشدم.
بعید هم نیست بشی.
برادرت قطعاً یه احمق هستش.
اون خیلی قشنگه.
برو چندش خان.
خواهر حواستو جمع کن.
این از اون مارموز ها هستش.
واقعاً؟ آخه اینجوری به نظر نمیاد.
قربون این همه اعتمادت به ما.
تو هم بهمون ملحق شو.
هنوز خیلی زوده بری بخوابی.
اگه بری بخوابی، کُل شب اینجا میرقصیم.
اتفاقاً منم میخواستم ببینمت.
فکر کردم شاید نخوای منو ببینی.
نه، برای چی نباید بخوام ببینمت؟
خوبه که فهمیدم. - ولی ازدواج بدون عشق، یه گناه هستش. -
من که تحملشو ندارم.
پس میگی دوست داره؟ - آره، تمام چیزی هم که ازم میخواد، عشق منه. -
و منم فقط عشق اونو میخوام.
موقعیت اجتماعی و ثروتش، فقط یه مانع هستش.
تو در جایگاهی نیستی که منو متهم کنی.
میدونم برای چی اومدی اینجا منو ببینی.
میخوای ولش کنم، مگه نه؟
اگه به خاطر این بود، اصلاً نمیومدم.
پس میخواستی ببینی چه سلیتهای هستم؟
آره، اینم یه بخشیشه.
ولی ظاهراً خیلی از اونی که انتظار داشتم، بهتر هستی.
ممنون بابت تعریفت.
یه لطفی ازت میخوام.
بگو، تعارف نکن.
میشه از فوروهاتا بپرسی ازم طلاق بگیره؟
با این وضع، فقط به همدیگه آسیب میزنیم.
حسودی میکنی؟
نه. - واقعاً؟ -
شاید برای همینه فکر میکنه من آدم سنگدلی هستم.
همینم نشون میده چقدر از هم، فاصله گرفتیم.
عمراً بهش بگم.
چجوری میتونم چنین حرف شرم آوری رو بهش بزنم؟
اینجا چیکار میکنی؟
کارت خنده دار نیست.
چقدر حال میده.
بزن بریم.
سردشون نمیشه؟
نه بابا.
یوکو، کجا میری؟
مادرت تو دنیایی با چنین پاکی زندگی میکرد،
مردی مثل من، هرگز نمیتونه چنین دنیایی رو تصور کنه.
No comments yet. Be the first to leave one.