İlk 162 satır.
پیوند گریزناپذیر
: 05
فلورانس، در ابتدای قرن شانزدهم...
در آن زمان، بیشترِ رنگدانههای مورد نیاز برای نقاشی در عطاری ها تولید میشد.
و سپس در هر کارگاه، به فراخور نیاز، آنها را ترکیب میکردند..
عه، تو همون آرتهای که پیش لئو کار میکنه. چی شده؟
مثل همیشه سرحال نیستی.
واقعا؟
نمیتونم نمیتونم. بازار الان واسم مثل یه کابوسه.
نمی دونم چرا لئو سان جمعه ها روزه میگیره...
این چه رفتاریه؟!
دارم بهت کار می دم. چرا ناسپاسی میکنی؟
حالا هرچی، طبق قرارداد انجامش بده!
والا فراموشش کن.
تا به حال ندیده بودمش. اومده بود کار جدید سفارش بده؟
اون یکی از مشتریهای خیلی قدیمیِ منه.
ظاهرا این اواخر سفر خارجه رفته بود،
برای همینم مدتی بود که ندیده بودمش.
--اوه؟ پس مشتریِ مهمی باید باشه.
نه--. --اوه؟ پس مشتریِ مهمی باید باشه.
ما فقط درگیر یه عهد گریزناپذیر هستیم.
این رو نگاه کن.
ب باشه...
این فرم سفارشه؟ در مورد...چیه؟
هاه؟! این که خیلی پوله!
چیزه، نکنه چندتا صفر اشتباهی گذاشتن؟
مشکل این نیست.
هاه؟
اون میخواد کلی رنگ طلایی و آبی که خیلی هم گرون هستن به کار بره...
موضوع هم خیلی پیچیدهس. تازه چند نفر هم تو قاب هستن.
این چه وضعشه؟ پس سودمون کوش؟
به هر حال، با این شرایط، نمیتونیم کار رو قبول کنیم.
باید برم باهاش مذاکره کنم.
انقدر زجرآوره که راضی به مردنم...
شرمنده، نتونستم جلوی خروج احساسات واقعیم رو بگیرم.
تابحال پیش نیومده بود برای کاری غر برنه...
اولین باره که لئو-سان رو تو این وضعیت می بینم.
چیزه...میخوای من به جات برم؟
هاه؟
داشتم فکر میکردم که برای پیشرفت به سمت آینده،
منم باید کارهای سخت تری مثل چونه زدن با مشتری رو یاد بگیرم.
.ائـ...
چون اگه میخوام مستقل باشم، باید از پس این چیزها هم بر بیام.
ت تازهشم، چون یه نجیبزاده بزرگ هستم،
به مذاکره با آدمهای مهم عادت دارم...
چون فهمیدی که دوست ندارم این کار رو کنم، داری تعارف میکنی آره؟
به خودت سخت نگیر.
حق با شماست. اگه کسی مثل من دخالت کنه، چیزی درست نمیشه آره؟
یک درصد شاید اون پیرمرد ملاحظهی دخترها رو بکنه.
میسپرم به خودت.
روت حساب میکنم، آرته.
به گمانم همین اطراف بود...
این چیه؟ حال هوای این جا با منطقهای که ما زندگی می کنیم فرق داره.
انگار کل این منطقه شبیه یه کارگاه بزرگه.
اینجاست، آره؟
انگار اون یه تاجر ثروتمنده که به کل این منطقه نظارت داره.
لطفا همینجا منتظر باشید.
این اتاق چیه...؟
عالیه...
چقدر نقاشی اینجاست... پر از نقاشیه...
هه؟ شما آقای اوبرتینو-ساما، هستید؟
عذرخواهی میکنم. چیزه، من...
گفتن شاگرد لئو اومده. شمایی دختر جان؟
نمی دونستم شاگرد گرفته. اونم یه دختر...
تو که ادای کسی رو که نیستی در نمیاری، دختر؟
اوبرتینو-ساما، بنده هرگز جسارت چنین کاری رو نمی کنم.
بنده واقعا شاگرد لئو هستم.
که اینطور، بسیار خب به حرفهات گوش می دم.
با من بیا.
این اتاق مطالعه منه. بیا داخل.
می بخشید.
ها؟ چرا پس خالیه...
خب، برای چه کاری اومدی پیشم، شاگرد لئو؟
آه، بله!
راستش، میخواستیم مقداری قرارداد رو اصلاح کنیم...
اوه؟
این یعنی چی؟ داری میگی با سفارشم مشکل دارین؟
چقدر ترسناکه...
اما نمیتونم اینجا ازش ببازم.
تلاشم رو میکنم... و این مذاکره رو می برم!
شرمندهم. نتونستم از پسش بر بیام.
تعجبی هم نداره...
ناراحت نباش. اون پیرمرد، حریفِ سرسختیه.
بقیه شو بسپار به من. تو هم برو به کارهات برس.
میگم، لئو-سان...اجازه میدی یبار دیگه امتحان کنم؟
ههمم؟
گفتم انجامش میدم، شما هم اجازه دادید. برای همینم ناراحتم که نتونستم.
میدونم خودخواهیه، ولی اگه اجازه بدی، با آمادگی بیشتری سراغش میرم.
انگار بیشتر به خاطر اینکه ناراحتی میخوای انجامش بدی.
هه؟
آرته، هدف تو اینه که در آینده، یک هنرمند مستقل بشی درسته؟
بله.
وظیفهی یه هنرمند، تنها کشیدن یک نقاشی خوب نیست.
در آینده، باید بتونی حسابی سفارش کار داشته باشی، و پول خوبی هم بتونی ازشون در بیاری.
زمان خوبی برای تمرینه. انقدر تلاشت رو بکن تا موفق بشی.
خیلی ازتون ممنونم! تلاشم رو میکنم!
اما با چه ترفندی باید راضیش کنم؟
هممم...
ها!
اوه آرته! خیلی خوشحالم که اومدی دیدنم.
چی شده؟
ورونیکا-سان، یه خواهشی ازتون دارم!
مذاکره؟ با اوبرتینو؟
میشناسیش؟
البته. به خاطر کارم همهی شخصیتهای مهم شهر رو میشناسم.
بذار ببینم...
اولش، با خرید و فروش کالاهای پشمی شروع کرد،
و در طول زندگیش، تونست اون همه مال و ثروت جمع کنه.
معلومه آدم بزرگیه.
انقدر عالیه؟
خب؟ میخوای برات چیکار کنم؟
گفتم شاید به خاطر کار تون،
حتما میدونید که چطور مذاکره رو به نفع خودتون تموم کنید...
میشه...بهم یاد بدی چطوری باید انجامش بدم؟
فکرش رو نمی کردم یه روز بخوام به کسی چیزی یاد بدم.
هه؟
باشه.
وقتی دوست عزیزم بخواد که نمی تونم بهش نه بگم.
نتیجهی زحمت این هفتهم رو بهت نشون میدم!
بازم تویی دختر؟ الان دیگه چی میخوای؟
اگه چیز مهمی نیست، وقت خودم و خودت رو نگیر و برو خونهت.
اوبرتینو-ساما، لطفا بنده رو به خاطر اون روز عفو کنید.
چون افکار پریشانی داشتم و از تمرکز کافی برخوردار نبودم.
امروز اینجا آمدم تا در مورد ساخت اثری
صحبت کنم که بیشتر از همیشه شما رو خرسند کنه.
ههمم...خوبه. گوش میدم.
خیلی ممنونم.
خب، اول صاف وایسا. و سرتو بیار بالا.
ژستت پر از اعتماد به نفس باشه و همیشه لبخند داشته باش.
آرام راه برو و شمرده سخن بگو.
آرته اینکه فقط با انجام نقاشی پول در بیاری، راضی هستی؟
هه؟
منظورم اینه، حتی اگر با انجام نقاشی، یه پول بخور و نمیری در بیاری، بازم خوشحالی؟
نباید این طرز تفکر رو داشته باشی.
هه؟!
چون به این معنیه که نمی تونی اثری درخور و قیمتی خلق کنی.
خیلی بده که مردم رو مجبور کنی برای یه همچین چیزی پول بدن.
من ایمان دارم که تو میتونی چیزی خلق کنی که بهای زیادی داشته باشه.
برای رسیدن به این هدف، باید از هر وسیلهی ممکن و دم دستت بهره ببری.
مثلا از همین که یک خانمی و از خاندان اشرافی هستی.
دربارهی سفارشی که اون روز ازتون دریافت کردیم...
مزدی که در قرارداد ذکر شده با موادی که میخواهید در سفارشتون به کار ببریم، متناسب نیست.
مگه همون روز راجع به این موضوع بحث نکردیم؟ آخه چند بار باید بهت توضیح بدم؟
من قیمت بازار نقاشی رو خوب میشناسم. هزینهای که میپردازم برای این مواد کافیه.
نخیر اوبرتینو-ساما، اصلا یک ذره هم کافی نیست.
چی؟ نکنه به خاطر پول میخوای ناجوانمردانه سر مشتریت رو کلاه بذاری؟
حتی اگر چیزی با مواد گرانقیمت درست بشه،
بدون هنر ذهن و دست هنرمند،
قادر به خلق اثری درخورِ قیمتش نخواهید بود.
در کارگاه ما، استادم به قدری مهارت داره که بتونه اثری در شان اون قیمت خلق کنه.
در ضمن، بنده یک نجیب زاده هستم.
هاه؟ نجیبزادهای؟خوب که چی؟
نکنه چون نجیبزاده هستی، باید پول بیشتری بهت بدم؟
نه. لطفا نگاهی به اینها بندازید.
نقاشیهای توری؟
اوه، اینها خیلی ظریف هستن...
بنده با این چیزها تمرین کردم.
چی؟
برای اینکه نجیبزادهای شایسته باشم، خیلی چیزها یاد گرفتم.
فکر میکنید تو فلورانس نقاشی هست که قلابدوزی بلد باشه؟
من میتونم از این مهارتم تو نقاشیهام استفاده کنم.
اوبرتینو-ساما، من ارزش نقاشی رو حتی بالاتر هم می برم.
No comments yet. Be the first to leave one.