İlk 200 satır.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
اوه خدای من
آره
آخرین دور
این دیوونهکنندهست، مرد
واو
شماره 451 بهترین دوستمه که توی بازی مونده
...ولی بازیکن 287
...بازیکن 287
...نمیدونم باید چه انتظاری
ازش داشته باشم
و اینکه نمیدونم چه انتظاری ازش داشته باشم واسه سخته
ما باید دوتامون بریم فینال
درسته
این دیوونهکنندهست، مرد
هیچ وقت فکرش رو میکردی؟
هیچ وقت به خودم اجازه... اجازهاش رو نداده بودم
...چون حس میکردم روی چیزهایی تمرکز میکردم که
...یعنی میدونم خیلی از آدما استفاده میکردن از این چیزها بهعنوان انگیزه
...ولی- هوم-
واسه من این بود که هر روز دووم بیارم
آره
من الان اون بیرونم و آسیبپذیر
شماره 451 و 016 با هم دوست هستن
...شماره 451، فیل، اون
اون خوشقلبه
ولی شاید اون، میدونین، چشمبندی روی چشمام گذاشته
و داره تلاش میکنه، میدونین، که گولم بزنه
...به اندازه 016
اوم، نمیتونم بهش اعتماد داشته باشم
میدونین، باید سپر دفاعی خودم رو نگه دارم
...برای اینکه مثل این میمونه
که یه دسته گرک به دنبال بدست آوردن یه تکه گوشت افتادن
::::::::: آیـــ( اســکویید گیــم )ـــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آیـــ( قسمت یاپانی: روز خوش شانسی )ـــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
...بازیکنان 016، 287 و 451
شماها فینالیست هستین
من قرار نیست تموم نقاط قوتم رو به نمایش بذارم
وقتی این کار رو میکنین، توجه همه رو به خودتون جلب میکنین
بازیکن 016، قبول
!آره
تو برنده شدی مرد، لعنتی- متاسفم رفیق-
هیچ وقت فکرش رو نمیکردم تا اینجا برسم
این بازی میشه همه روی بد خودشون رو نشون بدن
ولی من نمیخواستم این کار رو با رد شدن از روی بقیه انجام بدم
این خیلی سخت بود که بخوای با این آدما یه رابطهای بسازی
و بعد ببینی که جلوی چشمات همین طوری ناپدید میشن
ولی این فرصت فقط یه بار توی زندگی اتفاق میفته
بازیکن بعدی که حذف میشه بازیکن 051ه
و قطعا میخوام تا جایی که میشه دست پر برم
من می هستم ولی نوهام منو "میمی" صدا میکنه
همه اینجا یه تهدیدن- همه یه تهدیدن-
دوستت دارم تیجی
من قرار نیست که خودم رو انتخاب کنم
لعنت بهت چد
!نه
اون حس میکرد که بازیش رو باید برای خودش انجام بده
و نمیتونیم تقصیر رو بندازیم گردنش- درسته-
من باید قوی بمونم چون قراره که من باشم در مقابل اونا
تو جعبه رو گذاشتی روی میز رولاند؟
من گذاشتم روی میز آماندا
بحث همبستگی نیست
بحث اینه که میخوای توی این بازی بمونی و برنده بشی
...مبلغ جایزه الان شده
4,530,000دلاره
چه خیرهکننده- متنفرم ازش-
این لباسمونه، این لباسمونه
بازیکنان تبریک میگم که به اینجای بازی رسیدین
براتون یه شام مخصوص آماده کردیم
...اوه خدای من، قلبم خیلی سریع
میفهمم- میتپه الان-
ممنونم- ممنونم-
قبل از اینکه برای شام برین، لطفا لباسهاتونو عوض کنین
متاسفانه من... من توی شرایط چندان باثباتی نیستم
چون بارها از این شغل به شغل دیگه رفتم
و... و برام یه دستاوردی داشتن به این شکل که کمکم کردن رشد کنم
اوم، کمکم کردن که بفهمم چیکار میخوام بکنم چی میخوام بشم
ولی در عین حال همهشون مشاغل بسیار کمدرآمدی بودن
و تموم دوران بزرگسالیم من از این دستمزد تا اون دستمزد زندگیم رو گذروندم
اگه یه دفعه میلیونر بشم بیشتر پولم رو نگه نمیدارم
اوم، به شخصه حس میکنم که کمک زیادی به من شده
توی کل زندگیم، میدونین توسط خانوادهام و دوستام
و... و من هیچ وقت نتونستم جبرانشون کنم
میدونین بیشتر از همه چیز... من فقط میخوام که یه زندگی راحت داشته باشم
و میخوام اطرافیانم زندگی راحت و خوبی داشته باشن
و... تقریبا همین
اوه خدای من- !خدای من-
!چه قدر زیباست
اوه خدا جون- اوه خدای من-
در حال حاضر خیلی به خودم افتخار میکنم
...این حس معرکهایه که
توی فینال مسابقهای به این بزرگی باشی
امشب یه تجربه مشترک از دوستی و رفاقته
...ولی توی ذهنم به این نتیجه رسیدم
...که اگه قراره این بازی رو ببینم باید منتظر
رفتن دوستام از بازی باشم
اوه نه
وای نه
توجه کنین بازیکنان ...ما این ضیافت رو آماده کردیم
...به نشونه قدردانی
برای تلاش و فداکاریهاتون
ممنون
لطفا از ضیافت لذت ببرین
لعنتی! باید به خاطرش به همدیگه چاقو بزنیم
یعنی مشکلی نداره
!نه، درست نیست
ما موافقت کردیم، بدون چاقوکشی
من با هیچی موافقت نکردم
یه سردیای توی اون وجود داره
...و این فقط ظاهرشه که
داره یه مکالمه دوستانه رو پیش میبره
من... من فکر نمیکنم واقعی باشه
...وقتی که 17 سالم بود پدرم رو از دست دادم
...که واقعیتش
سخت بود و ...هنوزم هست
ولی نکته مثبتش برای من این بود که ...شرایط رو برام راحتتر کرد
...تا از اون وضعیت متشنجی که توش بودم فرار کنم
و زندگیم رو پیش ببرم
که... در نهایت بهتر هم میشه
...ولی وقتی که کاماوت کردم
مامانم کلی ایمیلهای منفور و زننده برام نوشت
...و وقتی که بلاکش کردم تا دیگه دریافتشون نکنم
...اون تعداد بیشتری
نامه منفور و زننده به صورت دستنویس برام نوشت
...پس
مدتی میشه... که دیگه باهاش حرف نزدم
اوم، تلاش کردم... تا دوباره به زندگیم برش گردونم
...و هر دفعه آخرش ناامید شدم
...جوری که هنوز دنیا رو
با دیدگاه کوته فکرانش ادامه میده
!اوه
!این استیک بزرگیه
این چاق و چلهترین استیکیه که توی زندگیم دیدم
...وقتی که شرایط حساس میشه
...میدونم که آخرش
همهمون انتخاب میکنیم تا از خودمون محافظت کنیم
!مممم
واو، خیلی خوب پخته شده
من میخوام این گوش ماهیها رو بخورم چون سسش معرکه به نظر میرسه
مممم
فیل تو کجایی هستی؟
من برزیلیم
اوم، توی سنپائولو به دنیا اومدم و تا هشت سالگی اونجا بزرگ شدم
و بعدش همراه خانوادهام به نیوجرسی اومدیم
جایی که بیشتر زندگیم رو اونجا گذروندم
اوم، روانشناسی و آموزش خوندم
و میدونستم که میخوام یه جای گرم زندگی کنم و یه جورایی هاوایی رو انتخاب کردم
و این طوری بودم که جای خوبیه
و پس رفتم اونجا و هی شغل عوض میکردم
اوم تا اینکه آخرش غواصی رو انتخاب کردم
ولی الان یه سالی میشه که اونجا درسش میدم
تو چی سم؟- سم؟-
اوه پسر- داستان تو چیه؟-
من توی آیداهو به دنیا اومدم
...من توی یه خانواده بسیار مذهبی بزرگ شدم
،و خب
مدتی طول کشید تا بفهمم که همجنسگرام
...و وقتی هم که فهمیدم، میدونستم که
دیگه ازم استقبالی نمیشه
...برای همین رفتم تگزاس
و همسر جدیدم، دانگ رو دیدم
...باورنکردنیه که بلاخره برای اولین بار
توی زندگیمون حس خوشبختی میکنیم
وقتی که همیشه فکر میکردم خوشحالم، ولی من فقط حالم خوب بوده
تو چی می؟ داستان تو چیه؟
من توی ویتنام بزرگ شدم
وقتی که هشت سالم بود به یه اردوگاه پناهندگی به آمریکا اومدم
متاهلم و دوتا دختر و نوه دارم
و دوتا سگ خوشگل- آخه-
آخی- خیلی بامزه هستن-
خلاصه زندگیم اینه
دقیقا
،توی 18 سالگی دبیرستان رو تموم کردم
و میدونی که توی پناهگاه زندگی میکردم
و خیلی هم سخت بود
برای همین میخواستم که از اون پناهگاه فرار کنم
برای همین عضو نیروی دریایی شدم
میخواستم مستقل باشم
،ولی میدونی اینکه ساده لوح باشی ،و عضو نیروی دریایی بشی
مثل اینه که میدونی داری میری تو گله گرگ ها
...جایی که، میدونی، آخه من
میدونی که من مورد آزاد و اذیت قرار گرفتم
و توی نوزده سالگی هم حامله شدم
،چون تا زمانی که وارد نیرودریایی بشم باکره بودم
...و هیچی نمیدونستم برای همین
،و خب میدونی آخه ...حامله شدن توی 19 سالگی اینجوری بود که
خیلی سخت بود چون من زمانی که
من...میدونی ،باید به خانوادم میگفتم
،که حامله شدم
...و خب
...و بعدش خانوادم فقط
با من قطع رابطه کردن
و وقتی که حامله بودم هیچ کسی رو نداشتم
خیلی سخت بود
هیچ چیزی درباره مادر بودن نمیدونستم
من هیچ کسی رو هم نداشتم
مرسی
مرد، ما واقعا موفق شدیم، ها؟ دیوونه کنندست
،همسرم الان ازم انتظار داره که میلیونر برگردم
برای همین اگه برنده نشم خیلی خجالت زده میشم
No comments yet. Be the first to leave one.