İlk 200 satır.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(زنـدگـی مـسـتـقـل هـیـوشـیـم)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(قسمت سیزدهم)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam:::: یک کیلو شبدر 13 وونه؟
...اگه قراره 13 وون بدم شبدر
حداقل باید یه مردی توی خونه باشه بخورتش
تمشک سیاه مستقیم از سرزمین؟
سر کی رو میخوان شیره بمالن؟
با یک قمار زندگیتون رو از این رو به اون رو کنید
هرچقدر میخواین از قمار لذت ببرید
چی؟
وایسا ببینم
چرا باز برام کارت عروسی فرستاده؟
"مراسم عروسی پسر دومم هست"
"لطفا به جشنشون تشریف بیارین و بهش تبریک بگین"
همین پارسال رفتم عروسیش و تبریک گفتم
بعدش طلاق گرفت ...حالا دوباره داره ازدواج میکنه
باز برداشته واسم کارت عروسی فرستاده
پسر بزرگش هم همینکار رو کرد
حتی اونموقع هم خواست بریم جشنش
...داره عروسی پسرهاش رو بهونه میکنه
جیب خودش رو پر پول کنه؟
ایگو
میگم، هیوشیم
!الو، هیوشیم
بگو
چرا هیچی نمیگی؟
حرفت رو بزن
بیینم، هنوزم دل و دماغ نداری؟
ببینم، هنوزم ناراحتی؟
...چون سامگیتانگ نخوردی
کینه به دل گرفتی؟
عه، نکن
باورم نمیشه، اصلا شل نمیگیری
ببخشید
چون دختر خونیم نیستی اینجوری میکنم
...قضیه سرپرستی گرفتن اینجوری بود که
...من و بابات
رفتیم خونهای که توش بزرگ شده بود رو ببینیم
شام رو که خوردیم و ظرفها رو که شستیم
دوتایی با بابات واسه پیادهروی رفتیم بیرون
...یه روز بهاری بود
درختهای گیلاس پر شکوفه بودن
...تماشای شکوفههای گیلاس رو زیر نور ماه تصور کن
!چقدر قشنگه
...من و بابات دست همدیگه رو محکم گرفتیم
...همینجوری داشتیم پیادهروی میکردیم که
رسیدیم به یه چشمه
...ولی دقیقا کنار چشمه
...یه بچه رو دیدیم که توی پتو پیچونده شده بود
داشت اوعه اوعه گریه میکرد
...راستش رو بخوای
توی کل عمرم تا حالا بچه به اون زشتی ندیده بودم
اصلا نمیدونی چقدر شوکه شده بودم
زشتترین بچهای بود که به عمرم دیده بودم
...واسه همین به بابات گفتم ولش کنیم بریم
...ولی چون دختر بود بابات گفت
خودمون بزرگش کنیم
...اون بچهای که اونروز آوردیم خونه
تو بودی
تولد من دسامبره
همین دیگه
...بچههه انقدر زشت بود که
من راضی نمیشدم بگم بچهی خودمه
...واسه همین دسامبر رسیدیم
تولدت رو ثبت کنیم
ایش
داری کیف میکنی؟
فکرمیکنی اینجوری سربهسر دخترت بذاری بامزهست؟
بگیر که اومد- یا علی-
وای، خفهام کردی
قبول میکنی اشتباه کردی؟- وایسا-
قبول میکنی یا نه؟- خدایا-
دخترهی لوس خرش گنده، اینجوری نکن
وزنت رو روی ترازو دیدی؟
!آیش- ایگو-
حتما باید گند میزدی به لباسزیرم؟
اینا همهشون از اون ارزونیهاست
تک دخترمم که هیچوقت واسم از اون خوشگلهاش نخریده
...هروقت هم که ناراحتی
کل روز صم بکم میری تو فکر
برو از جلو چشمهام گمشو
بعدشم جونت بالا میاد لباسها رو قشنگ تا بزنی؟
این چه وضعشه آخه
ببینشون
اصلا چه خبره اینهمه گرمکن داری؟
فقط میری واسه خودت لباس میخری
...نشین بر و بر من رو نگاه کن، پاشو برو پشتبوم
در دبهی گوچوجانگ رو بذار
شنیدم امشب ممکنه بارون بیاد
ما که گوچوجانگ نداریم
...در دبهی گوچوجانگ گوتسون رو بذاریم
میتونیم یکم ازش بگیریم
چرا هیچوقت به دو قدم جلوتر فکرنمیکنی؟
گوتسون احتمالا تا الان خوابش برده
زودباش برو بالا در دبه رو بذار
!زود تند سریع
راستش، اومدم اینجا دنبال مادربزرگم بگردم
مادربزرگت؟
بله
از سه سال پیش گم شده
پدر و مادرت حتما داغون شدن
پدر و مادرم فوت کردن
سه سال پیش
ببخشید، من باید برم
نوش جونتون، باهاتون تماس میگیرم
چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
درمورد مادربزرگمه
تماس میگیرم
...قبل از آخرین وداع
...میخواهیم به شما اطلاع دهیم که
...شخصیت نجیب مشاور چوی و دستاوردهاشون
...همچنان برای کسانی که
در تهسان هستند، درس بزرگیست
...به چه جرئتی
اینورها آفتابی شدی؟
از جونت سیر شدی؟
خانم جانگ
معذرت میخوام
...من فقط
میخواستم از دور تسلیت بگم
تو فقط یه پرستار بودی که توی ویلا تر و خشکش میکردی
به چه جرئتی پا شدی اومدی ادای احترام کنی؟
به هرحال
...میخواستم با مشاور چوی
خداحافظی کنم
...هرجوری به کارم فکرمیکنم
حس وحشتناکی دارم که رهاش کردم بره
انقدر آبغوره نگیر و خوب گوشهات رو باز کن ببین چی میگم
...اگه باز ببینمت
...هم واسه خودت
...هم واسه شوهرت
...هم خانوادهی شوهرت
برای همهتون سنگین تموم میشه
پس ریختت رو نبینم
...پولی که بهت دادیم رو بردار
و بیسروصدا زندگی کن
حالیت شد؟
بله، خانم
برو
حواست باشه کسی نبینتت
ناپدید شو
متوجه شدم، متوجه شدم خانم
آقای یوم
چرا اجازه دادی امثال این بیان اینجا؟
عذر میخوام
شما پرستار بیمارستان اینسونگ بودین
...این یعنی مادربزرگم
توی بیمارستان اینسونگ یا شایدم یه بیمارستان دیگهست؟
من هیچی نمیدونم
...من فقط
دیگه هیچوقت نیاین اینجا لطفا
حالت خوبه؟
خوبم
چرا نمیری یهجا استراحت کنی؟
لازم نیست
!خداحافظ- خبر بعدی-
...مراسم ترحیم مشاور گروه تهسان
چوی میونگهی درحال برگزاریست
...مدیران قبلی و فعلی تهسان
همچنین سیاستمداران و تجار نیز در این مراسم حضور پیدا کردند
...ریاست گروه تهسان، کانگ جینبوم
...همسرشون، جانگ سوکهیانگ
...پسرشون، مدیر کانگ تهمین
و مدیرکل، کانگ تههو از مهمانان بهطور رسمی پذیرایی میکنند
...سه سال پیش
...زمانیکه پسر مشاور چوی، نائب رئیس کانگ جونبوم
و همسرشون، سو مینجونگ در یک سانحهی رانندگی ...در گذرگاه دگوالیونگ درگذشتن
...مشاور چوی
به موجب شوک این حادثه دچار ناپایداری روحی شدند
آیگو
آیگو
!آقای پارک
!پارکینگ آتیش گرفته !زود خودت رو برسون اینجا
!آتیش! آتیش آتیش آتیش
کو آتیش؟
آقای پارک چت شده؟
چرا همیشه گولش رو میخوری؟
مگه گلفبازها نباید باهوش باشن؟
جفتتون لنگهی همین
کلهی سحر کجا؟
میرم پول دربیارم
زکی
آی آیگو
چند ساله کفش پاشنه بلند نپوشیدهم، پام درد میکنه
آیگو
...کاشکی این نام اینسوک رو زودتر دستگیر کنن
...تا گوتسون اونی بتونه یه نفس راحت بکشه
و زندگیشو بکنه
دلم واسه جفتشون میسوزه
...هم واسه گوتسون که ملت فکرمیکنن کلاهبرداره
هم این نام اینسوک بدبخت که شبیهشه
دوتا بنده خداها
آیگو
از نو چیدن خونه تموم شد؟
دارم انجامش میدم
بذار یکم بهت کمک کنم
از این مرد خوشت میآد؟
مجسمهی "اندیشهگر" رودنه
کپیه
...ولی بازم
No comments yet. Be the first to leave one.