The Secret Face

The Secret Face (Gizli Yüz)

Farsi Persian Altyazısını İndir

Sürüm bilgisi

The Secret Face (1991) TVRip
Şunun yorumuyla hamlethamletian

Etiketler

tvrip
Yayınlandı: 2023-01-13
İndirmeler: 35
İşitme Engelliler: No

Farsi Persian altyazı önizlemesi

İlk 200 satır.

،هزاران هزاران اسرار خواهد شد نمايان" "آنگه که عيان سازد خويش آن رُخِ پنهان فـريـدالـديــن عـطـــار

از من مي‌خوايد .داستاني تعريف‌کُنم

.حتماً

پس بذاريد .داستاني تعريف‌کُنم

اما مطمئن‌نيستم که قادر باشم .قلبم رو عريان‌کُنم

هرگاه که ازم خواسته ميشه ... داستاني تعريف‌کُنم

"شهرِ شهرها"

.به درخت‌ها فکرمي‌کُنم "شهرِ شهرها"

"شهرِ شهرها"

.به درخت‌ها در رؤيام

،من مدت‌ها خيلي قبل‌تر هم .داستان تعريف‌مي‌کردم

و قلبم رو .عريان مي‌ساختم

اما من تنها کسي نبودم .که داستان تعريف‌مي‌کرد

هرکسي .داستان تعريف‌مي‌کرد

... نمي‌دونم چرا

ولي رؤيايِ درخت‌ها رو .مي‌ديدم

،ولي در اون زمان .هنوز کم‌سن‌و‌سال بودم

.خير

«« رُخِ پـنـهــان »»

حالا ديگه .پسربچه نيستم

حالا ديگه .پسربچه نيستم

مدت‌هاست که دورانِ بلوغم .سپري شده

در همون آغازِ داستاني متوقف‌شد .که در شُرفِ تعريف‌کردنش هستم

در اون زمان .جوان بودم

.پُر‌تب‌و‌تاب بودم

برعليه بابام .عصيان کرده‌بودم

«ذهنم بر تحصيل در «استانبول .متمرکز بود

،«حقيقتش رو بخوايد، اول بر «استانبول .و بعد بر تحصيل

به حرفِ بابام گوش‌ندادم .و منزل رو ترک‌کردم

بنابراين، پولِ تو‌جيبي‌ام رو .قطع کرد

اون شغل رو به کمکِ .يکي از اقوام پيداکردم

هرگز به عکاسي در ميخونه‌ها .به‌عنوانِ يه شغل فکرنکرده‌بودم

فکرمي‌کردم نهايتاً ظرفِ 6 ماه .با بابام آشتي مي‌کُنم

.خير

،بعد از 6 ماه ... نه بابام

بلکه مردي ناشناس .منو فراخوند

اين شخص، که بعدها فهميدم ... سرخدمتکاره

منو به خانه‌اي برد واقع در .کوچه‌پس‌کوچه‌هايِ شهر

در اونجا ... يک زن بود

.زني زيبا و باشکوه

او ازم خواست عکس‌هايي رو بيارم .که در ميخونه‌ها و نايت‌کلاب‌ها گرفته‌بودم

.هر روز صبح

نگفت که عکس‌ها رو .برايِ چي مي‌خواست

مبلغِ نسبتاً معتنابهي پول هم .پيشنهاد کرد

.من قبول کردم

بعد از اينکه تمامِ طولِ شب‌ها رو مشغولِ ... عکاسي و پردازشِ عکس‌ها بودم

حواليِ صبح، در اتاقِ کوچکم ... چُرتِ کوتاهي مي‌زدم

و سپس .راهي مي‌شدم

در صبح‌هايِ مه‌آلود، هنگاميکه شهر ... تازه از خواب بيدار مي‌شد

در زيرِ درختانِ لُختِ شاه‌بلوط ... قدم‌زنان مي‌رفتم و

به اين فکرمي‌کردم که آيا اون زن در اين عکس‌ها دنبالِ چي بود؟

اين ماجرا به مدتِ 2 سال .ادامه يافت

هر روز صبح، او عکس‌ها رو مي‌قاپيد ... و پُشتِ ميزش مي‌نشست

و با حوصله‌يِ فراوان، به تماشايِ دقيقِ .اون چهره‌ها مي‌پرداخت

تنها چيزي که ... از اون زن دونستم

عکسي بود مربوط به دورانِ کودکيش .که همراه پدرش گرفته شده‌بود

سال‌ها بعد بود که متوجه‌شدم .به دنبالِ چي مي‌گشت

چهره‌يِ اين مرد، آنچنان تُهي ... و آنچنان رقت‌انگيزه

که ميشه فوراً .تشخيصش داد

.لابد 3 تا بچه داره

بچه‌هايي که شبانه‌روز .با همديگه جنگ‌و‌دعوا مي‌کُنن

اين مرد در رؤيايِ يک خونه‌ست .همراه با يک باغ

عکسِ ديگه‌اي هم از اين مرد هست؟

.همه‌اش همينهاست

ديگه چي؟

.هيچي

.عکسِ ديگه‌اي نگرفتم

چرا؟

خُب اينم چهره‌ايه .مثلِ سايرِ چهره‌ها

.به‌هيچ‌وجه

چهره‌اش داستاني .حکايت مي‌کُنه

بابام معمولاً مي‌گفت يه چهره‌يِ تأثيرگذار .هميشه داستاني حکايت مي‌کُنه

مگه اين مرد کيه؟

.نمي‌دونم

ولي احساس مي‌کُنم که انگار .سال‌هاست مي‌شناسمش

مي‌توني برام پيداش کُني؟

.سرخدمتکار رو مي‌شناسم .بعداً ازش مي‌پرسم

لطفاً عکس‌هايِ بيشتري .ازش بگير

مي‌خوام مطمئن بشم .که خودشه

ازش بپرس که تويِ زندگي .چه‌چيزيو بيشتر از همه دلش مي‌خواد

ازش بپرس که در رؤياهاش .چي مي‌بينه

ازش بپرس آيا رؤياهاش .به سرانجام مي‌رسن يا نه

يا فراموش‌شون مي‌کُنه؟

آيا چهره‌هايِ تويِ رؤياهاش محو و در‌هم‌بر‌هم هستن؟

آيا اونها رو به‌ياد مياره؟

آيا قادره خودش باشه؟

دارين از تيغِ دلاکي .استفاده مي‌کُنين

قبلاً يه‌بار تيغِ خودتراش رو ... امتحان‌کردم

و فکرکردم الانه که چهره‌يِ شخصِ ديگه‌اي .از زيرِ کفِ‌صابون ظاهر بشه

الان 35 ساله که تيغِ دلاکيم رو .کنار نذاشتم

و اونم هيچوقت .بهم خيانت نکرده

.نگاه کُن

چهره‌يِ خودمه که از زير .ظاهر مي‌شه

اينو مي‌شناسين؟

.نه

اين يکيو چي؟

چرا مي‌پرسي؟

اين يارو، يکي از .هم‌ولايتي‌هايِ همسرمه

.راننده‌يِ اتوبوس واحده - کدوم خط؟ -

.«اِيوپ-امينونو»

يادمه که خودت .اين عکسو گرفتي

دارم دنبالِ اين دوستم .مي‌گردم

.کيف‌پولشو فراموش‌کرده - .بعيدم نيست. آخه حواس‌پرته -

.يارو ساعت‌سازه

مغازه‌اش کجاست؟

وقتي نزديکِ ايستگاهش شديم .بهت نشون ميدم

... خُب

ايشالا هميشه ساعاتِ خوش .نشون‌تون بده

!کار مي‌کُنه - صدايِ قديميش رو هم ميده؟ -

!دقيقاً همون صدا رو

.خوش‌اومديد

ميشه يه نگاه به اين بندازين؟

چش شده؟

،يه مشکلي داره .ولي ازش سر در نميارم

فکرمي‌کردم ساعت‌ها .ديگه خراب نميشن

چرا؟

آخه ساعت‌ها ديگه .دست‌سازِ انسان نيستن

ولي به‌نظر مي‌رسه که مالِ شما .دست‌سازِ انسانه

،و نگاه‌کُن .کار مي‌کُنه

.گوش کُن

شاه‌فنرش .هرز نشده

از کجا فهميدي مشکلي براش پيش اومده؟

همينطوري .حس کردم

.آخه مضطربم مي‌کرد

اگه اينجور حسي ... به همه دست مي‌داد

دنيا تبديل مي‌شد به يه .هستيِ بکُلي متفاوت

الان قطعه‌اي تويِ قلبِ ساعتت کار ميذارم .که هيچکس فکرشو هم نمي‌کُنه

،از حالا به بعد، ديگه نه خودت و نه ساعتت .هيچوقت مضطرب نخواهيد شد

... برايِ داشتنِ آرامش

بهتر نيست آدم در همچين مغازه‌اي کار بکُنه؟

،رازش در مغازه نيست .بلکه در ساعت‌هاست

خُب رازش چيه؟

.دقيقاً نمي‌دونم

ولي مغازه رو که مي‌بندم ... و به منزل برمي‌گردم

.خونه در سکوته

... اونقدر ساکته که

حس مي‌کُنم انگار مي‌تونم تيک‌تاکِ ساعت‌هايِ .تويِ مغازه رو هم بشنوم

بعد از اينکه مغازه رو تعطيل مي‌کُنم ... و کرکره‌ها رو پايين مي‌کِشم

به اين فکرمي‌کُنم که ساعت‌ها همچنان .منظم و دقيق در تاريکي کار مي‌کُنن

... همگي در مغازه‌اي

.خالي و تاريک

.همه با هم

،همين تصوره که پريشونم مي‌کُنه .مردِ جوون

.تمومه

چقدر ميشه؟

... در زندگي

بيشتر از همه دوست‌دارين چه اتفاقي رُخ‌بده؟

دوست‌دارم درباره‌يِ ساعت‌ها .به مردم بگم

.از ظرافتِ مکانيسم‌شون

.هيبتِ عقربک‌هاشون

.ظلماتِ چرخ‌دنده‌هاشون

امروزه هيچکس آگاه نيست به اينکه .ساعت چه‌چيزيه

شايد به همين دليله که .انسان‌ها اندوهگين هستن

... شايد به همين دليله که

حتي نمي‌تونن داستانِ خودشونو .تعريف‌کُنن

اونها نمي‌دونن پُشتِ عقربه‌هايِ ساعت و دقيقه .چه معنايي نهفته‌ست

من قادر هستم به انسان‌ها .رازِ ساعت‌ها رو بگم

و اونوقت طوري به جهان چشم مي‌گشودن .که انگار از خوابي طولاني بيدار ميشن

.و از غم و اندوه‌شون رها مي‌شدن .و شايد مي‌تونستن داستان‌شون رو تعريف‌کُنن

.ممنونم

مي‌دونستم که اون بايد .يه ساعت‌ساز باشه

فقط يه ساعت‌ساز، چهره‌اي اينقدر .عجيب‌غريب و حيرت‌آور داره

اين چهره، در خودش .همه‌چيز داره

.اندوه، ترس، عشق .مثلِ يه نقشه‌ست

.من اشتباه نکرده‌بودم

ولي آخه .به شما نمي‌خوره

يه‌بارِ ديگه برام .رؤياهاش رو تعريف‌کُن

گفت که دوست‌داره درباره‌يِ ساعت‌ها .به انسان‌ها بگه

و اونوقت انسان‌ها از غم و اندوه‌شون ... رها مي‌شدن

و داستانِ خودشونو .تعريف مي‌کردن

.عينِ جملاتش رو بگو

طوري بود که انگار اينها .جملاتِ خودش نبودن

... بعضي انسان‌ها هستن

که برات داستان .تعريف مي‌کُنن

،و موقعيکه به منزل برمي‌گردي .سرشار از اون داستان‌هايي

ولي نمي‌توني حتي يک کلمه ازشونو .به‌خاطر بياري

واي که چه چيزهايِ زيبايي .در رؤياهام مي‌بينم

،ولي موقعيکه از خواب بيدار ميشم .نمي‌تونم حتي يک دونه ازشونو به‌خاطر بيارم

تنها چيزهايي که به‌خاطر ميارم .همينها هستن

،يه آينه، يه چراغ .و يه اُتو

لبخندش چطوري بود؟

لبخندِ چه‌کسي؟ - .ساعت‌سازه -

.غمزده

،غمزده اينطور نيست؟

.منو ببر پيشش

.عکس‌هايِ ديگه‌اي هم هستن

نگاه‌شون نمي‌کُنين؟

ما 2 ساله که با همديگه .در حالِ جستجو بوديم

و حالا .منو ببر پيشش

.خواهش مي‌کُنم

الان؟

.بله، الان

،آخه کسي که دنبالشين .اون نيست

.بابام آويزونش کرده

.ازم محافظت مي‌کُنه

چونکه بابام دقيقاً 20 سال قبل ... مي‌دونست قراره

با اين ماشين .چهره‌اي رو جستجو کُنم

بابام معمولاً هميشه مي‌گفت .بعداً به شهرمون برمي‌گرديم

و همشهري‌هامون اينو به اسب‌هايِ .زيبايِ عربي‌شون مي‌آويختن

بابام ازم مي‌خواست .اسب‌سواري رو خوب ياد بگيرم

The Secret Face subtitles in other languages

Yorumlar

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left