İlk 200 satır.
دیگه راهی نمونده.
ای بابا!
مترجم: محمد سید تلگرام: GoodBadUgly@
آهای، پاودر.
بیا یه نگاه بنداز.
وای!
بالا دست بودن خیلی خوبه، مگه نه؟
یه روز، یکی از اونا رو میرونم.
منم یه روز به یکیشون شلیک میکنم تا سقوط کنن.
«وای»، مطمئنی میخوای این کار رو بکنیم؟
- ببین، اگه گیر بیفتیم... - گیر نمیافتیم.
قبل از اینکه کسی بفهمه، رفتیم تو و اومدیم بیرون.
خیلی خب، بچهها، دنبالم بیاید. فقط به پایین نگاه نکنید.
نمیشد حداقل قدمزنان میرفتیم اونجا؟
توی این یکی کار، نباید تو دید باشیم.
دیدین گفتم؟
این تقصیر توئه، «وای».
- من میارمش. - نه.
پاودر، منو ببین.
چی بهت گفتم؟
که...
من آمادهم.
درسته! خب؟
آخیش!
ممنون.
اگه «وندر» بفهمه اومدیم این بالا چی؟
یه نگاه به اطرافت بنداز.
به نظرت شهر بالاییها گرسنه میشن؟
تازه، این دقیقاً از اون نوع کارهاییه که وندر وقتی هم سن و سال ما بود میکرد.
من میرم. باهام میاید یا نه؟
وندر میکُشَتمون.
آره، ولی اگه گند بزنیم!
پس گند نزنید.
امنه!
آخه کی درِ بالکن رو قفل میکنه؟
هممم.
آخیش!
یه عالمه مأمور اون پایین هست.
پس یعنی جا رو درست اومدیم.
نمیخوای کم کم اون در رو باز کنی؟
دارم روش کار میکنم.
چون من تنها کسیام که میدونه چهطوری باید قفل باز کنه...
پیشنهاد میکنم...
یه مُشت حیوون!
میدونی «کلگر»، برای اولین بار حق با تو بود.
الان واقعاً نباید اینجا باشیم.
هممم.
حتماً یه مخترعه.
وای! فکر کنم این یه «ولدیانیِ» واقعی باشه.
عه جدی؟ اینو چی میگی؟
اون یه مو زنِ دماغه.
دنبال هر چی که به نظر با ارزش میاد باش، پاودر.
قبل از اینکه مایلو، کیف رو با آشغال پاشغال پُر کنه!
هممم... بچهها؟
ببینم «وای»، چهجوری اینجا رو پیدا کردیم؟
«مرد کوچولو» آمار داده بود.
- مرد کوچولو؟ - ولش کن حالا.
یالا!
چطور یه نفر میتونه این همه چیز میز داشته باشه؟
خیلی سادهست. خوششانس به دنیا اومده.
یوهو!
هممم.
وای!
مایلو!
پاودر، باید بریم.
آهای؟
کسی اونجاست؟
یالا!
چیزیمون نمیشه. برگردید روی سقف!
خودتون رو نگه دارید!
مراقب باشید!
مواظب باشید!
آهای...
گندش بزنن.
همونجا وایستید.
بگیریدشون!
سریعتر!
آهای! آهای!
مراقب باشید!
اون پایینن!
نمیتونید فرار کنید.
- هوی! - زود باشید.
اه!
از اینطرف!
واینستید!
برید، برید، برید.
ای بابا، دوباره نه!
تازه این پیراهن رو گرفتم...
مگه آخرین بار، نگفتی این آخرین باریه که این کار رو میکنیم؟
خب، ایندفعه بار آخره!
بچهها، اون چی بود؟ اونجا یهویی چی شد؟
نمیدونم. من که کاری نکردم.
میشه یه کتابخونۀ کوفتی رو با همۀ کارهایی که نکردی، پُر کرد!
بچهها، ما الان قشنگ بغلِ مأمورها پنتهاوسِ یه خونۀ پیلتووری رو خالی کردیم.
پس اگه خودخوریهاتون تموم شد...
بیاید اینو ببریم خونه.
- چیزای خوبی کِش رفتین؟ - بگی نگی!
شنیدم اونورِ رودخونه، یه اتفاقایی افتاده.
یه نفر... یه نفر رفته اوضاع رو قاراشمیش کرده، نه؟
جدی؟
ولی الان دارید این گندتون رو از خیابونهای من رد میکنید.
- خیابونهای تو؟ چرا فکر میکنی... - گوش کن، ما دنبال دردسر نمیگردیم، خب؟
شنیدی دکارد؟ اونا دنبال دردسر نمیگردن.
میدونی، تجربهم بهم میگه دردسر دنبال آدم میگرده.
دلیلی نداره که اوضاع رو بیریخت کنیم.
نظرتون چیه یه کم از اون گنج کوچولوتون رو بهمون بدید تا بعدش بی حساب بشیم؟
نه، نه، نه، ما خیلی زحمت کشیدیم...
فقط یه کم؟
فقط یه...
امروز بالاخره کم کم داره خوب میشه.
صبر کنید!
میخوای ببینی آخرش چی میشه؟
پاودر کجاست؟
آی! آی! فسقلیِ...
اوه!
زود باش، «موشی»، بهت نیاز دارم!
نه.
- چیکار کردی؟ - شرمنده!
سعی کردم با «موشی» باهاش بجنگم ولی... کار نکرد.
- کی فکرش رو میکرد؟ - اصلاً نباید میرفتیم اونجا.
فرقی نمی کنه. وسایل گُم شدن.
اشکالی نداره، پاودر.
حداقل حالت خوبه.
خوبه؟! پس ما چی؟
من باید مُشت بخوره توی صورتم، اونوقت اون قسر در میره؟
آره.
هر دفعه همینه! هر بار اون میاد، یه چیزی بد پیش میره.
توی همۀ کارها نحس ـه. (جینکس: نحس)
بیخیال شو، مایلو!
صاف بشین.
یالا از اینجا برو بیرون.
- باید پول بدی! - اونجا رو نگاه!
- هوی! جلو پاتو بپا! - ای!
خب، به گمونم دیگه با این، معاملهمون تموم میشه.
آره به گمونم.
صبر کن...
یه لحظه وایستا.
این...
این... چیزی نبود که توافق کردیم.
خب، از وقتی قرار و مدار گذاشتیم، تقاضا برای محصولاتت اومده پایین.
قیمت جدیدش اینه.
صبر کن، صبر کن، صبر کن، ما...
ما دست دادیم!
ده هزارتا.
- اینا ریسکهای کاریان. - ده!
قیمت منصفانهایه.
به نظرم بهتره قبولش کنی.
نه، نه، نه، نه، نه، نه.
نمیتونم قبول کنم. نمیتونم قبول کنم.
تصمیمت رو بگیر.
شما دوستان چیزی لازم ندارید؟
تنهامون بذار.
مطمئنی؟
- به نظرم اومد که... - گمشو!
آها.
فکر کنم بدونم چی لازم دارید.
- انگار حرف حالیت نمیشه، خدمتکارِ بار! - یه نصیحتِ کوچولو.
مردی که نوشیدنیها رو میریزه رو تهدید نکن.
پس تو وندری.
«سگ شکاریِ شهر زیرزمینی».
انتظارِ یه چیز جوون تر داشتم.
ما انتظارِ تاجرهایی رو داشتیم که روی حرفشون وایستن.
پس به گمونم همهمون با هم ناامید شدیم.
کلاً اشتباه متوجه شدی، رفیق.
ما فقط داشتیم... مذاکره میکردیم.
حالا زبون همدیگه رو میفهمیم.
نظرت چیه بقیۀ بدهیت رو به «هاک» بدی...
تا بذارم صحیح و سالم از اینجا برید بیرون؟
با این موافقی؟
چقدر کوفته!
آدم کم کم عاشقش میشه.
به «لینز» خوش اومدید.
وندر نباید چیزی از این قضیه بفهمه.
از این نظر نگران نباش. پاودر از شر مدرک جرم خلاص شد.
سعیم رو کردم، خب؟ درک نمیکنید. شماها بزرگترید، هیکلیترید.
- نامردیه. - پس کنارمون بمون.
یکی دوتا مُشت بخور.
- همه خوبن؟ - بهتر از این نمیشه!
خوبه.
احتمالاً نمیتونید توضیح بدید که چرا از شهر بالا صدای انفجار و تعقیب و گریز میشنوم.
چهارتا بچه از صحنه فرار کردن.
چه فکری با خودتون میکردین؟
که میتونیم از پس یه کار واقعی بربیایم.
یه کار واقعی؟
بهمون آمار داده بودن، نقشه ریختیم، اصلاً کسی ندیدمون.
- یه ساختمون رو ترکوندید. - کارِ ما نبـ...
اصلاً یه لحظه هم به این فکر نکردی که چه بلایی ممکن بود سرت بیاد؟
نه؟ سرِ اونا؟
حالا از کجا بهتون آمار دادن؟
- توی مغازۀ «بنزو» شنیدیم. - از کی؟
مرد کوچولو.
من همه رو بردم اونجا. اگه میخوای عصبانی باشی، از دست من عصبانی باش.
ولی خودت همیشه میگی باید توی این دنیا جایگاه خودمون رو به دست بیاریم.
اینم بارها و بارها بهت گفتم که منطقۀ شمالی، منطقۀ ممنوعهست!
- ما با پیلتوور کاری نداریم. - چرا؟
اونا همه چی دارن، ولی ما این پایین داریم به زور سکه جمع میکنیم.
از کِی تا حالا با زندگی کردن زیر سایۀ قدرت دیگران مشکلی نداری؟
همه برن بیرون.
بشین.
- راحتم. - بگیر بشین!
No comments yet. Be the first to leave one.