200 dòng đầu tiên.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی "فیلامینگو" تقدیم میکند
قبل از مراسم پیشکش فرار میکنید؟
ما میخوایم با هم باشیم. این کجاش اشتباهه؟
پس شهر یکی از دخترهاتون رو بهشون میده
در ازای یه ماشین پُر از اسلحه؟
فده بهش میگه امنیت.
من بهش میگم اخاذی.
آلبا.
شش دوره شانس آورده.
خیلی خوششانسه.
باید یه کاری بکنم.
و علیرغم مخالفتهام...
برادرزادهام...
خوستینا؟
خودش رو بهجای آلبا به ال آلکازار پیشنهاد داده.
چی شده؟ ترسیدی؟
انقدر بزدلی؟
روبرتو، خواهش میکنم.
فده! بیا بیرون!
به حرفم گوش کن.
بگو چی شده!
- خواهش میکنم ولم کن. - نه، نه، نه.
امکان نداره خوستینا داوطلب شده باشه!
این کارها فایدهای نداره.
مجبورم نکن دوباره بگم.
فده!
فده!
اینطوری اوضاع رو بدتر میکنه.
فده! بیا بیرون!
بگو چه اتفاقی افتاد.
روبرتو، از اینجا برو.
هیچجا نمیرم، تا وقتی فده بهم بگه...
- برو! - هی!
به فده بگو بیاد بیرون!
به ما ربطی نداره.
نه.
شماها دیدیدش!
من رو دوست داره. امکان نداشت از اینجا بره.
امکان نداشت.
ما بهخاطر شما برگشتیم. حالا خوستینا رفته.
فیلامینگو را در اینستاگرام دنبال کنید .:: filamingo.official ::.
«مترجم: سـپهـر» ::. Overhaul .::
::. @OverhaulSubs :کانال تلگرام .::
بهشون قول دادی ازش مراقبت میکنی.
این کار رو هم کردی.
هر دومون کردیم.
فکر میکنی این بدبختی بالاخره تموم میشه؟
معلومه. بهمحض اینکه برگردیم.
- صفحهی خورشیدی بیرونه. - ها؟
چیز بهدردبخوری برداشتید؟
آره، راستش بهنظرم هرچی نیاز داریم رو برداشتیم.
دیکسون، متخصص دزدیه.
موقع رفتن اینا رو پس میدم.
اوه.
و فکر میکنی کِی برید؟
عه... وقتی قایق رو درست کنیم.
اگه آبوهوا همینطوری خوب بمونه، شاید حدود یک هفته دیگه.
اوه.
- نمیدونستم... - فقط میخواستم بگم...
بفرما.
میخواستم بگم متاسفم.
حس میکنم اینجا بودنِ ما...
یهعالمه دردسر درست کرده.
نه.
مشکلِ خوستینا و روبرتو...
برمیگرده به قبل از اومدن شما.
چرا نمیخوای با هم باشن؟
عه... خوستینا دختر خوبیه. میدونم.
اما با هم بودنشون... به صلاح نیست.
حتی نمیدونم چطور توضیح بدم.
جایی که من ازش میام،
میتونی خیلی راحت بگی... پیچیدهست.
آره، پیچیدهست.
بلند شو. امروز باید تیغه سکان رو نصب کنیم.
به کمک من نیاز نداری.
اگه تو نبودی، الان تیغه سکان نداشتیم.
دیگه اهمیتی نداره.
چی شد؟ دیگه نمیخوای باهامون بیای؟
بدون خوستینا نمیتونم زندگی کنم.
حاضری؟
آره، بریم.
عالیه کارول.
- باید این رو تقویت کنی. - باشه.
- اینطوری از روی این ردش کن. - باشه.
از پُشت بیارش بالا...
- خب. - و بعد از توی سوراخ ردش کن.
وقتی دو خورشید درست بالای همدیگه قرار گرفتن.
خدمتت!
- اوه، ایناهاشش. ایناهاشش. - آره، آره.
میبینمش.
یه کمک بده. ممنون.
- کار کرد. - ایول!
- آره! - ایول!
- آفرین! - ایول!
تا حالا چند بار این حصار رو درست کردی؟
سه، چهار بار؟
گرازها هِی خرابش میکنن.
باید قبول کنی یهسری چیزها رو نمیتونی تغییر بدی.
بخشی از زندگیه.
پس چرا رابطهی من و خوستینا رو قبول نمیکنی؟
جوونتر از اونی هستید که بخواید رابطهی جدی داشته باشید...
چرنده.
میدونم مشکل این نیست.
مشکل اینه که تو و فده از هم متنفرید.
بهخاطر چی؟ یه کینهی قدیمی؟
اصلا جز خودت و اون، کی اهمیت میده؟
داری بچهبازی در میاری.
میخواستی با خوستینا فرار کنی آمریکا؟
خودت میدونی اون بیرون خطرناکه.
پس باید مثل تو همینجا بمونم؟
قیدِ همهچیز رو بزنم؟ هیچوقت خوشحال نباشم؟
اینجا خونهی ماست.
زندگیمون اینجاست. تا وقتی این مشکل حل بشه.
شاید یه جایی یه زندگی بهتر در انتظارمون باشه.
اگه راهی بودم که بتونم پیداش کنم، حتما این کار رو میکردم.
فده حواسش بهت هست.
نمیتونی همینطوری بری.
خواهش میکنم کار احمقانهای نکن.
چکش رو بده.
کارول.
میشه چکش رو بدی؟
ببخشید.
خوبی؟
تقصیر منه. تقصیر منه که خوستینا رفته.
دیشب میخواستم دلداریش بدم.
فکر کنم من این ایده رو توی سرش انداختم.
بس کن.
دوباره نگو هاتداگ.
بالاخره داریم میریم خونه.
نباید به اینجور چیزها فکر کنی.
اولین بار که کنار رودخونه دیدمشون،
بهشدت معصوم و عاشق بودن.
انگار توهم زده بودم.
توی این دنیای داغون، عشق کم پیدا میشه.
یهجورایی دلم میخواست هواشون رو داشته باشم.
آره، خب... اشتباه اولت همین بود.
بهنظرم این نظرِ واقعیت نیست.
این فکری که توی سرته، اشتباهه.
همون اشتباهی که من توی فرانسه کردم.
همون اشتباهیه که همیشه میکنیم.
اشتباه نیست.
ما همهش توی جنگهای بقیه میجنگیم.
بعضی وقتها باید برای خودمون بجنگیم.
اگه یه چیز ارزش جنگیدن داشته باشه،
بهنظرت خواستهی با هم بودن دوتا جوون نیست؟
چطور میتونی اهمیت ندی؟
چرا فکر میکنی اهمیت نمیدم؟
خب، انقدر تظاهر نکن هیچ کاری از دستمون برنمیاد.
خوستینا رفته.
هیچ کاری از دست ما برنمیاد.
قرار نیست برگرده.
هیچکدومشون قرار نیست برگردن.
گندش بزنن.
85 درجه و 12.3 دقیقه.
فکر کنم قلقش داره دستم میاد داریل.
اینکه آدمها رو وقتی نیاز دارن، تنها بذاری، خودش یه مهارته.
چیزی که هیچوقت یاد نگرفتم.
منم همینطور.
برای همین تنها زندگی میکنم.
آره، چند باری سعی کردم تنها زندگی کنم.
فکر میکردم مشکلات حل میشه، اما نشد.
الان تقریبا ده ساله که توی ال فارو هستم.
تا حالا هیچجا بهاندازهی این فانوس دریایی زندگی نکردم.
- واقعا؟ - توی خشکی البته.
اکثر دوران بزرگسالیم رو روی دریا بودم.
حرفش هم تهوعآوره.
اوه، یهسری از بهترین خاطراتم رو از اقیانوس دارم.
من نه.
با اینکه دوست دارم زیر ستارهها بخوابم.
هوم.
بهنظرم زندگی همینطوریش سخت هست.
دلیلی نداره همدمی نداشته باشی.
مطمئنم خودت درک میکنی.
خیلیخب، خرگوش از سوراخ میاد بیرون،
دور درخت میچرخه
و بعد برمیگرده توی سوراخش. اینطوری.
عه... آفرین داداش.
- حالا باید با چشم بسته انجامش بدی. - داریل!
باشه، باشه، باشه. بعدا تمومش میکنیم.
چیه؟
اوضاع با کوپر چطوره؟
یهعالمه حرف توی دلشه.
جذابه، نه؟
آره.
اما خیلی از دریانوردی اطلاعات داره
و به همچین آدم باتجربهای نیاز دارید.
بهش گفتم روبرتو باهامون نمیاد.
کوپر توی ساحل کالیفرنیا بزرگ شده.
خیلی وقته دلش میخواد برگرده،
شاید بتونه کسی رو پیدا کنه.
نه، بهش نیازی نداریم.
جدی؟
مگه تیغه سکان رو درست نکردم؟
حتی اگه ملوانهای حرفهای هم بودید...
که با کمال احترام، نیستید...
عبور از اقیانوس اطلس یه داستانِ کاملا جداست.
نه، مشکلی پیش نمیاد.
دفعهی قبل که مشکل پیش اومد.
No comments yet. Be the first to leave one.