200 dòng đầu tiên.
حتی اگه دنیا به من احتیاجی نداشته باشه، برای کسی که بهم نیاز داره، زندگی میکنم.
برام خوبه.
اما ممکن بود برای یه مدت، حق حضانتم به خطر بیفته!
حضانت؟
بعدش کلی دیوونگیهای دیگه هم پیش اومد، مثلاً اسبابکشی،
ولی فکر کنم وقتی مشغول بودم، دوباره به حالت اولم برگشتم.
توهرو بالاخره کنارم بود!
آره...
جدی جدی، توهرو چقدر بانمکه! بانمکترین تو دنیا... نه، تو کل کائنات!
اما کاتسویا هوندا...
دیگه نمیخوای بری ببینیش؟
نمیدونم چقدر زمان و تلاش میبره
تا شما بچهها جوابهاتون رو پیدا کنید...
اون حرفها برام مسخره به نظر میرسید.
چون همیشه حس میکردم فقط برای تحمل تحقیر بقیه به دنیا اومدم،
و فقط برای آزار دادن مردم به زندگی ادامه میدادم.
کیو-کون.
کیو-کون.
داری گریه میکنی؟
کیو، چرا داری گریه میکنی؟
نکنه عاشق توهرو هوندا شدی؟
نه.
عاشقش نمیشم. محاله.
کیو-کون، این توهرو هونداست.
اون اینجا چیکار میکنه؟
میدونستم.
درسته... از اول میدونستم.
درمورد تو، و درمورد مادرت...
ما خیلی وقت پیش همدیگه رو دیدیم، درست بعد از اینکه شیشو منو پیش خودش برد.
چته؟
تو خیلی بچهای که موهاتو نارنجی کنی! طبیعیه یا رنگ کردی؟
م-مشکلت چیه؟! سرت به کار خودت باشه!
پررو بازی درنیار وگرنه میکشمت!
آخی، چقدر بانمکه که اصلاً بانمک نیستی!
به من نگو "بانمک"، پیرزن! جادوگر پیر!
اون بچه پرو یه چیزی گفت! چه بامزه!
اگه اینقدر بانمک نباشی، دزدیده میشی.
بهتره بری خونه. مامانت نگران میشه...
من مامان ندارم! مرده!
بابات چی؟
بهش احتیاجی ندارم! کاش میمرد!
اونم میخواد من بمیرم!
چقدر تنها کننده است.
فکر میکردم شیشو تنها کسی تو دنیاست که منو میخواد.
مامان همیشه انگار داشت واکنشهای منو چک میکرد.
بابا بهم نفرت میپاشید.
سوماها با تحقیر بهم نگاه میکردند.
تقریباً همه منو طرد کردن، پس اون مثل یه پرتو نور بود. امید.
برام سوال بود که دختر کسی مثل اون چطور میشه.
امروز یه چیز خاص بهتون نشون میدم.
گنج من!
توهرو.
همیشه میدونستم، ولی ساکت موندم.
خودم رو به نادونی زدم. یه کلمه هم نگفتم.
چون...
تقصیر تو نیست، کیو.
تو هیچ کار اشتباهی نکردی.
ولی تو نمیتونی بری بیرون. بیرون پر از چیزهای بده.
بیا با مامان بریم تو خونه، باشه؟
بیاییم برای همیشه تو خونه زندگی کنیم.
کاری که مادرت میگه رو بکن.
هیچوقت نمیبخشمت.
میرم تو خونه و منتظرت میمونم.
بهتره بری تو خونه.
وگرنه یه اتفاق حتی ترسناکتر میفته.
کیو-کون...
نمیخوام ببینم. نمیخوام به هیچی فکر کنم.
هنوز نه.
پس خاطره اجازه دادن به مرگ مادرت رو توی یه جعبه گذاشتم...
...و درش رو بستم.
هاناجیما.
تو میتونی... اه... روح و اینجور چیزها رو ببینی؟
چرا این سوال یهویی رو میپرسی؟
دلیلی نداره، فقط کنجکاو بودم.
در نهایت، انسانهای زنده قویترین هستن. این درمورد امواج هم صدق میکنه.
امواج مردگان به احتمال زیاد خیلی ضعیف هستند،
پس اون امواج زیر افکار قویتر
انسانهای زندهای که اطرافشون هستند، محو میشن.
درست مثل الان.
الان امواج تو دارن فریاد میزنن.
چرا تو این قبرستون اینقدر احساس پشیمانی میکنی؟
متاسفم.
من نابخشودنیام. اینو درمورد خودم میدونم.
پس... پس...
...چرا با وجود این، دنبالش میگردم؟
توهرو!
ها؟ ک-کیو-کون؟
-چی شد؟ اینقدر زود برگشتی.
-بعد از دبیرستان... --چی شد؟ اینقدر زود برگشتی.
...محبوس میشی.
درست مثل گربه قبلی. برای تمام عمر محبوس.
دیگه به اون امیدوار نمیشم.
دیگه آرزو ندارم تو رو مال خودم کنم.
من به اون امیدوار نمیشم، پس لطفا...
حداقل... حداقل تو این مدت که برام مونده، کنارم باش.
میخوام باهات باشم.
تا زمانی که از هم جدا بشیم...
...تا آخرین لحظه.
تو چی میخوای؟
قصد داری تا ابد خودت رو گول بزنی؟
توی قلعه... توی قلعه زندانی شده...
-...تا وقتی بمیری؟ --...تا وقتی بمیری.
من... من نمیخوام...
...نمیخوام...
"من نمیخوام"...؟
هیچوقت نمیبخشمت.
هورا! این... توهروه!
ممنون!
این شکلها خوب کباب میشن؟
جای نگرانی نیست! میتونی بسپاریش به من!
کیو! غذا تقریباً آمادهست!
کیو؟
نکنه خوابش برده؟
بالاخره پیداش میشه.
توی خوابم ظاهر شدن تا اون فکر رو از سرم بندازن.
تا بهم یادآوری کنن...
"جات رو بدون. خودت رو گول نزن."
چون فکر کردم شاید...
...فقط شاید...
...توهرو هم منو دوست داشته باشه.
فکر احمقانه.
کیو-کون!
لطفاً، یه چیزی هست که میخوام بهت بگم.
-کیو-کو-- --منم همینطور.
یه چیزی هست که مدتیه میخوام ازت بپرسم.
اگه دارم خودم رو گول میزنم، لطفاً بهم بخند.
هر چقدر دلت میخواد مسخرهام کن.
تو...
تو... منو دوست داری؟
احمقی؟
فکر میکردم مادرت رو بیشتر از همه دوست داری.
دروغ بود؟ همهاش همینطوری...
...حالا دیگه بیاعتباره؟
نمیتونم این رو تحمل کنم.
این منصفانه نیست.
چرا آرزو کردم باقی عمرم رو کنارش بگذرونم؟
اگه این نتیجهشه، کاش کنارش نبودم.
کیو-کون!
نمیخوام بگم. نمیخوام اون بدونه.
نمیخوام اعتراف کنم.
اما... این واقعاً منصفانه نیست.
لطفاً گوش کن! من--
تو هیچی نمیدونی!
تو نمیدونی من چیکار کردم!
دلم به حالت میسوزه که منو دوست داری.
انقدر دلم برات میسوزه که خجالت میکشم.
متأسفم.
متأسفم.
اون زنده میموند. اگه کمک میکردم.
مادرت زنده میموند.
من... مادرت رو میشناختم.
اون روز...
روز تصادف،
من نزدیک وایساده بودم و بلافاصله شناختمش.
نیمرخ و رنگ موهاش مثل اون موقع بود.
داشتم تصمیم میگرفتم که باهاش حرف بزنم یا نه،
که دیدم یه ماشین با سرعت به سمتمون میاد...
با خودم گفتم "وای نه، باید کمکش کنم."
اگه بازوش رو میگرفتم و به خودم میکشوندم...
اما... اما من انسان نیستم.
اگه میکشوندمش به خودم، تبدیل به گربه میشدم...
...و مردم میفهمیدن که من انسان نیستم.
پس گذاشتم بمیره.
همه چیز تقصیر منه.
اون گفت هیچوقت منو نمیبخشه.
توی گودال خون افتاده بود و اونجا منو دید و گفت...
"هیچوقت نمیبخشمت."
اینجوری به نظر میرسید.
من نمیتونم خودم رو ببخشم.
هیچوقت نمیبخشمت.
من با مادرت موافقم.
و نمیخوام تو هم منو ببخشی.
نه الان.
اما چیزی که تو اون لحظه بدتر بود...
من نمیکنم.
این چیزیه که باید بگم؟
مامانم... باورم نمیشه که واقعاً این رو به تو گفته باشه.
باورم نمیشه، اما...
اما اگه واقعاً این رو گفته، پس... من...
من...
...باید علیه مامان شورش کنم!
کیو-کون، هیچ راهی نداره که قبول کنی من دوستت دارم،
هر اتفاقی هم که بیفته؟
چشمهایی که نیمهپنهان پشت موهای مسی رنگش بود، فریاد میزد...
ازت ناامیدم.
..."غمگینم. غمگینم. غمگینم."
اون--
کیو!
کیو؟! وایسا!
اون حتی برای من غمانگیزتر بود. قلبم رو به درد آورد...
...حتی بیشتر از مامانم.
پس...
توهرو...؟
وایسا.
وایسا. این اشتباهه.
نه، این چیزی نیست که میخواستم!
توهرو... وایسا.
این...!
گریه نکن.
توهرو؟
No comments yet. Be the first to leave one.