200 dòng đầu tiên.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
برام خیلی سنگینه. تو امتحان کن.
اینجوری نمیشه.
- بجنب. - نمیشه.
- شب بخیر. - بهزودی میبینمت، پسرعمو.
- دفعهٔ بعد میذارم تو ببری، باشه؟ - باید بیشتر تمرین کنم.
سلام.
سلام.
اورلیانو.
اورلیانو.
نه!
نه!
اورلیانو.
اورلیانو.
فقط در عرض یک هفته،
هر هفده اورلیانو مثل خرگوش شکار شدند
به دست قاتلانی نامرئی که آنها را کشتند؛
صلیبهای خاکستر روی پیشانیشان را نشانه گرفته بودند.
اون حرومزادهها به سنتنو هم رسیدن.
خدای من.
کی میتونسته این کار رو بکنه؟
هیچکس توی ماکوندو چیزی ندیده.
هیچ شاهدی هم پیدا نمیشه.
شاهد؟
جدی میگی، خوزه آرکادیو؟
یعنی میگی یکی باید تأیید کنه
رئیسهات با کمک دولت این کار رو کردن؟
نه.
کی پیشونیشون رو مثل دام داغ زد؟
هوم؟
بریم.
گرینلدو.
به اون گرینگوهای مادرجنده نشون میدیم
که توی کلمبیا اونا نیستن که دستور میدن.
فهمیدی؟
- اورلیانو. - هوم؟
میدونستم سن داره بهت فشار میاره، ولی نه تا این حد.
خیلی متأسفم، رفیق، ولی یکی باید اینو میگفت.
هوم.
حالا دیگه فقط باید عزاداری کنی.
هوم.
اگه اومدی ازشون دفاع کنی، گورت رو گم کن.
من آخرین کسی بودم که تریسته رو زنده دید.
اینقدر سؤال میکنم تا یکی تقاص این کار رو بده.
تنها کسی که اینجا داره تقاص میده منم.
و دقیقاً همین رو میخوان.
میدونی، شاید حقم بود.
هیچکس سزاوار همچین رنجی نیست.
تو هیچوقت جنگ رو نفهمیدی.
تنهام بذار.
تنهام بذار.
درست مثل دوران جنگ، بعد از مرگ نزدیکترین دوستانش،
سرهنگ اندوهی حس نکرد؛
فقط خشمی کور و بیهدف.
درماندگیای فرساینده.
گم شده بود...
سرگردان در خانهای غریبه که هیچچیز و هیچکس در آن
کمترین حسِ مهری در او برنمیانگیخت.
هوا آکنده بود از بوی تحملناپذیر
خاطرات پوسیده.
یازدهم اکتبر بود، ساعت چهار و ده دقیقه،
که سرهنگ برای نخستین بار از روزگار جوانی،
آگاهانه پا به دام دلتنگی گذاشت...
...و آن بعدازظهر شگفتانگیز را دوباره زیست؛ روزی که پدرش او را برد تا یخ را کشف کند.
و وقتی همهچیز تمام شد،
دوباره خودش را رودرروی تنهایی فلاکتبارش دید.
پس به طرف درخت شاهبلوط رفت، در حالی که هنوز ذهنش پیش سیرک بود.
هوم...
هنگام ادرار سعی کرد همچنان به سیرک فکر کند...
اما دیگر هیچ خاطرهای از آن به یادش نمیآمد.
بالاخره آرام گرفتی، فرزندم.
سالها بعد، هیچکس در ماکوندو سرهنگ را به یاد نداشت.
اورلیانو سگوندو چاق و کبود و لاکپشتوار شده بود،
حاصل اشتهایی که فقط با اشتهای خوزه آرکادیو قابل مقایسه بود
وقتی از سفر دور دنیا برگشت.
و قهرمان شکستناپذیر مسابقههای عجیبِ پرخوری شد؛
رقابتهایی برای سنجیدن طاقت و شکمبارگی که در خانهٔ پترا کوتس برگزار میشد.
تا آن شنبهٔ بداقبال که کامیلا ساگاستومه از راه رسید.
«مادر عزیزم،»
«هیچچیز بیشتر از این خوشحالم نمیکند که در نامههایت میخوانم
تو و پدر چقدر خوشحالید.»
«من هم خبر فوقالعادهای برایتان دارم.
فارغالتحصیلیام بهعنوان تکنواز کلاویکورد برای آخر این ماه برنامهریزی شده...
...پس دیگر چیزی نمانده تا برای همیشه به ماکوندو برگردم.
و هیچچیز بیشتر از فکرِ
دوباره کنار خانواده زندگی کردن خوشحالم نمیکند.»
بجنب، میتونی!
فرناندا.
فرناندا.
بهزودی میبینمتون. دخترتون،
رناتا.
همینه.
خانم پترا اینو فرستاده.
- اورلیانو. - آره، آره، آره.
اورلیانو.
آره، آره، آره، آره.
اورلیانو، این کار رو نکن.
چی شده؟
معجزهای شده، اورلیانو.
خدا بهت فرصت داده ثابت کنی مرد شرافتمندی هستی
و کنار خانوادهت بمونی.
تازه رناتا هم بهزودی برمیگرده خونه.
هی، بچهها! اینا آمادهان.
از اون بشکه مایع بردارین. باز هم میارن. بجنبین، بجنبین!
قربان.
- اینو بگیر. بجنب. - باشه.
گرفتم.
اونایی رو که اون طرفن اسپری کنین تا زودتر کار رو تموم کنیم.
بفرمایید. همینه.
هی، کمکم کن.
بریم، بریم، بریم!
بجنبین، رفقا، بجنبین!
بگیر.
اون چیه؟
یه مادهٔ شیمیاییه که فرستادن تا محصولمون رو نجات بده.
باید حشرههایی رو بکشیم که موزها رو خراب میکنن.
لورنزو گاویلان،
سرهنگی از انقلاب مکزیک که در ماکوندو تبعید بود،
و ادعا میکرد قهرمانیِ همرزمش، آرتمیو کروز، را دیده است،
مثل خیلیهای دیگر آمده بود در مزرعهٔ موز کار کند.
یه چیز دیگه، خوزه آرکادیو.
چی، گاویلان، چی؟
توالتی که کریسمس آوردن... داره از هم میپاشه.
شاید تازهترین اختراع یانکیها باشه، ولی اینجا
یه مشت مستراح درستوحسابی و آبرومند لازم داریم، نه؟
با آقای براون حرف میزنم.
امپانادا! تازه و داغ!
آخرین قطار به شهره.
ماکوندو!
ماکوندو!
ایستگاه بعد، فونداسیون!
ایستگاه بعد، فونداسیون!
قطار فونداسیون ده دقیقهٔ دیگه حرکت میکنه!
به مادرت سلام نمیکنی؟
مادر روحانی سلام رسوند.
دخترم کی اینقدر بزرگ شد؟
تو هم دستکمی نداری!
رناتا!
بجنب، بریم خونه. خوش اومدی، عزیزم.
چقدر خوشگل شدی.
- چه خوشگل. - تو هم همینطور، بابا.
مامان اورسولا هر روز میپرسه، «ممه چطوره؟»
- «ممه چه...» - اورلیانو بوئندیا.
آقای براون.
از پایتخت برمیگردین؟ توی واگن درجهیک ندیدمتون.
نه. فقط دخترم ممه بود.
اِ... رناتا.
از آشناییتون خوشوقتم، دوشیزه. این دخترم، پاتریشیاست.
خوشوقتم. من ممهام.
ادب داشته باش.
سلام.
رفته بودی پایتخت خانوادهت رو ببینی؟
نه. داشت درس میخوند.
دختر من یکی از بهترین نوازندههای کلاویکورد توی کل کشوره.
یه وقت بیا توی باشگاه شرکت برامون اجرا کن.
- خیلی خوشحال میشیم. - حتماً.
- خیلی دوست داره... - باید دربارهاش فکر کنیم.
اگه اجازه بدین، برای ناهار منتظرمونن.
آقای براون.
دوشیزه.
خداحافظ.
- خوشبختم! - رناتا.
بسه.
با اینکه ممه هنوز واقعاً راهِ خودش را پیدا نکرده بود،
باز هم بالاترین نمرهها را گرفته بود...
نان روزانهٔ ما را امروز به ما عطا فرما و گناهان ما را ببخش،
چنانکه ما نیز آنان را که به ما خطا میکنند میبخشیم.
...بیشتر به لطف انضباط خللناپذیری که برای ناراحت نکردن مادرش داشت.
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد.
ملکوت تو بیاید.
ارادهٔ تو، چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز انجام شود.
اجراها را با همان خویشتنداری تحمل میکرد
که با آن خودش را وقف درس کرده بود.
این بهای آزادیاش بود.
حالت خوبه؟
باید اجرای توی مزرعه رو لغو کنیم.
- فرناندا، قبلاً دربارهاش حرف زدیم. - گفتم نه، اورلیانو.
گفتم نه.
- باردارم. - هوم. چی؟
از این تخت تکون نمیخورم،
و نمیتونی قانعم کنی بذارم رناتا تنها بره.
فقط یه کار باید بکنی، فرناندا،
این بچه رو سالم به خونهٔ بوئندیا بیاری.
من حواسم به ممه هست.
مامان اورسولا!
- اورلیا... - قراره پدر بشم!
به مریم مقدس، مسیح و روحالقدس قسم بخور، رناتا.
پاکدامنی، حجب و ترس از خدا،
برای مسیح، مریم مقدس و روحالقدس.
دیگه چی؟
دیگه چی؟
قول میدم قبل از تاریک شدن برگردم.
به خداوند و نجاتدهندهمون قسم.
آمین.
بسه، فرناندا.
تا وقتی پروتستان برنگرده، چیزیش نمیشه.
برو، دخترم. برو خوش بگذرون.
خوش بگذرون.
عمو،
تو هم اینجا زندگی میکنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.