200 dòng đầu tiên.
بیست و چهارم اکتبر سال ۱۸۹۱
که بعد از چهار ماه، برای اولین بار
خبری از دوست و رفیقم، شرلوک هولمز شنیدم.
تو اون روز خاص، تلگرامی از طرف صاحبخانهاش، خانم هادسون
به مطبم رسید
که ازم التماس کرده بود بدون تأخیر برگردم به اتاقهای قبلیم.
آه، دکتر واتسون! خدا رو شکر که اومدید!
دیگه عقلم به جایی قد نمیده!
چرا؟ چی شده؟
از وقتی که شما این چند ماه ما رو ترک کردید
اون خیلی عجیب و غریب شده.
خودش رو اون بالا حبس کرده
غذاش رو نمیخوره
ساعتهای عجیب و غریبی بیدار میمونه
فکر میکنم داره...
خانم هادسون! میدونم یه نفر اون پایین با شماست!
صدای توقف درشکه رو جلوی در شنیدم.
هی داره یه چیزایی رو پشت سر هم میگه در مورد یه... خانم هادسون!
اگه اون آقا اسمش موریارتیه
میتونید راهنماییش کنید بالا و من خودم باهاش سروکله خواهم زد!
بهتره برم پیشش. اوه، مراقب باشید!
موریارتی
اسمی بود که فقط شنیده بودم زیر لب زمزمه میکنه
وقتی که تحت تأثیر یکی از تزریقهای کوکائینش بود.
موریارتی تویی؟ منم، واتسون.
واتسون؟
میبینی که منم.
هولمز، بذار بیام تو. نه، به این زودی نه.
شاید موریارتی باشی تو لباس مبدل.
ثابت کن واتسونی. چطور میتونم این کار رو بکنم؟
بگو توتونم رو کجا نگه میدارم.
توتون؟
خب، معمولاً توی نوک دمپایی ایرانیت نگه میداری.
هولمز!
خیلی خب.
راضی شدم.
بهت اطمینان میدم، رفیق عزیزم، گرفتاری من کاملاً واقعیه.
چی شده؟
تا حالا اسم پروفسور موریارتی رو شنیدی؟
شنیدی! حتماً شنیدی! از قیافهات معلومه!
هولمز، بهت اطمینان میدم...
خیلی خب... خیلی خب.
ولی میبینی چطور به نبوغ این قضیه اضافه میکنه!
اون مرد لندن رو فرا گرفته، حتی دنیای غرب رو
و هیچکس تا حالا اسمش رو نشنیده!
اون مرد دشمن قسمخورده منه، واتسون.
نبوغ شیطانی من.
چای؟
ممنون، بله.
بشین، رفیق عزیزم، بشین.
غیر از این، چطوری هولمز؟
هیچوقت بهتر از این نبودم.
تقریباً بهاره، متوجه شدی؟
با این همه بارون و مه آدم اصلاً فکرش رو نمیکنه.
سالهاست، واتسون، من دائماً از وجود یه قدرتی آگاه بودم
یه قدرتی پشت این تبهکارها.
یه نیروی عمیق و سازماندهنده که راهنمایی میکنه و الهامبخش
انواع و اقسام جنایتهاست... بفرما.
خیلی ممنون.
بله، هوا نسبتاً مرطوبه.
دیروز به مری هم میگفتم.
اون ناپلئون جرم و جنایته، واتسون!
اون سازماندهنده نیمی از شرارتهاست
و تقریباً تمام جنایتهای کشف نشده در این شهر بزرگ
در تاریخچه جرم و جنایت معاصر.
میبینی، اون یه نابغهست.
یه فیلسوفه.
یه متفکر انتزاعی.
بیحرکت میشینه، مثل عنکبوتی در مرکز تار خودش.
اما اون تار هزاران شاخه داره.
و هر لرزش اونا رو خوب میشناسه.
آه، ممکنه مأمورش دستگیر بشه ولی اون...
اون هرگز حتی مظنون هم نیست!
یعنی، تا حالا.
تا وقتی که من
دشمن قسمخوردهاش
موفق شدم وجودش رو استنتاج کنم
و به قلمروش نفوذ کنم.
و حالا، نوچههاش بعد از اینکه موفقیت من رو فهمیدن
دنبال منن.
دنبال من... دنبال من... اونها دنبال منن!
اما، هولمز
چه قصدی داری که بکنی؟
بکنم؟
خب، فعلاً فکر کنم بهتره یه چرت بزنم.
چرت بزنی؟
شایسته نیست که بخوام با جزئیات توضیح بدم که این داروی وحشتناک
چه اثراتی روی تواناییهاش گذاشته بود، این کار سایه ناشایستی بر خاطره یه مرد بزرگ میاندازه.
به خونه برگشتم، درگیر با توهمات هولمز در مورد موریارتی،
که دیدم یه آقایی با همون اسم
تو اتاق مشاوره منه.
اوه! منو ترسوندید.
دکتر واتسون هستید؟
پروفسور موریارتی.
این افتخار ملاقات دیروقت رو مدیون چی هستم؟
اوه، بابت وقت عذرخواهی میکنم ولی میخوام محرمانه باشه.
کارم اضطراریه.
بفرمایید... ممنون.
من... من اومدم پیش شما آقا.
چون از نوشتههای شما میدونم
که شما صمیمیترین آشنای آقای شرلوک هولمز هستید
بله، از این افتخار برخوردارم.
پس شاید بتونید به من کمک کنید تا جلوی یک رسوایی رو بگیرم.
دکتر...
دوست شما...
خب...
تنها راهی که میتونم بگم، اینه که داره آزارم میده.
آزارتون میده؟
نمیدونم چطور دیگه بگم.
تو لندن دنبالم میکنه.
سایهبهسایه تعقیبم میکنه.
بیرون مدرسه رولایت منتظرم میمونه.
من... من معلم ریاضیات هستم.
و- اوه، بله! و اون... اون اینا رو برام میفرسته.
"موریارتی، روزهایت به شماره افتاده."
از این جور چیزها.
دکتر، آقای هولمز مطمئنه که من یک جور...
مغز متفکر جنایتکار، از بدترین نوعش هستم.
اوه، میدونم که اون مردی بزرگ و خوبیه.
تمام انگلستان پر از تعریف و تمجید اونه.
اما در مورد من، اون یک توهم وحشتناک داره.
و من به عنوان دوستش به شما مراجعه کردم.
به جای اینکه موضوع رو به وکیلم بسپارم.
نه، نه، نه، نیازی به این کار نیست.
دوست من حالش خوب نیست، همین.
میدونید، اگه میشناختیدش...
وقتی که کاملاً هوش و حواسش سر جاش بود...
اوه، اما میشناختمش.
اما چطور؟ من هر دو پسر رو میشناختم.
شرلوک و برادرش مایکرافت. من معلم خصوصیشون بودم.
در املاک خانواده هولمز در ساسکس.
چه پسران باهوشی بودند!
اوه، برادران هولمز...
دلم میخواست ادامه بدم، اما...
بعد... اون تراژدی پیش اومد.
تراژدی؟
چه تراژدیای؟
یعنی شما...
نمیدونید؟
بهتون اطمینان میدم هولمز هیچوقت از خانوادهاش یا دوران جوانیاش حرف نزده.
البته برادرش رو دیدم.
اون توی کلوبش در پالمال زندگی میکنه.
خب، اگه آقای شرلوک بهتون نگفته...
پس دلیلی نمیبینم که من اونو فاش کنم.
پروفسور... اوه، نه، نه، نه!
من نمیتونم و نمیخوام در این مورد بیملاحظه باشم.
من فقط به این دلیل پیش شما اومدم که...
برای تموم کردن این قضیه شرمآور، به کمک شما خیلی نیاز داشتم.
عصر بخیر، دکتر.
جان عزیزم، باید چیکار کنیم؟
فقط یک کار، مری.
ممنون، جنی.
هولمز باید کوکائین رو ترک کنه.
فقط یک نفر تو اروپا میتونه به ما کمک کنه.
یک دکتر در وین، اون این مقاله رو تو مجله لنست نوشته.
در مورد هولمز بهش تلگراف زدم. اون هم جواب تلگرافم رو داده.
و قبول کرده کمک کنه.
به شرطی که بتونیم اونو به وین ببریم.
وین؟
اون هیچوقت اونجا نمیره.
میدونی که دوست نداره لندن رو ترک کنه.
میگه این کار باعث هیجان ناسالم بین طبقههای جنایتکار میشه...
وقتی میفهمن که اون خارج از کشوره. درسته.
اما ما بهش انگیزهای میدیم که نتونه ردش کنه.
یک سرنخ دروغین که متقاعدش میکنه موریارتی به قاره فرار کرده.
میدونید، من میدونم هولمز چطور فکر میکنه.
من همهچیز رو ردیف کردم.
البته که کردی.
میتونید لطفاً به آقای هولمز بگید ساکت باشن؟
مایکرافت هولمز رو خوب نمیشناختم.
یادمه وقتی بعد از هفت سال شوکه شدم...
هولمز از وجودش به من خبر داد.
با این حال، به جز این واقعیت که هر دو برادر نابغه بودند...
شباهتها تموم میشد.
مایکرافت هولمز ترجیح میداد زندگی مجردی عجیب و غریبی داشته باشه.
که محدود به دیوارهای کلوبش بود.
و به ندرت دیده میشد که از اون مرزها خارج بشه.
دکتر واتسون، درسته؟
بله، خودم هستم، آقا.
شما رو از اون قضیه ناگوار ندیدم.
مترجم یونانی.
آقای هولمز...
بگید ببینم، چه کار فوریای دارید که به برادر من مربوط میشه؟
چی براش اتفاق افتاده؟
از کجا میدونید چیزی براش اتفاق افتاده؟
من سه ساله شما رو ندیدم.
و اون موقع هم با شرلوک بودید.
که میدونم کارهای اون رو مینویسید.
ناگهان در زمانی که بیشتر مردهای متأهل...
خونه پیش زنهاشون هستند، شما به دیدن من میاید.
و بدون نیمه دیگر خودتون اومدید.
و کیف پزشکیتون.
با اینکه از گفتههای خودتون در نوشتههاتون میدونم...
که کارتون رو (طبابت رو) از سر گرفتید.
صورتتون خسته و تکیده است که نشوندهنده یه مشکلیه.
و حدس زدن این زیاد سخت نیست...
که برادر من باعث ناراحتی شماست.
بگید.
در کمترین کلمات ممکن.
من بهش از وضعیت برادرش گفتم.
No comments yet. Be the first to leave one.