195 dòng đầu tiên.
اگه جرئتش رو دارید، بیاید تو
زندهها
مردهها
آیا میتونن کنار هم باشن؟
این همون چیزیه که اینجاییم تا بفهمیم
من لیدیا دیتز هستم و به «خانه ارواح» خوش اومدید
امشب در زیرشیروانی، همراه ما هستن
امت و جودی ولچ از کلگهورنِ ویسکانسین
به همراه سگشون، تاکو
و قراره بشنویم که چطور
خونه رویاهاشون تبدیل به یه خونه جنزده شد
من بیشتر از ۱۵ ساله که واسطه ارواح هستم
اما هیچچیز نمیتونست من رو آماده کنه
برای چیزی که باهاش روبرو شدم وقتی رفتم
به مزرعه ولچ
اینم یه پیشنمایش
اخطار میدم
صحنههاش شدیده
نمیدونم پشت این در با چی قراره روبرو بشم
اما اون نمیخواد من اینجا باشم
حضور یه نیروی تاریک رو حس میکنم
باید بریم! همین الان
امت، آمادهای در مورد مهمونهای ماوراءطبیعیتون بشنوی؟
بزن بریم
تو چی، جودی؟
یه پلک هم رو هم نذاشتم
از وقتی رفتیم توی اون خونه لعنتی
تاکو اونقدر ترسیده بود که هر شب
توی جای خوابش دستشویی میکرد
یه کابوس واقعی بوده
روبرو شدن با ناشناختهها، غلبه بر ترسها
هیچکاری سختتر از این نیست
اما نگران نباشید
من درست در کنارتون
این دیگه چه
نه
نه، نه
چه خبر شده؟
نمیدونم. برو
نه. نه
داری عالی پیش میری
من
استراحت میخوای؟
آره. آره، بیا یه استراحتی بکنیم
خانومها و آقایان، لیدیا دیتز
براوو
پنج دقیقه وقت میخوام. ردیفش کن
خیلی خب همگی، وقت ناهاره
بهش گفتم که باید لنز بذاره
ولی نه، آقای جادوگرِ کلهگنده که گوش نمیداد
میشه بس کنی، نادیا؟
روزِ افتضاحی داشتم
اون بیرون چه اتفاقی افتاد؟
خوبی؟
آره، خوبم
تقصیرِ این روزهاییه که دوتا ضبط داریم
به آدم فشار میآره. خدایا
بیزارم از اینکه تو رو اینطوری ببینم
چون وقتی تو اینطوری هستی
باعث میشه منم دقیقاً همین حس رو داشته باشم
یه جور عجیبی انگار
وقتی تو درد میکشی، منم درد میکشم
نمیدونم. خدایا، متأسفم
نمیخوام... نمیخوام باعث شم همچین حسی پیدا کنی
عزیزم. هی، مشکلی نیست
اگه چیزی رو ثابت کنه، اون اینه که چقدر با هم هماهنگیم
انگار جفتمون یه قلبِ کوچولویِ احمق داریم
نه. تو به اینا نیازی نداری
من فقط یه وظیفه دارم، اونم اینه که
نذارم استعدادت رو غرق کنی
تهِ یه شیشه قرص، لیدیا
خواهش میکنم
فقط برای اینکه امروز رو یه جوری بگذرونم
باشه. ولی
این آخرین باریه که
برات از توی سطل آشغال قرص درمیارم
میفهمی؟ یا از توی دستشویی یا ظرفشویی
بیا
باشه؟ تو از پسش برمیای
ردیفه؟ آره
اون مالِ منه؟ تکون نخور
کی داره بهم پیام میده؟
نامادریِ احمقت
اسهالِ پیامکی گرفته
باید برم
لیدیا
هنوز یه بخشِ دیگه مونده که تمومش کنیم
برامون بگو از
منبعِ الهامِ «بومِ انسانی»
من خودم بومِ نقاشیِ خودمم
من، هنرِ خودمم
همونطور که میدونیم، هنر از زندگی تقلید میکنه
هنر من رو تغذیه میکنه
و من به اندازهی کافی تغذیه نمیشدم
صرفاً با مجسمهسازی
برای همین تصمیم گرفتم سلیقهم رو وسعت بدم
و معلوم شد که من سیریناپذیرم
دلیا
کجا بودی؟
فکر کنم هرچی آب تو بدنم بود رو گریه کردم
واسه بابا چه اتفاقی افتاده؟
دِزوله، لو تیگر
اون واسه خودش پیکاسویِ هنرمندای گرافیتیه
داشت هیکلم رو مثل دیوارهای متروی پاریس خطخطی میکرد
ولی الان یه قشقرق کوچولو راه انداخته
چون مجبور شدم اجرا رو کنسل کنم
چی شده؟
چی؟
پدرت ترکم کرده
داره ازت طلاق میگیره؟
چه فکر وحشتناکی
نه! اون مُرده
چی؟
بابایی فوت کرده
چطوری؟
داشت برمیگشت
از سفرِ تماشای پرندههاش
به جزایرِ مرجانیِ فونافوتی
که هواپیماش سقوط کرد
توی اقیانوس آرام جنوبی
سقوط هواپیما؟
این بدترین کابوسش بود
در واقع، از سقوط جون سالم به در برد
غرق شد؟ تقریباً
ولی نه کاملاً، نه. طبق گفتهی بازماندهها
بابایی به یه بال چسبیده بوده
ما اینجاییم! بیاین دیگه
هی، شنا کن بیا اینوری! شنا کن
هی
خب، پس چطوری مُرد؟
یه کوسه از آب پرید بیرون
و دخلشو آورد
به همین سادگی
همین شنبه باهاش حرف زدم
خیلی هیجانزده بود
بابت دوربین شکاری ازم تشکر کرد
گفت که داشته جفتگیریِ
آبچلیکهای توآموتو رو تماشا میکرده
آره، نصف دنیا رو پرواز کرد
تا جفتگیریِ پرندهها رو لب ساحل تماشا کنه
و همون هم به کشتنش داد
باید به آسترید بگیم
واقعاً لازمه؟
همین الانشم یه موجودِ ریزهمیزهیِ عشقِ مرگ هست
تازه اگه اصلاً بتونم بهش دسترسی پیدا کنم
ما به زور با هم دو کلمه حرف میزنیم
چارلز اگه بفهمه دق میکنه
که مجبور شدم نمایشگاهم رو لغو کنم
خداحافظ برای همیشه
چی گفت؟
اون رو دیدی؟
بنژور مسیو. من کجام؟
من کجام؟
انتهای راهرو، دومین در سمت راست
نوبت بگیر
یکی میاد راهنماییت میکنه
بالاخره یه وقتی
اجنبیهای لعنتی
هی، خوشگله
نباید بیای این پشت
نذار دوبار بهت بگم
بیتلجوس کجاست؟
خانهی ارواح
وقتی همهتون بچه سومتون رو آوردین
و بار دوم طلاق گرفتین
اون وقت معلوم میشه خندهی آخر مال کیه
عالی شد
دست از سرم بردار
پس حله. چارلز رو برمیگردونیم خونه، به وینتر ریور
اما من تا حالا مراسم ختم برگزار نکردم
کلاً تا حالا هیچ مراسمی نگرفتم
بدون اینکه چارلز اونجا ایستاده باشه
و با تحسین تماشام کنه
آستریده
لطفاً پیام نذارین. جواب نمیده
شاید بهتر باشه من خبر چارلز رو به آسترید بدم
شاید شنیدنش از زبونِ
یه کهنالگوی مردانهی غیرزنانه راحتتر باشه
خب، دیگه هیچ مردی توی خانواده باقی نمونده
خب، به من که برنخورد، دیلیا
منم به زودی عضو این خانواده میشم
راستش رو بخوای
شاید من بهترین کسی باشم که این رو بهش بگه
چون همین تازگیها پدربزرگ خودم رو از دست دادم
جدی؟ کی؟
چهل سال پیش
اما توی این بدنِ بچهگانهم، انگار همین دیروز بود
من میرم به استرید بگم، باشه؟
فقط چند دقیقه بهم وقت بده، بعد بیا بالا
بسه دیگه! خودم ردیفش میکنم
استرید
استرید
استرید
دست از شکنجه کردنِ مادرت بردار
میدونم معمولاً به نظرم خندهداره
No comments yet. Be the first to leave one.