200 dòng đầu tiên.
قبلاً در "رابین هود".
اِدریک وایلد اِدریک، همانطور که شناخته میشد
یک تان ساکسون بود.
آن سنگ از مکانی مقدس است.
یک غار بزرگ در قلب جنگل است.
مرا آنجا میبری؟
گادا راهنماییت میکند.
پریسیلا باهوش است.
قابلیتهایش از اکثر مردانی که میشناسم، بیشتر است.
بعد از مراسم خاکسپاری آرون
میخواهم او را به صومعه ببری.
یک مرد نباید مجبور باشد تنها عزاداری کند.
میتوانم امشب پیش تو بمانم.
چطور جرأت میکنی! برای خودت!
برای محافظت از تو.
حالا... من به تو پشت میکنم، پدر.
چاقو را بینداز!
بیندازش! بگیرینش!
ایزابل
هنری کیَرش رو بهش نشون داد.
ما به خاطر تو اینجاییم.
ما اغلب در شرایطی قرار میگیریم
که انتخاب ما نیستند.
این به این معنی نیست که ما قدرتی نداریم
بر مردانی که ما را آنجا گذاشتند.
یک گاری آذوقه به سمت ابی.
آنها غذا خواهند داشت.
بایستید!
اسمت چیست؟ کشیش تاک.
ما فقط ۱۵ مرد هستیم. برای پیدا کردنشان به تعداد بیشتری نیاز داریم.
خب، مردانی از پادگانهای واریک بیاورید.
لیستر. آنها برای این کار پول میخواهند.
نصفش از خزانههای ناتینگهام میآید.
نصف دیگرش از ابی.
همانجا بمانید!
تو لاکسلی هستی، میشناسمت.
اگر میخواهی به نورمنها آسیب بزنی، پولشان را بدزد.
تمام کلیسا را، همه ما را شرمنده میکنی!
کافی است!
آنها پول جایزه را دزدیدند.
همهاش را.
یک اهریمن شوم
به نام
رابین هود.
چقدر است؟
بیشتر از آنکه بدانی با آن چه کنی.
مزخرف است! میدانم با آن چه کنم.
میخانه اسپرگارت.
بهترین میخانه در ناتینگهام.
نه... دفنش میکنیم.
دفنش کنیم؟
نمیتوانیم همهاش را با خود حمل کنیم.
و نمیتوانیم با آن نزد ما پیدا شوند.
من سهمم را میخواهم.
بفرما، راضی شدی؟
بیشتر از هرچیزی که تابحال در دستت نگه داشتهای.
تازه اول کار است.
تاک، پیش هنری بمان.
اینها سربازان لستر هستند.
یک ارتش تمامعیار.
دنبال ما هستند.
به شما خوشآمد میگویم، لرد واریک.
سفری سخت بود، اما به محض شنیدن خبر آمدیم.
کُنت لستر از قبل اینجا است.
واقعاً؟
بزدل.
واریک، بالاخره.
خوب هستید؟ به اندازه کافی خوب، لستر.
مردانت کجا هستند؟ در راهند.
من جلوتر آمدم تا خبرها را بدون تأخیر بشنوم.
تو جلوتر آمدی تا معاملهای کنی.
همیشه اولین نفری هستی که قبل از دیگری به یک پنی راضی میشود.
ما سر یک میز نشستهایم، واریک.
آقایان، همانطور که میدانید اسقف هرفورد
مورد حمله قرار گرفت، غارت شد
و مردانش در آسیاب استفورد به قتل رسیدند.
آن بیچاره چطور است؟
او طبقه بالاست، تحت مراقبت.
با هیچ کس صحبت نمیکند. و مردانی که به او حمله کردند؟
به گفته اسقف، جنایتکاران ساکسون.
و لاکسلی هم با آنهاست؟
مطمئن نیستم.
و جایزه، کلانتر؟
نصفش همین حالا از من. و نصف دیگر؟
پرداخت خواهد شد.
آسیاب استفورد. من آن جنگلها را میشناسم.
من مردانم را در اولین روشنایی روز به آنجا میبرم.
و پیاده جستجو خواهیم کرد.
من در پل آکسلی مردانی دارم و آنها دیده نشدهاند.
این یعنی نمیتوانستهاند
بیش از چند مایل از آسیاب دور شده باشند.
واریک، شما از کنار رودخانه حرکت خواهید کرد.
و به سمت غرب میروید.
لستر، از آسیاب.
و ما آنها را در پل به دام خواهیم انداخت.
عالیجناب. پریسیلاست.
چطور به اینجا آمدی؟
پدرم رازهای زیادی در این قلعه ساخت.
من همه آنها را میدانم.
به من دروغ گفتی. واقعاً؟
فکر کردم اون هانتینگدون بود.
پدرت منو به تو سپرد تا برسونمت صومعه.
هنوز بابت این باهاش حساب و کتاب دارم.
حقیقت رو به پدرم میگم.
که تو هیچ نقشی توش نداشتی.
هوم.
و نقش هانتینگدون رو بهش میگی؟
خدا میدونه چه کار کردی که اونو سمت خودت کشوندی.
من کاری نکردم جز اینکه یه اسب قرض گرفتم.
از یه مرد احمق.
تو جنگل چی شد؟
چی دیدی؟
یاغیها رو دیدم.
موجودات اهریمنی و کثیف که امیدوارم دیگه هرگز نبینم.
یکیشون کلاه شنلدار داشت.
خود شیطون.
اونو تو خوابام دیدم.
یه آتیش وحشتناک.
پایان سلطه ما.
تو میبینی.
تو خوابات، مگه نه؟
پس سوال اینجاست، از چشم کی؟
من اونجا بودم وقتی پسرش رو از دست داد.
چه کثافتکاریای.
به زودی تمومش میکنیم.
و عدالت رو برای هانتینگدون که لیاقتش رو داره اجرا میکنیم.
کجا بریم؟
تعدادشون خیلی زیاده.
این جنگل به زودی پر از سرباز میشه.
به سمت غرب، جایی که جنگل بالا میره.
اونجا وحشیترین و دستنخوردهترین جاست.
آدم میتونه اونجا قایم بشه و هیچوقت پیدا نشه.
چقدر راهه؟ یه روز و نیم کامل.
یا با هنری... دو روز.
میبریمش. نه.
ما با هم نمیریم.
سربازا دنبال یه گروهن.
اگه همه با هم باشیم، خیلی تو چشمیم.
جدا شیم؟
نه. آره.
چرا باید از هم جدا بشیم وقتی تازه...
...با هم جمع شدیم؟ رالف، اگه این کارو نکنیم...
...هممون میمیریم. من موافقم.
این بهترین شانس ماست. نه!
روحیهی مبارزت کجا رفت، راب؟
تو بودی که این رو میخواستی.
و من اشتباه کردم!
ببین، این یه اشتباه بود، تموم شد.
خیلیها مردن، برای چی؟
این سرزمین ساکسونهاست، پس کی براش مبارزه کنیم؟
ساکسونها قبلا براش جنگیدن.
و باختیم.
پول رو کنار این درخت بلوط دفن میکنیم.
و هر کدوم راه خودمون رو میریم.
این تنها راهیه که زندهبمونیم.
دیگه نمیخوام خون کسی گردنم باشه.
قطعا نه هیچکدوم از شماها.
دیگه هیچوقت همدیگه رو نمیبینیم.
حرف همینه.
این باید برای یه زندگی جدید کافی باشه.
بردارش و خوب زندگی کن.
خدا به همراهت.
من به اون خدای مفلوک و بیخاصیت نیازی ندارم.
یا هیچ کس دیگه.
فقط یه نوشیدنی میخوام.
رالف.
مواظب خودت باش.
و تو کجا میری راب؟
یه جایی تو جنگله که پدرم بهم گفته بود.
میخوام ببینمش.
خدا نگهدارت باشه.
سرورم، دنبالم فرستادی؟
من با واریک و لستر میرم.
تا این کفار رو بگیریم.
تو اینجا میمونی... فعلاً.
چه کار مهمتری...
...میخوای بهش رسیدگی کنم سرورم؟
پیشخدمت دخترم.
کاری کنم تصادفی به نظر برسه؟
مهم نیست.
متاسفم.
لطفا با پدرت صحبت کن.
اون به حرفت گوش میده.
نه، گوش نمیده.
تو علیهش چاقو کشیدی، میلانژ.
چی فکر کردی؟
میخواست بهت آسیب بزنه.
اون بهم آسیب نمیزد.
فکر کردم اینو فهمیده بودی.
عشق بین پدر و دختر.
باید ناتینگهام رو ترک کنی.
و کجا برم؟ نمیدونم.
اما اینجا هیچوقت امن نیستی.
به سلامت.
دلم برات تنگ میشه.
میلانژ؟
امیدوارم یه روزی برای خودت یه خانواده پیدا کنی.
پدر؟
آیا راسته که لرد واریک و ارل لستر...
...با افرادشون رسیدن؟ صد نفر نیرومند؟
No comments yet. Be the first to leave one.