200 dòng đầu tiên.
۱۹۶۵ پاریس،
شایعات عجیبی در پاریس پیچیده؛ میگن توی موزه لوور شبح دیدن
یکی از نگهبانها به اسم «گوتره» ادعا میکنه موقع گشتزنی شبح رو دیده
هیچکس حرفش رو باور نمیکنه، اما بعدش سرنگهبان «سابورل» به قتل میرسه
و اون وقت این داستان به شکل وحشتناکی باورپذیر میشه
«آندره بلگارد»، که یه دانشجوئه، مجذوب این اتفاقات شده
و یه نقشه میکشه تا شب رو توی موزه زندانی بشه
نزدیکیهای نیمهشب، بچهای رو میبینه که دور مجسمه میپلکه
مجسمه «بلفگور»، خدای باستانی و هولناک
کمیسر «مناردیه» بلگارد رو نجات میده
اون همون نزدیکیها کمین کرده بود، اما شبح بدون هیچ ردی ناپدید میشه
بلگارد بعد از این ماجرای عجیبش
تیتر اول روزنامهها میشه و توجه زنی رو جلب میکنه
زنی زیبا و مرموز به اسم «لورنس بورل»
این موضوع باعث ناراحتی دختر کمیسر، «کولت» میشه
چون اون هم بهشدت مجذوب این دانشجوی جوان شده
یه شب، کمیسر تماسی از طرف بلفگور دریافت میکنه
که بهش پیشنهاد ملاقات میده
وقتی مناردیه به محل قرار میرسه، با یه زن روبرو میشه
یه پیرزن به نام «لیدی هادوین»
اون به کمیسر میگه که محافظ بلفگوره
و صراحتاً میگه که اگه بلفگور رو
به حال خودش نذارن، اونوقت کولت، دختر کمیسر
ممکنه به دردسر بیفته
این یه تهدید توخالی نبود؛ همون غروب توی سینما
کولت قربانی یه حمله مرموز میشه
صبح بخیر. سلام
پدرت ما رو بخشیده؟ دیگه اجازه ندارم تنها برم بیرون
الان دیگه بادیگارد دارم
فکر خوبیه
بله قربان. قیمت این چنده؟
ده فرانک
ممنون
برای توئه. امیدوارم خوشت بیاد. مرسی
معلومه که بلفگور میخواست تو رو بدزده
تو بیشتر از من در خطری. چرا؟
اون زن خطرناکیه. کی؟
لورنس
آندره، اون خطرناکه، من حسش میکنم. از چه لحاظ خطرناک؟
اون باعث زجرت میشه. چی باعث شده اینطور فکر کنی؟
فقط حسش میکنم
قبول دارم، احتمالش هست. اما برام مهم نیست
چرا؟ چون من از ریسک کردن نمیترسم
مثل بچهها بدون فکر حرف میزنی
اینطور نیست، برات توضیح میدم. نه، امروز نه
اما من اصرار دارم؛ وگرنه هیچوقت شخصیت من رو نمیشناسی
یادمه بچه که بودم
داری به حرفام گوش میدی یا نه؟ آره
به بزرگترها حسودی میکردم. به نظرم همهچیز برای اونها واقعی میاومد
نه مثل ما بچهها که همهچیز برامون خیالی بود
در ضمن، اگه بهم میگفتی که
دوران کودکی شادترین زمان زندگیمه، عصبانی میشدم
همه بچهها همینطورن. حق هم دارن
من آدمهای خطرناک اما واقعی رو ترجیح میدم
مثل لورنس؛ ترجیحشون میدم به اونهایی که طبق خواستهی جامعه نقش بازی میکنن
اصلاً قابل مقایسه نیستن
تو عاشقشی. مطمئن نیستم
اون من رو مسحور کرده. و حالا که تو فاز دردودل هستیم
میخوام به چیزی اعتراف کنم
این شیفتگی یه روز از بین میره. بدون شک
بله
و از اون روزی میترسم که... قول میدی نخندی؟
قول میدم
روزی که بفهمم اون کسی که عاشقشم اون نیست، بلکه یکی دیگهست
یکی که کاملاً با اون فرق داره
و میخوای به اون طرف بگی؟ شوخی میکنی؟
چه نطق قشنگی میشه: «ممکنه عاشق زنی باشم، اما مطمئن نیستم.»
«شاید اونی که عاشقشم تو باشی. میتونی صبر کنی تا تصمیمم رو بگیرم؟»
نه، باید قبول کنی که مضحکه
اما خوشحال میشم جوابش رو بدونم
بدم میآد اگه دیگه نبینمت
سلام
این لیدیِ شما زندگی پر تلاطمی داشته ها
و هنوز هم تموم نشده
بچهای هم داره؟ نه
پس اولین نقشهام نقش بر آب شد
با کسی در ارتباط نیست؟ مثلاً کسی که تحت حمایتش باشه؟
نه تا اونجایی که من تونستم پیدا کنم
میدونی پولش رو از کجا آورده؟
اونش راحته؛ یکی از بزرگترین
ثروتهای انگلستان رو از شوهرش به ارث برده
خب. یه بیوه بدون فرزند؛ و به نظر میرسد هر پیوندی که با بلفگور داشته
توی اون نامههایی بوده که سوزونده
خب، دیگه اونا رو پیدا نمیکنیم. لیستی از افرادی که
به خونهاش رفتوآمد دارن تهیه کردی؟
بله، همینجا دارمش
بفرمایید
و همینطور بهتر و بهتر میشه. هیچکس نیست که
با این پرونده ارتباطی داشته باشه
انتظار داشتی کی رو پیدا کنی؟ نمیدونم
یه نفر رو. هر کسی که باشه
این هم حکم بازرسی. ممنون، بالاخره رسید
بسیار خب، بریم سراغ ماشین
لیدی هادوین؟ صبح بخیر کمیسر
انتظار این ملاقات رو نداشتم
خب، فکرهات رو کردی؟ درمورد چی؟
نمیدونم؛ شاید درمورد اتفاقی که اون شب توی سینما افتاد؟
برای همین اومدی؟
و همچنین برای عذرخواهی. راستش من از این رفتارهای سخیف متنفرم
اما باز هم، فقط یه ترس کوچیک بود
اوهوم
بله، خیالم راحت بود که در حد یه ترسیدنِ جزئی باقی میمونه
پس باید ازت تشکر کنم؟ نه، وظیفهام بود
من سالهاست که در انزوا زندگی میکنم. و اولین سفرم
به دنیای بیرون، ختم شده به اداره پلیس
تا حالا اینجا نبودی؟
نه، هیچوقت. واقعاً؟
پس، اینجا جاییه که کار میکنی؟
همینجا
اینجا از مظنونین بازجویی میکنی؟
بله
همینجاست که شاهدها رو با هم روبرو میکنی؟
سوالپیچشون میکنی... چی بهش میگن، «میکِشیشون به صلابه»، درسته؟
توی همین اتاق، همهچیز همینجا
چقدر عجیب
لابد مقاومت در برابر بازجوییِ تو خیلی سخته، نه؟
هیچکدوم از این آدمها رو میشناسی؟
تا حالا ندیدمشون
اما فقط فکر کردن به اینکه یه تبهکار معروف
روی همین صندلی نشسته باشه
اوه، حتماً. هم یکی، هم بیشتر. چقدر جالب
یه سوال آخر، جناب کمیسر، اما شاید سرتون شلوغ باشه؟
اوه نه، ابداً خانم
بعد از اینکه بازجویی تموم شد
زندانیهای گناهکار رو به کجا میبری؟
معذرت میخوام
از این طرف. اونجا دهنِ گرگه؟
آه، بله
شگفتانگیزه
این بازدید واقعاً مجذوبکننده بود
گرچه شاید بتونم چند تا نقاش بفرستم تا دفترت رو صفایی بدن
نه، تشکر نکن. یه هدیه ناچیزه
بعد از هیجاناتِ امشب، این کمترین کاریه که میتونم انجام بدم
اما شاید قوانینتون مانع بشه؟
نه، به هیچ وجه
نه نه، خواهش میکنم، از این طرف
مطمئنی؟
شک نکن
خوب فکر کن. کی باورش میشه لیدی هادوینِ پیر
توی یه قتل دست داشته باشه؟ فکر نکن اون حرفهایی رو که اون شب زدم
جلوی شاهدها هم تکرار میکنم
خب، هنوز هم باید از اون طرف برم؟ از این طرف، لطفاً
اما به این فکر کن. داری تنها کسی رو حبس میکنی که
میتونه بلفگور رو کنترل کنه
هنوز هم میخوای از این در برم بیرون؟
بله، از این در. خیلی خب، باشه
بحث کردن بیفایدهست. به محض اینکه با سفارت انگلیس تماس بگیری، من میرم
با کمال میل. سفیر ابداً نمیخواد دخالتی توی این ماجرا داشته باشه
هوای تازه لذتبخشه. فوقالعادهست
برای اونهایی که سرشون یه کم سبک شده خوبه
اوه، اما من هر روز هوای تازه میخورم
بیا تمومش کنیم. فقط میخواستم بهت نشون بدم
که دستنیافتنی هستم. این قضیه رو فراموش کن
هرگز
خب پس، اوضاع تیره و تاره. برای کی؟
مسلماً نه برای من. من احتیاط میکنم
همهش رو فراموش کن
ماشینت همراهته؟
نه، ندارم. میشه لطف کنی و برام یه تاکسی بگیری؟
اگه بشه، یه ماشینِ بزرگ
تاکسی
یه بنتلی یا رولز رویس. فرقی نمیکنه
بفرمایید خانم
ما رابطه جالبی با هم داریم، اینطور فکر نمیکنی؟
جالب، اما خطرناک
میدونی که من خیلی بهت علاقه دارم؟
اما ما با هم دشمنیم
اوه، دشمن. یه لحظه نشانت رو دربیار
هیچوقت فراموش نمیکنی که کمیسر پلیسی؟
گاهی پیش میآد
ازت خوشم میآد. جدی میگم. میدونی چرا؟ چرا؟
چون تو یه مردِ ریزنقشی. و من از مردهای ریزنقش خوشم میآد
اونها باید کلی تلاش کنن تا خودشون رو ثابت کنن. این یه مبارزه مادامالعمره
ممکنه اینطور باشه
و تو چی مناردیه، تو هم یه ذره بهم علاقه نداری؟
فقط بین خودمون بمونه؟
البته، البته
بله. چرا؟
چون تو آدم بزرگی هستی
منظورم اینه که یه بانوی بزرگِ پراحساس و البته بیملاحظهای
اجازه میدی یه جسارتِ کوچیک بکنم؟
بستگی داره
امیدوارم شوکه نشی اگه اجازه بخوام
که دستم رو لای موهات بکشم
موهای من؟
این از عادتهای عجیب یه پیرزنه. بانویی از دورانِ گذشته
که خاطراتش عذابش میدن. بهم اجازه میدی؟
اگه دلت میخواد، اما سریع
ممنونم
اگه رئیسهام من رو توی این وضعیت میدیدن
تو خیلی نجیبی
این کمترین کاری بود که میتونستم بکنم. کجا میری؟
شماره ۶۳، خیابان ژنرال لمبرت
خیابان ژنرال لمبرت
خداحافظ. خداحافظ
داری با مظنونها لاس میزنی؟
قبلاً بهم گفتن که این کار رو نکنم
کی؟ سفیر انگلیس
خودِ شخص سفیر؟ بله پسر جان
اما براش توضیح ندادی؟
No comments yet. Be the first to leave one.