200 dòng đầu tiên.
لطفاً با تشویقهاتون از تیلور تاملینسون استقبال کنید
خیلی ممنون
مرسی
بچهها، واقعاً ازتون ممنونم
خیلی لطف دارید
خیلی خیلی خوشحالم که اینجایید. این دو سال اخیر واقعاً بهم سخت گذشت
یه دورهای هم جوگیر شدم چتری زدم
اوضاع خیلی داغون شده بود
اصلاً دلم چتری نمیخواست. فقط میخواستم بقیه حالمو بپرسن
در ضمن، جواب هم میده
یه سلفی با موهای چتری میذاری
همه میان برات ایموجی آتیش میذارن و میگن «ایول دختر!» بعدش بهت پیام میدن
«حالت خوبه؟»
قضیه اینجوری شد: چتری زدم
و بعدش، دو روز بعد
برای اولین بار ماشروم (قارچ) مصرف کردم
و به محض اینکه اثرش شروع شد
با خودم گفتم: «باید اول اینو میزدم
اگه خودمو بخشیده بودم، احتمالاً این چتریها رو نمیزدم، نه؟»
ولی میدونید چیه؟ چتری داشتن دقیقاً مثل فاز ماشرومه
تمام مدت زل میزنی به دوستات و میگی: «عجیب شدم؟
بچهها، اگه ضایع شدم بهم میگید دیگه، نه؟
یعنی بد شده؟ یعنی خوب نیست؟...»
میدونی چیه؟ نظرم عوض شد. دیگه نمیخوامش
دیره؟ دیگه تموم شده؟
باشه، نه، میتونم با این قیافه کنار بیام.»
دوباره رفتم سراغ تراپی. کسی اینجا تراپی میره؟
اکثراً خانما. مشکل همینه دیگه
تداوم داشتن توی تراپی خیلی سخته
تراپیست قبلیم بهم گفت وقتی به آدما نزدیک میشم
تمایل دارم همه چیز رو خودم خراب کنم
و منم فکر کردم داره چرند میگه
واسه همین پیچوندمش
و بعدش
بالاخره برگشتم، چون با آدمای زیادی قرار گذاشتم
که همشون دقیقاً یه نظر مشترک درباره شخصیت گند من داشتن
میدونی، اون ظرفیت روابط عاطفی که وقتی پر میشه با خودت میگی:
«اوه اوه! انگار مشکل از منه!»
نظرات اعلام شده و همهشون همرأی هستن
واقعاً حالمو گرفت
خلاصه بعد از یه جدایی خیلی بد تو چند سال پیش
بالاخره یه نگاهِ درست و حسابی به خودم انداختم
و گفتم: «خب تیلور، از هر پنج تا پسر، پنج تاشون فکر میکنن موقع دعوا
مثل یه راکون که توی کیسه زباله گیر کرده رفتار میکنی.»
«پس شاید وقتشه بری سراغ کلونوپین
یا واکسن هاری بزنی.»
الان دیگه کاملاً تحت درمان دارویی هستم
کس دیگهای هم هست؟ قرص ضد افسردگی؟
دارو مصرف میکنید؟ آره؟
خوبه. چی مصرف میکنید؟ بلند بگید
زولافت، لکساپرو. اوه
ببینمون! جمعِ جمعمون جَمعه
وای خدا! منم یه چیزایی میخورم
هیچ وقت نمیگم چی، چون خیلی شخصیه، ولی
نه شوخی کردم. چند تا دارو مصرف میکنم
برای حملات پانیک، هر وقت لازم باشه کلونوپین میخورم
خیلی خوشحالم که الان کلونوپین دارم، چون قبلاً
قبل از اینکه دارو داشته باشم، درست موقعی که باید یه جایی میبودم
پانیک میکردم
که بدترین زمان ممکنه، چون اون موقع مجبوری
حمله پانیک رو مثل مدفوعی که وقت نداری دفعش کنی، نصفه کاره قطعش کنی
میفهمید چی میگم؟ انگار که بگی: «خب
شصت درصدش رو دادم بیرون
هنوز تموم نشده ولی باید برم سر کار
چهل درصد بقیهاش رو میذارم واسه بعد
یا موقع ناهار اگه کسی تو دستشویی نبود اونجا تمومش میکنم.»
واسه خواب هم بهم یه داروی دیگه دادن
چون وحشت شبانه دارم. هیچ راه باحال و معمولیای هم برای گفتن این جمله وجود نداره
«با جیغ از خواب میپرم و...»
این قرصای خوابی که میخورم عالین
کابوسها رو متوقف نمیکنن
ولی وقتی کابوس میبینی، میخکوبت میکنن رو تخت
شاید بد به نظر برسه، ولی قبلاً
وسطش با کلی ترس بیدار میشدم
ولی الان، همونجور خواب میمونم
تا زمانی که کابوس به پایان طبیعیش برسه
که یه جورایی تهِ قصه رو برات مشخص میکنه
اینجوری که: «آهان، پس آخرش منو با چاقو میزنه
خیلی خب، عجب غافلگیریای، آقای شایامالانِ کابوسها!»
فکر میکردم دارم داروی ضد افسردگی میخورم
نگو که اینطور نبوده
کاشف به عمل اومد که دارم تثبیتکننده خلقوخو میخورم
که به عنوان ضد افسردگی ازش استفاده میکنن
یه چیز جالب درباره داروهای تجویزی:
هر چی تجویز میکنن رو در واقع برای چهار تا کار مختلف استفاده میکنن
واسه همین تا وقتی یه ترکیب دارویی که روت جواب بده پیدا نکنی
واقعاً نمیفهمی دردت چیه
تازه بعدش هم باید خودت اسم قرصات رو گوگل کنی
خلاصه بعد از سالها آزمون و خطا
بالاخره اون ترکیب دارویی که بهم میساخت رو پیدا کردم
و شش ماه پیش هم با خودم گفتم بذار یه گوگلی بکنم ببینم چه خبره
و معلوم شد تمام چیزایی که دارم میخورم
در اصل برای اختلال دوقطبی استفاده میشه
برگشتم پیش روانپزشکم و گفتم: «ببینم
نکنه فکر میکنی که من...؟»
اونم گفت: «اوه! آره!»
منم گفتم: «آخه این چه طرز خبر دادن به آدمه؟»
اونم گفت: «نه، معلومه که نه. ما نمیدونستیم
خوشحالم که فهمیدیم قضیه چیه.»
منم گفتم: «ما؟»
گفتم: «واقعاً نمیدونستی من دوقطبیام؟» اونم گفت:
«نه، اصلاً. فکر میکردیم داریم اضطراب و افسردگی رو درمان میکنیم.»
منم گفتم: «باشه. چون این حرکتتون شبیه این بود که
داروی سگ رو بذاری لای پنیر بدی بهش.»
گفتم: «نمیدونم چه حسی نسبت به این تشخیص دارم.» اونم گفت:
«خب، اگه اینجوری آرومت میکنه، لازم نیست بگی:
من دوقطبی هستم. میتونی بگی دوقطبی دارم.»
که قشنگ مثل این میمونه که یکی بگه:
«من نگفتم تو سلیطهای، گفتم داری سلیطهبازی درمیاری.»
خیلی خوشحالم که الان میدونم دوقطبیام
منظورم اینه که داروهای درست رو دارم، یه انگشتر تغییر رنگ هم گرفتم، دارم مدیریت کارهام رو میکنم
ولی اولش که فهمیدم، هضم کردنش برام خیلی سخت بود
منی که تا حالا کلی قرص قورت دادم، این یکی گیر کرد تو گلوم
چون وقتی برای اولین بار یه همچین چیزی رو میفهمی
با خودت میگی: «ای وای، به کسی بگم؟
اصلاً باید به کسی بگم؟
و اگه به بقیه بگم
اونقدری جذاب
یا بااستعداد هستم که بتونم الهامبخش بقیه باشم؟»
مثلاً اگه من یه مشکلی دارم و یکی دیگه هم همون مشکل رو داره
و بفهمن که منم مثل اونام
با شنیدن این خبر حس خوبی بهشون دست میده یا بد؟
چون وقتی تشخیصم قطعی شد، شروع کردن به ردیف کردن اسمها
بهم گفتن: «میدونی دیگه کی دوقطبیه؟
سلنا گومز.»
منم گفتم:
«خب، این واقعاً حالمو بهتر میکنه
اون خیلی خوشگله
باشه، منم دوقطبی میشم.»
من توی خونوادهای بزرگ نشدم که
زیاد به سلامت روان اهمیت بدن
مثلاً ما خیلی مذهبی بودیم
نمیدونم تا حالا سعی کردید به بابای مذهبی و سنتیتون بگید
که مشکل اعصاب و روان دارید یا نه. اصلاً خوب پیش نمیره
دبیرستانی که بودم گفتم: «بابا، فکر کنم افسرده شدم.»
اونم گفت: «فقط پروتئین بدنت کم شده. برو یه قاشق کره بادامزمینی بخور.»
آره، کلی بابا هستن که الان دارن با چنگ و دندون با زندگی میجنگن
و طوری به ظرف کره بادامزمینی چسبیدن که انگار جواب همه مشکلاته
انگار تنها تختهپاره وسط طوفانشونه
«میگذره بابا!»
تنها توصیه سلامت روانی که بابام بهم داد این بود:
دبیرستانی بودم و حملات پانیک داشتم
نمیدونستم چیه و خیلی هم استرس داشتم
گفتم: «نمیدونم چیکار کنم
وقتی اینجوری میشم نمیدونم باید چیکار کنم.»
اونم گفت: «خیلی خب
تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینه که وقتی اینجوری شدی
تا جایی که میتونی از کسایی که دوسشون داری دور شو
تا وقتی که حالت عوض شه.»
این توصیهایه که به یه گرگینه میکنن! مثلاً:
«فقط فرار کن برو تو جنگل تا وقتی که دیگه هیولا نباشی
نذار تغییر کردنت رو ببینن، چون اونا خودِ واقعیت رو قبول نمیکنن.»
یه سری دوست هم داشتم که وقتی میخواستم دارو خوردن رو شروع کنم منو میترسوندن
میگفتن: «اه، من امتحان کردم. ضد افسردگی خوردم
از حسی که بهم میداد خوشم نیومد. دیگه خودم نبودم.»
حالا که خودم دارم میخورم، میگم: «آره، منم دیگه اون آدم قبلی نیستم! عالیه!»
باشه؟ من واقعاً حس میکنم خودمم
فقط حس میکنم الان یکی روم نشسته و هی میگه:
«هیس
ساکت. حرف نزن. همه چی رو خراب میکنی. ما
ما داریم سعی میکنیم بهت کمک کنیم
اگه فقط دهن لنگت رو میبستی، الان شوهر کرده بودی
یادته؟ آره، ما هم یادمونه. داریم کمکت میکنیم. بگیر بخواب
یه راه دیگهای رو امتحان کن.»
وقتی میخوای دارو شروع کنی، درباره عوارضش بهت هشدار میدن
میگن: «میدونی، ممکنه میل جنسیت کم بشه.»
راستش رو بگم، از وقتی دارو میخورم اینو تجربه کردم
ولی نمیدونم میل جنسیم کم شده
یا فقط اعتماد به نفسم بالا رفته
میدونی؟
قضیه اینه که حوصله ندارم یا اینکه دیگه نیازی به تایید بقیه ندارم؟ کدومش؟
چون افسردگی آدم رو به زانو درمیاره
و با خودت میگی: «حالا که این پایینم، بذار حداقل یه حالی هم به یکی دیگه بدم
نمیخوام این همه راهی که تا پایین اومدم هدر بره!»
اگه نمیخندید، تبریک میگم، معلومه سروتونین بدنتون بالاست
اگه میگید «سروتونین چیه؟»، نگران نباشید، شما به اندازه کافی دارید
مطمئن نبودم که میخوام روی صحنه دربارهاش حرف بزنم یا نه
بعدش دیدم متن جدید لازم دارم، گفتم: «حراج آتیش زدم به مالم! هر چی هست رو میگم.»
نه، واقعیتش اینه که خودم هم تعجب کردم
که چرا اینقدر حسم نسبت بهش بد بود، چون فکر میکردم آدم روشنفکری هستم
و به نظرم هیچکس نباید حس بدی داشته باشه
اگه بفهمن بیماری روانی دارن
چون این فقط یه سری اطلاعات در مورد خودته
که بهت کمک میکنه بدونی چطور بهتر از خودت مراقبت کنی
آره
دوقطبی بودن هیچ عیبی نداره
دوقطبی بودن مثل اینه که شنا بلد نباشی
شاید گفتنش به بقیه خجالتآور باشه
و شاید نشه تو رو به یه سری جاهای خاص برد
ولی خب بازوبند نجات وجود داره
و اگه فقط اون بازوبندها رو ببندی
هر قبرستونی که دلت بخواد میتونی بری
و... میدونم بعضیهاتون میگید: «ولی تیلور
اگه بقیه به خاطر این بازوبندها قضاوتم کنن چی؟»
خب، اون آدما اصلاً براشون مهم نیست که تو بمیری یا زنده بمونی
پس شاید اصلاً اهمیت نداشته باشن
شاید بهتره به درک که اونا چی فکر میکنن
نمیدونم
با این حال، باید بازوبندات رو ببندی
چون اصلاً حرکت قشنگی نیست که بدونی شنا بلد نیستی
No comments yet. Be the first to leave one.